fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

The Fate of Frankenstein

The Fate of Frankenstein

رفتن به کانال در Telegram

The world was born dead No cry, no true beginning Just the blind motion of matter in a purposeless void. I was the first breath that mistook itself for life and that mistake was the beginning of the tragedy. https://t.me/HarfChatBot?start=384d11dffdf4

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
231
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+1330 روز
آرشیو پست ها
She wants revenge – Tear you apart .mp39.85 MB

شب عمیق‌تر شده بود. شمع‌ها نصف‌شون آب شده بودن و بوی گوشت هنوز توی هوا مونده بود. بکهیون هنوز روی صندلی نشسته بود، جای گاز روی گردنش قرمز و کمی متورم. چانیول پشت سرش وایستاده بود، انگشتاش آروم روی پوست گرم شونه‌هاش می‌چرخید، انگار داره چیزی رو حفظ می‌کنه. بعد بدون حرف زد، دست بکهیون رو گرفت و از صندلی بلندش کرد. اونا رو به سمت در کوچیک انتهای آپارتمان برد؛ دری که بکهیون تا حالا هیچ‌وقت باز ندیده بود. چانیول قفل رو باز کرد و نور سرد یه لامپ فلورسنت روشن شد. اتاق کوچیک و تمیز بود. دیوارها سفید. یه میز استیل وسطش. روی میز، چند تا ظرف شیشه‌ای درب‌دار، و یه تخته‌ی برش مشکی. کنار دیوار، یه یخچال بزرگ استیل که وقتی چانیول درش رو باز کرد، بوی فلز و خون تازه زد توی دماغ بکهیون. داخلش، تکه‌های گوشت مرتب چیده شده بودن. بعضی‌ها هنوز رگ داشتن. بعضی‌ها پوست‌کنده و تمیز. یه ظرف شیشه‌ای پر از چیزی که بکهیون ترجیح داد اسمش رو ندونه. چانیول برگشت و نگاهش کرد. چهره‌ش آروم بود، بدون پشیمونی، بدون توضیح اضافی. فقط منتظر بود. بکهیون چند قدم عقب رفت. نفسش کوتاه شده بود. دستش رفت روی جای گاز گردنش، انگار تازه می‌فهمید اون گاز چی بوده. چشماش از یخچال به صورت چانیول رفت و دوباره برگشت. «این… همه‌ش…» چانیول در یخچال رو نبست. فقط یه قدم نزدیک‌تر شد. «آره.» سکوت سنگینی افتاد. فقط صدای کمپرسور یخچال و بارون بیرون می‌اومد. بکهیون احساس کرد معده‌ش می‌خواد بالا بیاد، ولی همزمان یه چیز دیگه هم توی سینه‌ش می‌تپید؛ ترس نبود، چیزی نزدیک‌تر به کشش. چانیول دستش رو دراز کرد و انگشتاش رو آروم دور مچ بکهیون حلقه کرد. فشارش ملایم بود، ولی محکم. «می‌تونی بری.» گفت، صداش هنوز همون بم و آروم همیشگی. «در بازه. هیچ‌کس جلوت رو نمی‌گیره.» بکهیون نگاهش کرد. توی چشمای تیره‌ی چانیول چیزی بود که قبلاً ندیده بود؛ نه خشم، نه التماس. فقط پذیرش کامل تاریکی خودش. و یه گرسنگی که دیگه پنهان نمی‌شد. بکهیون باید می‌رفت. باید فریاد می‌زد. باید پلیس خبر می‌کرد. ولی پاهاش حرکت نکرد. انگشتاش دور مچ چانیول سفت‌تر شدن، نه برای فرار، برای نگه داشتن. «چرا من؟» صداش گرفته بود. چانیول نزدیک‌تر شد تا نفس‌هاشون قاطی بشه. پیشونی‌ش رو به پیشونی بکهیون تکیه داد. «چون تو تنها کسی هستی که وقتی منو این‌طوری می‌بینه، هنوز این‌جا وایستاده.» انگشت شستش روی پوست مچ بکهیون کشیده شد. «چون طعم ترس تو قشنگه… ولی طعم موندنت قشنگ‌تره.» بکهیون چشم‌هاش رو بست. تصاویر تکه‌های گوشت هنوز پشت پلک‌هاش بودن. بوی فلز هنوز توی گلوش مونده بود. ولی وقتی چانیول لب‌هاش رو روی گوشه‌ی دهنش گذاشت، بدن بکهیون خودش رو هل داد جلو، نه عقب. چانیول گاز نگرفت این‌بار. فقط لب‌هاش رو همون‌جا نگه داشت و آروم زمزمه کرد: «اگه بری، منو ول کردی. اگه بمونی… منو کامل دیدی.» بکهیون دست آزادش رو بالا آورد و پشت گردن چانیول گذاشت. انگشتاش توی موهاش فرو رفتن. چند ثانیه هیچ‌کدوم حرفی نزدن. فقط نفس می‌کشیدن، نزدیک، تاریک، و گیر افتاده توی چیزی که دیگه اسمش عشق ساده نبود. بعد بکهیون چشم‌هاش رو باز کرد و مستقیم توی چشمای چانیول نگاه کرد. «نمی‌رم.» صداش آروم بود، ولی قطعی. چانیول برای اولین‌بار اون شب یه لبخند واقعی زد؛ کوچیک، خطرناک، و پر از رضایت. در یخچال رو بست. لامپ رو خاموش کرد. و بکهیون رو از اون اتاق تاریک بیرون آورد، دستش هنوز دور مچش حلقه بود، انگار دیگه هیچ‌وقت ولش نمی‌کرد. بیرون، توی نور شمع، بکهیون هنوز می‌تونست بوی خون رو حس کنه. هنوز تصاویر رو می‌دید. ولی وقتی چانیول دوباره لب‌هاش رو روی جای گاز گردنش گذاشت و این‌بار آروم، خیلی آروم گاز گرفت، بکهیون سرش رو عقب داد و چشم‌هاش رو بست. و این‌بار، دیگه پشیمون نبود.

