fa
Feedback
Elle est d’ailleurs.

Elle est d’ailleurs.

کانال بسته

“Elle a de ces lumières au fond des yeux” Pierre said. @elleestD_ailleursBot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
364
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-830 روز
آرشیو پست ها
ایشان فارغ‌التحصیل و دارای کدنظام‌پزشکی هستند!

همان‌طور که هدی‌بیوتی بایکوت می‌شود، نامِ امثال این‌فرد هم باید آن‌قدر دهان‌به‌دهان بچرخد تا کسی، حتی از سرِ استیصال، دستِ مداوا به سویشان دراز نکند. چراکه همگی در یک جنایت شریک‌اند.

ای میرزای حرامزاده... اخلاقِ‌پزشکی‌ای که دم از آن می‌زنی را از کدام آخور می‌چرانی که این‌همه راحت به افسارِ نها‌‌‌‌دهای‌ا‌‌‌‌‌منیتی بسته می‌شود؟ مگر سوگندتان تبصره داشت؟ مگر گفتند نجاتِ جان مشروط به‌چیزیست؟ نکند از طبابت به قاضیِ ناصح تغییر پیشه داده‌اید؟ تو از جمع‌زدنِ ضربان با ثانیه‌های تیر‌‌‌ا‌‌ندا‌زی چه می‌دانی؟ از بخیه‌زدن زیر نورِ موبایلی که هر لحظه ممکن‌است خاموش‌شود؟ از تر‌یاژ و ا‌حیا روی آسفالتی خیس از خو‌‌ن، از بستنِ شر‌یان با بند کفش و فشار تا کرختیِ ساعد زمانی که خیا‌‌‌با‌ن امن‌تر از بیما‌‌ر‌ستا‌ن است چه می‌فهمی؟ می‌دانی تزریقِ مسکن به دخترکِ هفده‌ساله یعنی چه وقتی دوز را حدس می‌زنی و میان ناله‌هایش به خودت و خد‌ا فحش می‌دهی؟ آن‌هم وسطِ میدانی که حتی جانِ خودت هم وثیقه‌ای ندارد. بعد می‌گویی «در بیما‌‌ر‌‌‌ستان به مداوای مجر‌وحان مشغول بودیم و اتفاقی هم برایمان نیفتاد»؟ معلوم است که برای شما اتفاقی نمی‌افتد؛ برای قا‌‌تلا‌نی که نور سیالیتیک‌هایشان فرقی با چراغِ اتاق بازجویی ندارد و با امتناع از خون‌دادن و تیر خلاصی به زخمی‌زدن، - که ساده‌ترین جنایت شما یدک‌کشانِ نام پزشک است - جوان‌هایمان را کُشتند، همیشه «همه‌چیز امن» می‌ماند. آری. غلط نمی‌کنی، ریگی به کفش‌مان است. ریگِ وجدان. می‌دانی وجدان چیست؟ یا کفش‌هایت آن‌قدر واکس‌خورده که دیگر هیچ‌چیز، حتی خو‌‌‌ن‌هایی که به پایتان است، به آن نمی‌چسبد؟ تو حتی داغِ زنده‌یاد، پارسا صفار را هم مصادره کردی. سوگ و یادبودِ دانشجوی سال‌سوم پزشکی، هم‌عهدِ خودت را که با گلوله کشتند، قبض کردی و به نرخِ خطابه با برچسبِ «فتنه» فروختی. چه می‌شود گفت در وصفِ حرامزادگی‌ات، محمّدعلی عمرانی. چه می‌شود گفت. امید به آن‌که رحمتش را بر خود روا می‌دارید، و من قساوتش‌ را بر شما، پای همان تیر چراغ برق‌ها ببینیمتان.

