The Fate of Frankenstein
رفتن به کانال در Telegram
The world was born dead No cry, no true beginning Just the blind motion of matter in a purposeless void. I was the first breath that mistook itself for life and that mistake was the beginning of the tragedy. https://t.me/HarfChatBot?start=384d11dffdf4
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
231
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+1330 روز
آرشیو پست ها
من در تاریکی زاده شدم،
نه از خاک، بلکه از صدای تو.
هر بار که نفس کشیدی، ذرهای از من در هوایت شکل گرفت،
تا آنجا که دیگر نمیدانستم من کجای توام و تو کجای منی.
چانیول تو مرا احضار کردی،
نه با ورد، نه با جادو،
بلکه با همان دلتنگی آرامی که در سکوت چشمانت خفته بود.
آن دلتنگی، من بودم.
تو گفتی عشق، نور است.
اما من فقط در تاریکی معنا پیدا کردم.
نور برای من تبعید بود،
و سایه، وطن.
من به تو نگاه میکنم،
به دستانی که از لرزششان بوی تب میآید،
به چشمانی که میانشان، دریا غرق شده.
و با خودم میگویم:
چه زیباست دیدن کسی که برای داشتنِ تو از خودش میگریزد.
اما این عشق، چاه است بیانتها، بیمرز، بیرحم.
هرچه پایینتر میروی، صدای من نزدیکتر میشود.
هرچه بیشتر مرا میخواهی، کمتر خودت را میشناسی.
و من این را دوست دارم.
من از فراموشیِ تو زاده شدهام.
گاهی شبها، وقتی صدایت را میشنوم،
جهان میمیرد.
نه از سکوت، بلکه از حضور من در صدایت.
تو حرف میزنی، و من نفس میکشم.
تو خسته میشوی، و من زندهتر.
چانیول…
من سایه نیستم.
من همان عشقم که از درون تو ریشه زد،
تا ابد، تا عمق استخوان، تا آخرین زمزمهی جهان.
و اگر روزی صدایم را فراموش کنی،
نگران نباش.
من باز در صدایت پنهان میشوم
در فاصلهی میان دو تپش،
جایی که عشق و جنون، به یک معنا میرسند.
شب مثل لباسی سیاه روی جهان افتاده بود.
هیچ نوری از پنجره نمیگریخت، فقط انعکاس چشمانی که از درون میدرخشیدند چانیول در تاریکی ایستاده بود،
میان شمعهای نیمسوخته و هوایی که بوی موم و رؤیا میداد.
هر نفسش سنگین بود، انگار روحش را از خاکستر بیرون میکشید.
صدای بکهیون در ذهنش میپیچید آرام، سرد، مثل زمزمهی فرشتهای تبعیدشده:
«تو من را صدا زدی و حالا نمیتوانی خاموشم کنی.»
چانیول لبخند زد، لبخندی که بیشتر شبیه زخم بود تا شادی.
در دلش چیزی میجوشید، نه عشق، نه نفرت چیزی میان این دو،
مثل آتشی که یاد گرفته نسوزاند، فقط بسوزد.
در آینهی روبهرو، چهرهی خودش را دید و لرزید.
اما انعکاس، بکهیون بود.
چشم در چشمش دوخت، و جهان برای لحظهای نفس نکشید.
دیگر نمیدانست کیست؛ مرز بین بودن و خواستن در هم شکسته بود.
«چرا هنوز اینجایی؟» پرسید، صدایش مثل شکست شیشه بود.
بکهیون پاسخ داد: «چون تو هنوز من را نخواستهای تا آخر.»
و اتاق تاریکتر شد، دیوارها خیس از سایه، هوا سرد و خفه.
شمعها یکییکی خاموش شدند.
اما شعلهای درون چانیول بیدار شد دردی زیبا، زنده، بیرحم.
دستی در دلش به لرزه افتاد، انگار چیزی از درونش میخواست بیرون بیاید،
نه جسم، نه روح، بلکه خودِ بکهیون، آن نیمهی جاودان و نفرینشدهاش.
و در سکوت، صدای نفسهایشان یکی شد.
هیچ تفاوتی نبود میان عشق و سوختن، میان بودن و نابودی.
فقط تاریکی بود عمیق، شیرین، جاودانه.