شب بارانی سئول بود. آپارتمان طبقه‌ی آخر چانیول فقط با نور شمع و انعکاس چراغ‌های شهر روشن می‌شد. میز شام برای دو نفر چیده شده بود؛ ظرف‌های سفید ساده، دو گیلاس شراب قرمز تیره، و بوی گوشت بریان‌شده که توی هوا پیچیده بود؛ بویی غریب و گرم که بکهیون نمی‌تونست تشخیص بده مال چیه. بکهیون پشت به پنجره ایستاده بود. پیراهن مشکی نازکش کمی باز بود و قطرات بارون روی شیشه، نور رو روی پوست گردنش می‌رقصوند. چانیول از آشپزخانه اومد بیرون. قدبلند، شیک، با پیراهن سفید دکمه‌های نیمه‌باز و آستین‌های تا شده. چشماش تیره و آروم بودن، ولی توی نگاهش یه چیزی بود که همیشه بکهیون رو ناآرام می‌کرد؛ ترکیبی از علاقه و گرسنگی. «نشستی؟» صدای بم چانیول خیلی ملایم بود. «شام آماده‌ست.» بکهیون برگشت و نشست. چانیول خودش گوشت رو برید. تکه‌ها نازک و دقیق بودن، انگار داشت اثر هنری خلق می‌کرد نه غذا. یه تکه رو با چنگال برداشت و جلوی لب‌های بکهیون گرفت. «باز کن.» بکهیون نگاهش کرد. چند ثانیه مکث کرد، بعد آروم لب‌هاش رو باز کرد. گوشت توی دهنش آب شد. طعمش عجیب بود؛ شیرین و عمیق و کمی فلزی. چانیول نگاهش می‌کرد، چشماش نیمه‌بسته، انگار خودش هم داشت همون طعم رو از روی صورت بکهیون می‌چشید. «خوب بود؟» پرسید. بکهیون آب دهنش رو قورت داد و آروم گفت: «متفاوت بود… مثل همیشه.» چانیول لبخند زد. اون لبخند آروم و خطرناک که فقط برای بکهیون ذخیره می‌کرد. بلند شد و پشت صندلی بکهیون ایستاد. انگشتاش آروم روی شونه‌هاش کشیده شد، بعد پایین اومد تا روی ترقوه‌هاش توقف کرد. انگشت شستش روی نبض بکهیون نشست و چند ثانیه همون‌جا موند. «تو همیشه متفاوتی.» زمزمه کرد نزدیک گوشش. «بقیه فقط غذا هستن. تو… تو چیزی هستی که نمی‌خوام تمومش کنم.» بکهیون سرش رو کمی کج کرد تا گردنش بیشتر در دسترس باشه. چانیول خم شد. لب‌هاش اول روی پوست گرم پشت گوش بکهیون نشست، بعد آروم پایین اومد. بوسه‌ای طولانی و کند روی رگ گردن. بعد دندان‌هاش آروم پوست رو فشرد؛ نه برای پاره کردن، برای حس کردن. بکهیون نفسش رو حبس کرد و انگشتاش رو دور لبه‌ی میز سفت کرد. چانیول زبانش رو روی جای گاز کشید. طعم کمی شور پوست بکهیون با طعم شراب توی دهنش قاطی شد. چند ثانیه همون‌جا موند، پیشونی‌ش به شونه‌ی بکهیون تکیه داده بود، انگار داره نفس می‌کشه از روی پوستش. «می‌تونی منو متوقف کنی.» گفت، صداش گرفته و آروم. «هر وقت بخوای.» بکهیون چشم‌هاش رو بست و سرش رو عقب‌تر داد. «نمی‌خوام.» چانیول دوباره گاز گرفت، این‌بار کمی محکم‌تر. جای دندان روی پوست سفید بکهیون قرمز شد. بعد با لب‌هاش اون نقطه رو بوسید، لیسید، آروم کرد. دستاش از روی شونه‌ها اومد پایین و دور کمر بکهیون حلقه شد. بدنش از پشت کامل به بکهیون چسبیده بود؛ گرم، سنگین، و پر از یه گرسنگی که دیگه پنهان نمی‌شد. بکهیون دستش رو بالا آورد و انگشتاش رو توی موهای چانیول فرو کرد. اونا رو کمی عقب کشید تا صورتش بیشتر در دسترس باشه. چانیول فهمید. لب‌هاش رو روی گونه‌ی بکهیون گذاشت، بعد روی گوشه‌ی لب‌هاش. بوسه‌شون این‌بار عمیق‌تر بود؛ کند، خیس، و پر از همون تشنگی که هیچ‌کدوم نمی‌خواستن اسمش رو بذارن. وقتی از هم جدا شدن، پیشونی‌هاشون به هم چسبیده بود. نفس‌هاشون تند بود. چانیول انگشت شستش رو روی جای گاز گردن بکهیون کشید و آروم گفت: «تو تنها کسی هستی که می‌تونم هم عاشقش باشم… هم این‌قدر گرسنه‌ش باشم.» بکهیون چشم‌هاش رو باز کرد. توی تاریکی شمع، مردمک‌هاش گشاد شده بودن. «پس گرسنه‌م بمون.» زمزمه کرد. «ولی آروم. می‌خوام حس کنم که چقدر برای من صبر می‌کنی.» چانیول لبخند زد. اون لبخند خطرناک و عاشقانه که فقط مال بکهیون بود. دوباره خم شد و لب‌هاش رو روی جای گاز گذاشت. این‌بار نجوید. فقط موند. نفس کشید. چشید.