photo content

photo content

«وارثانِ ویرانی» این نسل، چونان آینه‌ایست که سیمای‌ایوب را در خود بازمی‌نمایاند، لیکن ایوب این‌بار در زندان ویرانی‌های بشر محبوس است، نه در صحراهای بی‌کرانِ عهد عتیق. پرسش او از خدا، به پرسش ما از پدرانمان بدل شده. ”چرا فرزندان باید کفاره‌ی‌ خطاهای شما باشند؟ چرا میراث شکست و خشونت، نه بار گناه که بار تقدیر و زندگانی را بر دوش ما نهاده؟“ ایوب در متون‌مقدس، نه فقط مظلوم، که آموزگار پرسشگری و جسارت است. او به ما یادآور می‌شود که عدالت اگر بخواهد در زمین رخ بنماید، محتاج مسئولیت‌ انسانی‌ست؛ مسئولیتی که نه از آسمان‌ها، که از خاکیان برمی‌آید. اما این وارثانِ‌ویرانی‌، در حضیض تباهی‌های مادی و اخلاقی، در همان چاه عمیقِ فلاکت چنان غوطه‌ور است، که هر پاسخی برایش جز سایه‌ای پوچ نیست. هرگونه ندای خاکیان و آسمانیان، هر طنین کلام حکیمان و پیام‌آوران، هیچ روشنایی بر مسیر تاریک او نمی‌افکند. پرسش ما دیگر از عدل خداوند نیست، که از ظلم پدران و نهادهای گذشتگان است. نسلی که شوریده، انقلاب کرده و خطا رفته، اما گناه واقعی‌اش در سکوت و تسلیم است؛ در ادامه‌دادن چرخه‌ای که حیات را به قربانگاه فرزندان تبدیل می‌کند. انقلاب، نه جرم است و نه خطا؛ تلاش برای دگرگون‌کردن سرنوشت، نه مفسده که حقی‌ست طبیعی‌. گناه هنگامی تحقق می‌یابد که انسان از دگرگون‌کردن سرنوشت خود یا نسل بعد بازایستد و آنان را در همان ویرانی رها کند. این وارثان، در پس ویرانی‌های انقلاب، تصمیم گرفت زندگی بسازد، فرزند بیاورد و امیدی به فردا بگمارد؛ اینک، فرزندان، نه قربانی برای خدا، که برای حفظ تصویر پدر ذبح می‌شوند و خونشان، مهر و موم عهد خطاهای گذشتگان است. حال، ”چگونه می‌توان زایش را از تکرارِ فاجعه رهانید؟ چگونه می‌توان نسلی را آفرید که نه قربانی خشم تاریخ، که شاهدِ گسست از آن باشد؟“ هر کنشِ انسانی، از آن‌جا که از دستِ بشر صادر می‌شود، بر لبه‌ی لغزش ایستاده‌است؛ این نه ضعف که شرطِ امکانِ آزادی‌ست. هرچه میدانِ اراده گسترده‌تر، احتمال خطا محتمل‌تر. از همین‌رو، تلاش برای دگرگون‌کردن سرنوشت، هرچند که به تکرارِ بی‌حاصل سیزیف منجر شود، محکوم نیست. خطا آن‌جاست که اراده از حرکت بازایستد، یا بدتر، سنگِ خویش را بر دوشِ فرزند نهد، و آن را به نام تقدیر مُهر زند. همان‌گونه که معتاد، برای تبرئه‌ی خود، اعتیاد را تکثیر می‌کند؛ تا آیینه‌ی سرزنش نشکند و بازار تباهی گرم بماند. این نسل در روزِ داوری، هرگز به توبه تن نخواهد داد. چراکه حتی اگر آسمان نعمت بیفشاند و گله‌های فربه‌ فروبارد، باز قربانی را از خانه‌اش برمی‌گزیند؛ فرزند را بر محراب می‌خواباند و در خون او، آیین بی‌گناهیِ خویش را تجدید می‌کند؛ همچون قربانیانی که در معابد باستان، خونشان به زمین ریخته می‌شد تا خدایان‌خشمگین دمی خرسند شوند.

گاه که خاطرات، چون گوری بی‌نشان، دهان می‌گشاید و مرا به درونِ خویش می‌کشد، در میان بداهه‌نوازی‌هایم پرسه می‌زنم. دو زمستان است که سوزِ سرما، نامِ عزیزِ از دست‌رفته‌ام را چون دعایی بی‌اجابت، در گلو می‌شکند و زوزه می‌کشد. آن روزها پیانو پناهِ من بود؛ محرابِ خاموشی که ذکرِ زبانِ بریده‌ام را بر انگشتانم جاری می‌کرد. این دو نوا را، آن زمان، در سوگ او نواختم. اما اکنون که سوگ آن‌قدر تکرار شده که زبان از گفتنش شرم می‌کند و کلمات به زانو می‌افتند، این مرثیه را می‌سپارم به یادِ «رها» و به نامِ آنان که باد نامشان را برد، اما اثرِ نفس‌شان هنوز زیرِ بالِ پروانه‌ها می‌لرزد.

پیام صوتی03:17

پیام صوتی02:48

photo content

چندی پیش به این موضوع فکر می‌کردم تا درباره‌اش بنویسم. خوب شد که بحثش پیش‌آمد.