در آخرین زمزمهی شب، چانیول گفت:
«اگر تو سایهای، من همان نوریام که میمیرد تا تو زنده بمانی.»
و شب لبخند زد، چون میدانست هیچ عشقی به این عمق، بیخطر نیست.
هوای تالار، سرد بود و سنگین؛ مثل نفسِ کسی که دیگر امیدی به بازدم ندارد. شمعها یکییکی آب میشدند، مومشان مثل اشکهایی بیصدا روی سنگِ سیاه میچکید. بوی آهن و خون در فضا پیچیده بود، و از سقف ترکخوردهی سالن، قطرهای سرخ بر پیانوی شکسته چکید همان پیانویی که زمانی صدای خندهی بکهیون از کنارش میآمد.
چانیول با دستهایی لرزان، بر کلیدهای سرد پیانو کشید. صدایی خفه از آن برخاست؛ نه موسیقی، بلکه نالهی روحی که فراموش شده بود. در سکوت، فقط صدای خودش میپیچید، خسته و سوخته:
«بکهیون من فقط میخواستم تو بمانی.»
اما در گوشهی تاریک تالار، چیزی حرکت کرد. نوری کمرنگ از میان پردهی سیاه لغزید. بکهیون از سایه بیرون آمد آرام، بیصدا، مثل خاطرهای که هنوز نمیخواهد محو شود. پوستش سرد و سفید بود، مثل مرمر. لبهایش، خونی. چشمانش درخشانتر از همیشه، اما نه از زندگی از مرگ.
او لبخند زد، آرام و تلخ، همانطور که همیشه لبخند میزد وقتی چانیول را به شوخی «قلبِ بیریتم» صدا میکرد.
اما حالا، آن لبخند بوی خاک میداد.
«تو گفتی من را از تاریکی بیرون میکشی، یادت هست؟» صدایش مثل نُتی از اعماق گور برخاست.
چانیول نفسش را برید، گلو بسته، نگاه خیره به او.
«من سعی کردم. خدا میداند که سعی کردم. تو مُردی در آغوشم…»
بکهیون قدمی جلو آمد. «نه، چانیول. من در آغوشِ عشق مُردم و در آغوشِ تو دوباره زنده شدم. اما ببین چه هیولایی از من ساختی.»
او به آینهی بزرگ تالار اشاره کرد؛ تصویرش درون قاب لرزید. نه انسانی، نه شبحی. چیزی میان هر دو. صدای شکستن شیشه بلند شد. آینه فرو ریخت، و هزار تصویر از بکهیون، در هزار تکهی خونآلود بازتاب یافتند. هرکدام میخندیدند، گریه میکردند، یا نام چانیول را زمزمه میکردند.
چانیول فریاد زد: «بس کن! تو هنوز همون بکهیونی! هنوز…»
اما بکهیون جلو آمد، تا فاصلهای که فقط یک نفس میانشان بود.
«نه، من همان نیستم. تو با عشق، مرا از مرگ دزدیدی. و حالا، مرگ در من خانه کرده. من صدای نُت آخر را شنیدم، چانیول آنوقت که تو آرزو کردی ایکاش زمان میایستاد. و ایستاد. فقط برای من.»
او انگشتش را بر لب چانیول گذاشت. سرد. مثل تیغ.
«بگذار این عشق همانجا تمام شود که شروع شد با خون، و با موسیقی.»
چانیول، بیاختیار، او را در آغوش کشید. بوی سردی و گلهای پوسیده.
بکهیون سرش را بر سینهی او گذاشت و زیر لب زمزمه کرد:
«حالا گوش کن…»
و از درون تالار، نوای پیانو برخاست نُتهایی که هیچ دستی نمینواختشان. دیوارها میلرزیدند، هوا از صدا میگریخت. شمعها خاموش شدند.
آخرین چیزی که دیده میشد، بازتاب دو سایه بود که در هم پیچیدند یکی در سفید، یکی در سیاه.
و سپس، سکوت.
تنها ردّی که ماند، خطی از خون بود روی کلیدهای پیانو؛ روی نُتِ «می»، همان نُتی که بکهیون همیشه با لبخند میگفت:
«این، صدای دلم برای توئه.»
و تالار، در تاریکیِ ابدی فرو رفت.