sticker.webp0.21 KB

sticker.webp0.00 KB

تیغ روی گلوی بکهیون بود. خون گرم سرازیر می‌شد. چانیول بالای سرش خم شده بود؛ نفس‌های سنگین، چشم‌های دیوانه، دستش هنوز روی بدن بیمار. بکهیون خندید. دست بسته‌اش ناگهان بند را پاره کرد. مچ چانیول را گرفت، چاقو را چرخاند و تیغ را عمیق در گلوی او فرو کرد. خون فوران زد. روی صورت بکهیون، روی سینه‌اش، روی تخت. چانیول چشم‌هایش گشاد شد، دهانش باز ماند و فقط حباب خون بیرون زد. بدنش لرزید و روی بکهیون افتاد. بکهیون چاقو را عمیق‌تر فشار داد. موهای چانیول را گرفت و سرش را بالا کشید. «حالا کی داره می‌میره؟» زمزمه کرد. «من یا تو؟» چانیول دیگر حرکت نکرد. بکهیون خندید. بندهای باقی‌مانده را پاره کرد، از زیر جسد بیرون خزید و روی زمین نشست؛ در میان گودال خون. چاقوی خیس را در دست گرفت و به جسد خیره شد. «تموم شد.» نور سفید سرد لامپ بالای سرش ناگهان روشن شد. بکهیون پلک زد. دست‌هایش هنوز محکم با بندهای چرمی بسته بودند. گردنش صاف و بدون حتی یک خراش. تخت تمیز بود. ملافه سفید بدون هیچ لکه‌ای. هیچ خونی نبود. هیچ جسدی نبود. چاقو نبود. فقط خودش بود. روی همان تخت اتاق شماره‌ی 8 بخش روان‌پزشکی. لباس آبی بیمارستانی. دستبند پلاستیکی دور مچ. بوی ضدعفونی‌کننده تند توی هوا. پرستار کنار تخت ایستاده بود و پرونده را ورق می‌زد. صدایش آرام و خسته بود: «دیشب دوباره بحرانی شدی. مدام اسم دکتر پارک رو فریاد می‌زدی می‌گفتی داره با چاقو می‌کشتت. دوباره آرام‌بخش زدم.» بکهیون سرش را آرام چرخاند. روی دیوار روبه‌رو، عکس پرسنلی دکتر پارک چانیول بود. لبخند رسمی، کت سفید تمیز، چشم‌هایی آرام و کاملاً عادی. زیر عکس با خط سیاه نوشته شده بود: «دکتر پارک چانیول – روان‌پزشک مقیم – از شش ماه پیش در مرخصی درمانی طولانی‌مدت» بکهیون به عکس خیره ماند. دستش را روی گردن خودش کشید. پوست صاف بود. هیچ اثری از فشار انگشت یا تیغ نبود. اما هنوز حس می‌کرد؛ گرمای خون، وزن بدن روی سینه‌اش، طعم فلز توی دهانش، صدای خیس پاره‌شدن گلو. همه توهم بود. چانیول هرگز آن شب به اتاقش نیامده بود. چاقو واقعی نبود. خون واقعی نبود. مرگ واقعی نبود. فقط او بود و صدایی که هنوز توی سرش نشسته بود. بکهیون لبخند زد. لبخندی کوچک، خصوصی، کاملاً دیوانه‌وار. به سقف خیره شد و خیلی آرام، تقریباً عاشقانه زمزمه کرد: «بازم می‌ای… نه؟» و از جایی خیلی عمیق‌تر از اتاق، از همان جایی که فقط خودش می‌شنید، صدایی که دقیقاً شبیه صدای چانیول بود جواب داد: «هر شب می‌آم. تا وقتی که یکی از ما واقعاً بمیره.» بکهیون چشم‌هایش را بست. و در همان اتاق شماره‌ی ۷، در میان بندهای چرمی و بوی ضدعفونی‌کننده، دوباره خندید.