ارجاع جان استوارت‌میل در کتابِ «در بابِ آزادی» معمولاً به‌عنوان شاهدی اخلاقی برای «قیمومت متمدنانه» خوانده می‌شود، اما مسئله‌ی اصلی نه داوری اخلاقی او، بلکه پیش‌فرض نظری‌ای‌ست که بر آن ایستاده است. استوارت‌میل، آزادی را درون چارچوب جامعه‌ای می‌فهمد که پیشاپیش از دولت باثبات، نهادهای جاافتاده و انضباط سیاسی برخوردار است. آن‌جا که این پیش‌فرض‌ها غایب‌اند، آزادی نه حق، که پروژه‌ای تعلیق‌پذیر تلقی می‌شود. او دولت را یک ظرف خنثی می‌بیند که یا پر می‌شود یا نمی‌شود، نه ماشینی که خودش محصول خشونت، انضباط و حذف است. این نگاه، بیش از آن‌که استعماری باشد، لیبرالِ دولت‌محور است. آزادی بدون دولتِ کارا، از نظر او، نه ممکن است نه مطلوب. اما تجربه‌ی یک قرن پس از استعمار نشان داد که مسئله دقیقاً در همین نقطه کژ می‌شود. از عراق و سوریه تا لیبی و افغانستان، نه با «خلأ دولت» که با دولت‌های وارثِ منطق استعماری وارد استقلال شدند. استعمار، برخلاف روایت ساده‌انگارانه، دولت نساخت؛ دستگاهِ اعمال زور ساخت. ارتش، پلیس، بوروکراسی استخراجی، و مرزهایی که نه بر اساس جامعه، که بر اساس موازنه‌ی قدرت طراحی شده بودند. این را نه فقط متفکران پسااستعماری، که جامعه‌شناسان کلاسیک دولت هم گفته‌اند. وبر دولت را انحصار خشونتِ مشروع می‌داند؛ تیلی نشان می‌دهد که دولت‌سازی تاریخی، محصول جنگ، مالیات و سرکوب است. استعمار این فرآیند را ناتمام و کج‌ریخت رها کرد. در چنین شرایطی، استقلال نه آغازی نو، بلکه تداوم همان سازوکار با نخبگانی بومی بود. این‌که صدام، اسد یا طالبان «از دل همان ملت‌ها» برآمدند، گزاره‌ای درست اما گمراه‌کننده است؛ زیرا آن‌ها نه محصول فرهنگ عمومی، که محصول دولتی بدون جامعه‌ی سیاسی بودند. جایی که سیاست تمرین نشده، رقابت مسالمت‌آمیز نهادی نشده، و انتقال قدرت ناممکن بوده، خشونت تنها زبانِ قابل‌فهم می‌شود. این همان چیزی‌ست که فانون از آن به‌عنوان «خشونت انباشته‌شده‌ی استعمار» یاد می‌کند. خشونتی که با خروج استعمار ناپدید نمی‌شود، بلکه مسیرش عوض می‌شود. استعمار مردم را فقط ناتوان نکرد، سیاست‌ را از آن‌ها گرفت. بعد که رفت، همان ابزارها را جا گذاشت و گفت حالا خودتان برای خودتان آزادید! آزادی بدون نهاد، مثل برق بدون سیم است. یا خاموش می‌ماند یا می‌سوزاند. این‌که «آیا بهتر نبود این کشورها مستقل نمی‌شدند؟» از این‌رو خطاست که بدیلِ واقعی ارائه نمی‌دهد. استعمار، نه رنج را کاهش می‌داد، نه توسعه را تضمین می‌کرد؛ فقط زمان‌بندی فاجعه را به تعویق می‌انداخت و هزینه‌هایش را نامرئی می‌کرد. ثبات استعماری، ثبات گورستانی بود. نظم بدون مشارکت، رشد بدون توزیع، و امنیت بدون حق. همان‌طور که اقتصاددانان نهادی نشان داده‌اند، دولت‌های استخراجی -چه استعماری، چه پسااستعماری- در بلندمدت ناتوان از تولید توسعه‌ی پایدارند، چون مشروعیت و پاسخ‌گویی ندارند. بحث ملی‌شدن نفت هم دقیقاً در همین چارچوب باید فهمیده شود. مسئله نه «ملی‌شدن یا نشدن»، بلکه دولتِ فاقد مهار نهادی، با شکمی فربه از رانت است. نفت غیرملی، فقط به این معنا بود که دولتِ رانتی با حمایتِ خارجی اداره می‌شد، نه با مشروعیت داخلی؛ مفت‌خورپروری تغییر شکل می‌داد، نه ماهیت. نتیجه در هر دو حالت، تمرکز قدرت و تضعیف سیاست بود. تفاوت، در منبع مشروعیت است، نه در منطق عمل. مسئله‌ی واقعی این نیست که «آیا این ملت‌ها شایسته‌ی آزادی بودند یا نه»؛ این سؤال اساساً استعماری‌ست. نه استقلال ذاتاً فاجعه‌بار است، نه استعمار متمدن‌کننده. آن‌چه شکست خورد، ایده‌ی اداره‌ی جامعه بدون سیاست بود، با قیمومت خارجی یا با اقتدار داخلی. آزادی‌ای که نهاد ندارد، می‌سوزاند؛ دولتی که جامعه ندارد، می‌کشد. استوارت‌میل خطر آزادیِ بی‌دولت را دید، اما خطر دولتِ بی‌سیاست را نه. قرن بیستم و بیست‌ویکم، هزینه‌ی این نادیدن را با خون پرداختند.