تاریکی اتاق شماره‌ی 8 سنگین‌تر از همیشه بود. بکهیون هنوز روی تخت بسته بود. گردنش جای انگشت‌های چانیول را مثل حلقه‌ای بنفش نگه داشته بود. هر بار که نفس می‌کشید، درد می‌کشید؛ و هر بار که درد می‌کشید، بدنش بی‌اختیار می‌لرزید و چیزی پایین تنش دوباره سخت می‌شد. صدای خودش را شنید که زمزمه می‌کند: «نمی‌تونی فرار کنی نه از من، نه از اون.» اما صدایی که جواب داد، مال خودش نبود. عمیق‌تر بود. سردتر. «من نمی‌خوام فرار کنم. می‌خوام ببینم چطور پوستت رو باز می‌کنه.» صبح که آمد، پرستارها آمدند. زخم‌های گردنش را دیدند، پرونده نوشتند، آرام‌بخش تزریق کردند. بکهیون فقط لبخند زد. وقتی سوزن وارد رگش شد، زمزمه کرد: «بگو به دکتر پارک که منتظرم.» شب بعد. ساعت سه بامداد. لامپ‌ها خاموش بودند. فقط نور ماه از پشت میله‌های پنجره روی تخت می‌افتاد. در قفل‌شده باز شد؛ بی‌صدا. چانیول وارد شد. این بار کتش را نپوشیده بود. فقط پیراهن سفید نازک که دکمه‌های بالاییش باز بود و سینه‌اش معلوم. در دست راستش چاقوی جراحی براق بود. لبه‌اش زیر نور ماه برق می‌زد. بکهیون سرش را بلند کرد. چشمانش از تاریکی برق زدند. «دیر اومدی.» چانیول نزدیک آمد. بی‌حرف. چاقو را روی لب پایینی بکهیون کشید؛ فقط نوک تیغ. پوست ترک خورد و قطره‌ی خون بیرون زد. چانیول خم شد و با زبان خون را لیسید. طعم فلز و ترس. «امشب تمومش می‌کنم.» دست آزادش رفت روی شکم برهنه‌ی بکهیون. انگشت‌ها پایین‌تر خزیدند، زیر پارچه‌ی نازک شلوار بیمار. محکم گرفت. بکهیون نفسش را کشید و کمرش را از روی تخت بلند کرد؛ بندها دوباره در گوشت فرو رفتند. چانیول چاقو را پایین آورد. نوک تیغ را روی پوست سینه‌ی بکهیون گذاشت و آروم کشید. خط نازک خون باز شد. نه عمیق. فقط کافی برای اینکه بکهیون ناله کند؛ ناله‌ای که بین درد و لذت گم شده بود. «درد می‌کشی؟» صدای چانیول خش‌دار بود. «آره. بیشتر.» چانیول خم شد. دندان‌هایش را روی همان خط خون گذاشت و گاز گرفت. همزمان دستش پایین‌تر رفت و محکم‌تر فشار داد. بکهیون فریادی خفه کشید. بدنش پیچ خورد. چشم‌هایش پر از اشک شدند، اما نگاهش هنوز دیوانه‌وار به چانیول دوخته بود. «تو مال منی تا آخرین قطره خون.» چانیول چاقو را کنار گذاشت. روی تخت نشست، دقیقاً بین پاهای بسته‌ی بکهیون. دست‌هایش را دو طرف صورت بیمار گذاشت و صورتش را نزدیک آورد. نفس‌های گرمشان درهم آمیخت. بعد لب‌های خون‌آلود بکهیون را گاز گرفت؛ سخت. خون بیشتری آمد. زبان چانیول داخل دهان بیمار فرو رفت، خشن و گرسنه. بکهیون با دهان بسته‌شده ناله کرد. بدنش زیر وزن چانیول می‌لرزید. بندهای پا صدای کشیده‌شدن دادند. چانیول ناگهان عقب کشید. چاقو را دوباره برداشت. این بار نوک تیغ را روی گلوی بکهیون گذاشت؛ دقیقاً روی جایی که شب قبل با دست خفه‌اش کرده بود. «حالا بگو کدوم صدا داره فریاد می‌زنه؟ مال من یا مال تو؟» بکهیون خندید. خنده‌ای که از ته گلو می‌آمد و با خون قاطی شده بود. «هر دو دارن می‌گن بکش. اما آروم… می‌خوام حس کنم چطور واردم می‌شی.» چانیول برای یک لحظه مکث کرد. چشمانش دیوانه‌تر از همیشه بودند. بعد تیغ را کمی فشار داد. پوست شکافت. قطره‌ی خون از گردن بکهیون سرازیر شد و روی سینه‌اش ریخت. و در همان لحظه، دست آزاد چانیول رفت پایین‌تر و این بار هیچ پارچه‌ای مانع نبود. بکهیون سرش را عقب انداخت. صدایی از گلویش بیرون آمد که نه کاملاً ناله بود، نه کاملاً فریاد. چیزی بین مرگ و اوج. چانیول روی گوش او خم شد و نجوا کرد: «نگاه کن به من وقتی دارم می‌کشم‌ات. چون من هم دارم باهات می‌میرم.» تیغ کمی عمیق‌تر رفت. و بکهیون، در مرز خفگی و لذت و خون، فقط یک کلمه زمزمه کرد: «بیشتر…»

اتاق شماره‌ی 8 بوی ضدعفونی‌کننده و عرق ترس می‌داد. لامپ بالای سر بکهیون با ریتمی نامنظم سوسو می‌زد؛ انگار قلبی در حال مرگ. بندهای چرمی دور مچ‌ها و قوزک‌هایش آن‌قدر سفت بودند که پوست زیرشان کبود و زخم شده بود. هر بار که بدنش می‌لرزید، بندها بیشتر در گوشت فرو می‌رفتند. دکتر پارک چانیول در تاریکی گوشه‌ی اتاق ایستاده بود. کتش را درآورده بود. آستین‌های سفیدش تا آرنج بالا زده بودند و رگ‌های دستش از زیر پوست می‌زدند. چشمانش مثل دو حفره‌ی خالی بودند؛ دیگر نه دکتر بود، نه انسان. فقط چیزی که برای کشتن آمده بود. بکهیون سرش را به سمت او چرخاند. لب‌های خشک و ترک‌خورده‌اش به لبخندی دیوانه‌وار باز شد. «بالاخره اومدی با بوی خونی که هنوز نریخته.» چانیول قدم برداشت. صدای کفش‌هایش روی سرامیک سرد مثل ضربه‌ی چکش بود. نزدیک‌تر شد. آن‌قدر نزدیک که بکهیون می‌توانست بوی عطر تلخ و عرق تنش را حس کند. دست چانیول روی پیشانی عرق‌کرده‌ی بیمار لغزید، انگشتانش میان موهای سیاهش فرو رفت و محکم کشید. «تو دیوونه‌ای، بکهیون. اما من دیوونه‌تر از توام. هر شب که چشمامو می‌بندم، تو رو می‌بینم که داری گلوم رو پاره می‌کنی. پس قبل از اینکه تو منو تموم کنی, من تمومت می‌کنم.» بکهیون ناله‌ای کشید؛ نه از درد، از لذت ترس. بدنش زیر دست خشن چانیول قوس برداشت. بندها صدای کشیده‌شدن دادند. «پس بکش. اما آروم. می‌خوام حس کنم چطور نفسم قطع می‌شه زیر دستات.» چانیول خم شد. نفس گرمش روی گوش بکهیون ریخت. زبانش برای لحظه‌ای لب پایینی بیمار را لمس کرد، طعم خون خشک‌شده و فلز. بعد دندان‌هایش را روی پوست گردن بکهیون فشرد؛ نه گاز، فقط تهدید. نبض دیوانه‌وار بیمار زیر دندان‌هایش می‌تپید. «تو حتی نمی‌فهمی چقدر دوست دارم ببینم چشات وقتی دارن خاموش می‌شن چطور باز می‌مونن.» دست آزاد چانیول پایین آمد. روی سینه‌ی بکهیون، روی شکمش، و بعد روی پارچه‌ی نازک شلوار بیمار که از عرق به پوست چسبیده بود. فشار داد. محکم. انگار می‌خواست استخوان را هم خرد کند. بکهیون نفسش را حبس کرد و لرزید؛ ترکیبی از وحشت و برانگیختگی که نمی‌توانست از هم جداشان کند. «این همه‌ش توهمه…» صدای بکهیون ترک خورد. «تو هم مثل منی. صدای همون چیزی رو می‌شنوی که بهت می‌گه بکش و بعدش بغلش کن.» چانیول ناگهان دستش را دور گلوی بکهیون حلقه کرد. انگشتان بلند و قوی‌اش فشار آوردند. هوا قطع شد. بکهیون چشمانش را گشاد کرد، بدن نیمه‌برهنه‌اش روی تخت پیچ خورد، پاهای بسته‌اش به هوا بلند شدند. در همان حال خفه شدن، چیزی سخت و داغ در پایین تنش واکنش نشان داد؛ چیزی که چانیول با لبخندی سرد احساس کرد. «ببین حتی وقتی دارم می‌کشم‌ات، هنوز برای من سفت می‌شی.» فشار بیشتر شد. لب‌های بکهیون کبود شدند. اشک از گوشه‌ی چشمش سرازیر شد، اما نگاهش هنوز دیوانه‌وار به چانیول دوخته بود. انگار در مرز مرگ، بیشتر از همیشه او را می‌خواست. چانیول ناگهان رها کرد. بکهیون با صدای خش‌دار هوا را به ریه‌هایش کشید. سرفه‌های خشک و خونی. بدنش هنوز می‌لرزید؛ نه فقط از کمبود اکسیژن. چانیول روی لب او خم شد. زبانش را روی خون خشک‌شده‌ی گوشه‌ی دهان بیمار کشید و زمزمه کرد: «فردا شب برمی‌گردم. این بار با چاقو. می‌خوام آروم پوستتو باز کنم و ببینم اون صدایی که توی سرت فریاد می‌زنه واقعاً از کجا میاد. و تو… تو فقط نگاه کن. چون تا آخرین نفس، مال منی.» از اتاق بیرون رفت. در را قفل کرد. در تاریکی مطلق، بکهیون با صدایی که دیگر مال خودش نبود زمزمه کرد: «منتظرم، چانیول بیار. من آماده‌ام که بمیرم توی دستات یا تو توی دستای من.» و از گوشه‌ی تاریک اتاق، صدایی جواب داد که دقیقاً شبیه صدای خود چانیول بود: «منم آماده‌ام.» 

TAEMIN (SHINee) - Frankenstein.mp35.39 MB

03 - (Crosses) - Bitches Brew.mp38.00 MB

چانیول انگار همه‌ی این‌ها را حس می‌کرد. ریتمش را تندتر کرد، گاهی عمیق‌تر فرو می‌برد تا نوک به گلویش برسد، گاهی فقط نوک را می‌مکید و با زبان بازی می‌کرد. وقتی بکهیون نزدیک ارگاسم شد، چانیول ناگهان عقب کشید. بزاق از لب‌هایش آویزان بود. نفس‌نفس می‌زد. «نه. هنوز نه. تو باید یاد بگیری که مال منی.» بلند شد، لباس خودش را درآورد. بدن عضلانی‌اش در نور شمع مشخص بود. آلتش کاملاً سخت و برآمده بود. بکهیون را روی تخت خواباند، پاهایش را باز کرد و بینشان زانو زد. انگشتانش را با بزاق خودش خیس کرد و یکی را آهسته داخل کرد. بکهیون ناله‌ای کشید؛ ترکیبی از درد و مقاومت. چانیول انگشت دوم را هم اضافه کرد و با حرکات دایره‌ای او را باز کرد. همزمان خم شد و دوباره دهانش را روی آلت بکهیون گذاشت. «احساس می‌کنی؟ این بدن دیگه مال تو نیست. مال منه. هر قطره، هر لرزش، هر ناله.» وقتی احساس کرد که بکهیون به اندازه‌ی کافی آماده است، انگشتان را بیرون کشید. نوک آلتش را روی ورودی قرار داد و بدون عجله فشار داد. آهسته، سانتی‌متر به سانتی‌متر داخل رفت. بکهیون سرش را عقب برد و دندان‌هایش را روی لب پایینش فشرد. چانیول دستش را روی گلوی بکهیون گذاشت؛ نه برای خفه کردن، فقط برای حس کردن نبض. وقتی کامل داخل شد، چند لحظه بی‌حرکت ماند. پیشانی‌اش را روی پیشانی بکهیون گذاشت. «بالاخره… داخلتم. همون‌جایی که باید باشم.» حرکت را شروع کرد. اول آهسته و عمیق. هر بار که کامل بیرون می‌کشید و دوباره فرو می‌برد، نفسش می‌لرزید. بعد ریتم تندتر شد. صدای برخورد بدن‌ها در اتاق پیچید. چانیول گاه‌گاهی خم می‌شد و گوش بکهیون را گاز می‌گرفت، یا لب‌هایش را محکم می‌بوسید تا خون بیاید. «بگو مال منی.» بکهیون سکوت کرد. چانیول حرکتش را سخت‌تر کرد، زاویه را تغییر داد تا مستقیم به نقطه‌ی حساس برخورد کند. بکهیون ناله‌ای بلند کشید. «بگو.» «…مال توام.» صدایش شکسته بود. چانیول خندید؛ خنده‌ای که بیشتر شبیه ناله بود. سرعتش را بیشتر کرد. یکی از دست‌هایش دور آلت بکهیون حلقه شد و همزمان با حرکات خودش بالا و پایین می‌رفت. «دوباره. بلندتر.» «مال توام… فقط مال تو.» آن لحظه چانیول ارگاسم گرفت. بدنش سفت شد، داخل بکهیون تخلیه کرد و همزمان نام او را زیر لب تکرار کرد مثل یک ذکر مذهبی. بکهیون هم چند ثانیه بعد به ارگاسم رسید؛ بدنش لرزید و مایع گرم روی شکمش پخش شد. چانیول بیرون نکشید. همان‌طور داخل ماند و نفس‌نفس می‌زد. انگشتانش موهای بکهیون را نوازش می‌کرد. «این فقط شروعه. هر شب. هر روز. تا وقتی که دیگه حتی فکر فرار هم به سرت نزنه. تا وقتی که فقط منو ببینی. فقط منو بخوای.» بکهیون چشم‌هایش را بست. اشک‌هایش روی بالش ریخته بود، اما بدنش هنوز دور چانیول منقبض می‌شد. چانیول خم شد و لب‌های خیس او را بوسید؛ بوسه‌ای طولانی، آهسته، انگار که بخواهد روحش را هم بمکد. بیرون از اتاق، پیروان زانو زده بودند و زمزمه‌ی دعا می‌کردند. دعا برای خدایی که حالا در زنجیر بود. و برای پیامبری که دیوانه‌ی او شده بود. روزهای بعد به همین شکل ادامه پیدا کرد. چانیول بکهیون را فقط برای خودش نگه می‌داشت. گاهی او را به سالن اصلی می‌برد، روی همان تخت سنگی می‌نشاند و در حضور پیروان لمسش می‌کرد؛ نه تا انتها، فقط تا جایی که بکهیون میلرزید و التماس می‌کرد. بعد دوباره به اتاق تاریک برمی‌گرداند و ساعت‌ها داخلش می‌ماند. شب‌ها که بکهیون خواب بود، چانیول بیدار می‌ماند و فقط نگاهش می‌کرد. انگشتانش روی پوست او می‌کشید، جای گازها و کبودی‌ها را می‌بوسید، و زیر لب تکرار می‌کرد: «تو معبد منی.» و بکهیون کم‌کم یاد گرفت که مقاومت فقط درد بیشتری می‌آورد. یاد گرفت که وقتی تسلیم می‌شود، لمس‌ها نرم‌تر می‌شوند. یاد گرفت که وقتی نام چانیول را با التماس صدا می‌زند، ارگاسم‌هایش شدیدتر می‌شوند. جنون چانیول مثل ریشه‌ای بود که هر روز عمیق‌تر در ذهنش فرو می‌رفت. و بکهیون، خواه ناخواه، بخشی از آن ریشه شده بود.

شب‌های پاییزی سئول همیشه بوی باران و دود می‌داد، اما آن شب هوا سنگین‌تر از همیشه بود. مثل اینکه خود شهر نفسش را حبس کرده باشد. چانیول روی تخت سنگی وسط سالن عبادت زانو زده بود. موهای مشکی‌اش بلندتر از قبل شده بود و روی شانه‌های پهنش ریخته بود. چشم‌هایش نیمه‌باز بود و به مجسمه‌ی کوچک چوبی که روی محراب گذاشته بود خیره مانده بود؛ مجسمه‌ای که شبیه بکهیون ساخته شده بود. انگشتان بلندش روی سطح صیقلی مجسمه می‌لغزید، انگار که پوست واقعی باشد. فرقه دیگر مثل قبل نبود. در ابتدا فقط چند نفر بودند که به حرف‌هایش گوش می‌دادند. چانیول با صدای عمیق و آرام صحبت می‌کرد، از رهایی، از پاکی، از اینکه عشق واقعی فقط در تسلیم کامل ممکن است. مردم مثل تشنه‌هایی که به آب رسیده‌اند دورش جمع می‌شدند. کم‌کم سالن بزرگ‌تر شد، پرده‌های سیاه آویزان شدند، شمع‌ها همیشه روشن بودند و در مرکز همه چیز، تصویر بکهیون بود. بکهیون هیچ‌وقت عضو فرقه نبود. او فقط یک خواننده بود، ستاره‌ای که چانیول سال‌ها از دور تماشا کرده بود. اول فقط تحسین بود. بعد تبدیل شد به نیاز. بعد به جنون. شب‌هایی که چانیول تنها می‌ماند، دستش زیر لباس می‌رفت و اسم بکهیون را زیر لب تکرار می‌کرد تا ارگاسم می‌گرفت. بعد از آن، احساس گناه نمی‌کرد. احساس مالکیت می‌کرد. انگار که بدن خودش دیگر مال خودش نبود؛ مال کسی بود که هنوز حتی نمی‌دانست چنین فرقه‌ای وجود دارد. تا آن شب. آن شب بکهیون را آوردند. چشم‌هایش بسته بود با پارچه‌ی مشکی. دست‌هایش از پشت بسته شده بود. لباس‌هایش را عوض کرده بودند؛ فقط یک روپوش سفید نازک تنش بود که تقریباً هیچی را پنهان نمی‌کرد. وقتی پارچه را از روی چشمانش برداشتند، نور شمع‌ها مستقیم به صورتش خورد و پلک زد. چانیول هنوز زانو زده بود. نگاهش را از مجسمه برداشت و به بکهیون دوخت. لبخند کوچکی زد، اما چشم‌هایش خالی بود. «بالاخره اومدی.» بکهیون سعی کرد عقب برود، اما دو نفر از پیروان محکم بازوهایش را گرفته بودند. صدایش کمی لرزید: «چانیول؟ این… این چیه؟ منو ول کن.» چانیول بلند شد. قدش همیشه بلند بود، اما حالا در نور شمع‌ها و با آن روپوش سیاه بلند، شبیه چیزی بیش از انسان به نظر می‌رسید. قدم به قدم نزدیک شد تا فاصله‌شان فقط چند سانتی‌متر شد. دستش را بالا آورد و انگشتانش را روی گونه‌ی بکهیون کشید، انگار که پوستی گران‌بها را لمس کند. «تو نمی‌فهمی هنوز. اما می‌فهمی. من سال‌ها صبر کردم. سال‌ها فقط نگاهت کردم. صدات رو تو سرم تکرار کردم. بدنم رو با خیال تو ارضا کردم. حالا دیگه نمی‌تونم فقط خیال باشم.» بکهیون سرش را برگرداند، اما چانیول فکش را گرفت و مجبورش کرد نگاهش کند. انگشت شستش روی لب پایین بکهیون فشار آورد. «اینجا معبده. و تو خدایی. یا بهتر بگم… قربانی مقدسی.» آن شب بکهیون را به اتاق پشتی بردند. اتاقی بدون پنجره، فقط یک تخت بزرگ با ملحفه‌های سفید و زنجیرهایی که از ستون‌های چوبی آویزان بود. چانیول خودش قفل در را بست. پیروان بیرون ماندند. فقط آن دو نفر داخل بودند. چانیول روپوش سفید را از شانه‌های بکهیون پایین کشید. پارچه نرم روی زمین افتاد. بدن برهنه‌ی بکهیون در نور کم شمع می‌درخشید. چانیول چند لحظه فقط نگاه کرد. نفسش سنگین شده بود. «زیباتر از هر چیزی که تو سرم ساخته بودم.» بکهیون سعی کرد دست‌هایش را آزاد کند، اما طناب محکم بود. «دیوونه‌ای. این کارو نکن. منو ول کن برم.» چانیول لبخند زد. این بار لبخندش عمیق‌تر بود، پر از چیزی شبیه عشق بیمار. زانو زد مقابل بکهیون و دست‌هایش را روی ران‌های او گذاشت. انگشتانش به آرامی بالا رفتند، پوست را نوازش کردند، بعد ناگهان محکم فشردند. «ول کردن؟ من سال‌ها منتظرت بودم. هر شب که تنها بودم، خودمو با اسم تو ارضا می‌کردم. هر بار که ارگاسم می‌گرفتم، تصور می‌کردم داخلتم. حالا که اینجایی… دیگه نمی‌تونم ول کنم.» دهانش را روی ران داخلی بکهیون گذاشت و گاز گرفت؛ نه خیلی سخت، اما به اندازه‌ای که جای دندان بماند. بکهیون نفسش را حبس کرد. چانیول زبانش را روی همان جا کشید، بعد بالاتر رفت. نفس گرمش روی پوست حساس بکهیون پخش شد. «بذار ببینم چقدر مقاومتی.» زبانش را روی نوک آلت بکهیون کشید. بکهیون بدنش را سفت کرد، اما واکنش فیزیولوژیک را نمی‌توانست کنترل کند. چانیول احساس کرد که بدن مقابلش کم‌کم سخت می‌شود و خنده‌ی کوتاهی کرد. «ببین… حتی بدنت هم منو می‌خواد. حتی اگه عقلت هنوز مقاومت کنه.» دهانش را کامل باز کرد و بکهیون را داخل گرفت. عمیق، آهسته، با فشار زبان از پایین به بالا. دست‌هایش روی کمر بکهیون بود و او را ثابت نگه می‌داشت. هر بار که بکهیون سعی می‌کرد عقب بکشد، چانیول محکم‌تر فشار می‌داد. صدای خیس دهانش در اتاق پیچیده بود. بکهیون دندان‌هایش را روی هم فشار داد. اشک از گوشه‌ی چشمش سرازیر شد، اما بدنش خیانت می‌کرد. لرزش‌های کوچک در ران‌هایش شروع شده بود.

sticker.webp0.00 KB

photo content
+4

sticker.webp0.00 KB

Violent Vira - God Complex.mp36.93 MB

اما نه امشب. امشب فقط می‌خوام ببینم چطور از هم می‌پاشی زیر دستام. فردا… فردا پوستت رو جدا می‌کنم. آروم. با عشق. و تو رو برای همیشه کنار آهو می‌گذارم. چشم‌هات شیشه‌ای می‌شن، اما هنوز مال من می‌مونن.» بکهیون با صدایی شکسته زمزمه کرد: «قول بده… که وقتی منو می‌کشی، داخلم باشی.» چانیول خم شد و پیشانی‌اش را به پیشانی بک‌هیون چسباند. نفس‌هایشان یکی شد. «قول می‌دم. آخرین چیزی که حس می‌کنی، منم. و بعد از اون… تا ابد مال من می‌مونی.» شب طولانی‌تر شد. خون و منی و فرمالین روی میز مخلوط شدند. آهوی تاکسیدرمی‌شده با چشم‌های شیشه‌ای‌اش به آن‌ها خیره مانده بود؛ شاهد خاموش عشقی که از مرگ هم تاریک‌تر بود. و چانیول، در حالی که دوباره بکهیون را به اوج می‌رساند، در ذهنش طرح پوست‌کندن او را می‌کشید؛ خط به خط، با همان دقت وسواس‌گونه‌ای که آهو را ساخته بود. این بار اما با عشق. با جنون. با شهوتی که فقط در تاریکی مطلق متولد می‌شود. شب بعد کارگاه ساکت‌تر از همیشه بود. بوی فرمالین هنوز در هوا می‌پیچید، اما ملایم‌تر. آهو در گوشه ایستاده بود و چشم‌های شیشه‌ای‌اش به در خیره مانده بود. بکهیون خودش آمد. این بار فقط یک شال مشکی دور گردنش پیچیده بود. وقتی داخل شد، چانیول از جایش بلند شد و بدون حرف نزدیکش رفت. شال را آرام از گردنش باز کرد و روی میز انداخت. انگشتانش روی پوست سرد شانه‌های بک‌هیون کشیده شد. «امشب…» فقط همین را گفت. بکهیون سرش را کمی کج کرد و لبخند زد. همان لبخند آشنا که همیشه جایی بین ترس و تسلیم بود. چانیول او را روی میز خواباند. این بار بند نبست. فقط دست‌هایش را گرفت و بالای سرش نگه داشت. بدنشان به هم نزدیک شد. نفس‌هایشان یکی شد. چانیول آهسته داخلش رفت. حرکت‌ها عمیق بودند، اما عجله‌ای در کار نبود. دستش روی گلوی بک‌هیون ماند، اما فشارش فقط به اندازه‌ای بود که نبض را حس کند. بکهیون چشم‌هایش را بست و سرش را عقب انداخت. ناله‌هایش کوتاه و گرم بود. چانیول خم شد و لب‌هایش را روی گردن او گذاشت. گاهی گاز می‌گرفت، گاهی فقط پوست را می‌بوسید. خون کمی از جای دندان‌هایش بیرون زد و او آن را با زبان پاک کرد. طعم آشنا بود. «می‌خوام تو رو نگه دارم…» زمزمه کرد. «نه فقط امشب. برای همیشه.» بکهیون دست آزادش را روی پشت گردن چانیول گذاشت و او را نزدیک‌تر کشید. «پس نگه‌دار.» سرعت حرکت‌ها کم‌کم بیشتر شد. صدای برخورد پوست‌ها با هم در کارگاه پیچیده بود. چانیول گاهی می‌ایستاد، کامل داخل او می‌ماند و فقط نفس‌هایش را روی پوست گرم بکهیون پخش می‌کرد. بعد دوباره شروع می‌کرد. بکهیون بدنش را به او می‌چسباند، انگار می‌خواست آخرین ذره‌های گرمایش را به چانیول بدهد. وقتی هر دو نزدیک بودند، چانیول پیشانی‌اش را به پیشانی بک‌هیون چسباند. چشم‌هایشان به هم قفل شد. دستش روی سینه‌ی بکهیون فشار آورد؛ نه برای خفه کردن، فقط برایچ حس کردن ضربان قلب. «آخرین چیزی که حس می‌کنی منم.» بکهیون فقط سرش را تکان داد. بعد بدنش لرزید و رها شد. چانیول هم همان لحظه داخلش ماند و تمام وجودش را به او داد. چند ثانیه هیچ‌کدام حرکت نکردند. فقط نفس‌های نامنظم و گرمای بدن‌ها روی میز سرد. چانیول آرام بیرون آمد. هنوز بالای سر بکهیون ایستاده بود. انگشتانش روی پوست شکم او کشیده شد، روی خط نازکی که شب قبل باقی مانده بود. بعد خم شد و پیشانی‌اش را روی سینه‌ی بکهیون گذاشت. قلب هنوز می‌تپید، اما ضعیف‌تر. او بلند شد، چاقو را برداشت، اما این بار عجله‌ای نداشت. فقط نوک تیغه را روی پوست کشید؛ خطی سطحی و تمیز. بکهیون دیگر چشمانش را باز نکرد. فقط یک نفس عمیق کشید و بعد نفسش آرام‌تر شد. چانیول کار را ادامه داد. پوست را با دقت جدا کرد، اما بدون عجله و بدون جزئیات خشن. انگار داشت چیزی گران‌بها را بسته‌بندی می‌کند. ساعت‌ها گذشت. وقتی کار تمام شد، بکهیون دوباره ایستاده بود. چشم‌های شیشه‌ای‌اش همان رنگ همیشگی را داشتند. بدن در وضعیتی آرام و کمی قوس‌دار فرم گرفته بود. چانیول او را کنار آهو گذاشت. دستش را روی صورت سرد بکهیون کشید و چند لحظه همان‌طور ماند. «حالا دیگه مال منی.» بعد چراغ‌ها را خاموش کرد و در تاریکی نشست. به چشم‌های شیشه‌ای خیره شد. دیگر خبری از حرکات خشن یا جزئیات خونین نبود. فقط سکوت، و حسی سنگین از مالکیت که جای همه چیز را گرفته بود.