پیش‌تر، من‌باب «تعجب»، در مجموعه‌ای از تأملات دربارهٔ واکنش‌های جمعی در وضعیت فروپاشی سیاسی -که متأسفانه مشغله‌ها مجال تکمیلش را نداد- به‌تفصیل نوشته بودم و هنوز هم خواندنش را بی‌فایده نمی‌دانم. اما اکنون، یک ماه و نیم بعد، با ایامی که طعمِ کامش هر روز خونین‌تر شده، مایهٔ تعجب است که مردمان هنوز «تعجب» می‌کنند. تعجب در این لحظه، صیغهٔ مجهولِ سیاست است؛ همان کاری را می‌کند که زبانِ قدرت سال‌ها تمرینش داده: حذفِ فاعل. جمله را عامدانه ناقص می‌گذارد و دستورِ زبان را چنان می‌چیند که خشونت بی‌فاعل بماند؛ گویی فاجعه به رخدادی طبیعی تقلیل‌یافته و مسئولیت، بی‌سروصدا از جمله بیرون کشیده شده است. دیگر زمانِ تعجب نیست، چون فاعل سال‌هاست شناخته شده. صحنه تازه نیست، بازیگران عوض نشده‌اند، و پرده نه امروز، که مدت‌هاست افتاده. شگفت‌زده‌شدن از شدتِ خشونت، در این مقطع، مشابه تماشای پردهٔ‌آخر نمایشی‌ست که منطقش ده پرده پیش‌تر عیان شده بود. فاعلِ این جمله، قاتلی‌ست مستند، و ادامهٔ این واکنش، یعنی پاک‌کردنِ نام از پایِ قتل‌نامه؛ یعنی وانمود کنیم هنوز در مرحلهٔ کشف‌ایم، نه در وضعیتِ مواجهه. به‌جای اشاره به دستِ خون‌آلود، به حیرت از لکه‌ها بسنده نکنید.

شنفتهٔ خود را می‌خوانم و می‌سوزم. به این فکر می‌کنم که چه بی‌صدا و بسیارند امثال او. هیچکس نمی‌گوید چگونه خون این‌قدر آسان راه خود را پیدا می‌کند و چرا زمین، این‌چنین تمرین کرده‌است در نوشیدن. به‌راستی که وجدان، کالایی‌‌ست که سال‌هاست از چرخه‌ی مصرف خارج شده. در این‌جا، آینده و خلق را ذبحِ بقا و خلود می‌کنند. دستتان بشکند که دستانمان را بسته‌اید. حرامزادگان. حرامزادگان. حرامزادگان.

نام خدا را بر خود حائل داشته‌اید؛ خدایتان از نامتان بیزار باد.

صدایم را بریده‌اید؛ زبانتان لال باد.

شبانه، دوست و هم‌پیشهٔ سوگندخورده‌ی پزشکم را ربوده‌اند؛ چراکه دستش به درمانِ درماندگان آغشته بود. نامش‌را توان گفتن نیست. جانِ خواهرِ خردسالش را به گروِ سکوت نهاده‌اند.

photo content

پیش از هرچه ملزم‌به تکرار تیتر هستم. «قیامِ‌‌مردمی، و مسئله‌ی تجزیه». نه حمله و حمایتِ خارجی، و مسئله‌ی تجزیه. همان‌طور که گفتم، ترس از تجزیه همواره ابزار مشروعیت‌بخشی به نظام حاکم بوده و غالباً اهرمی‌ست برای مهار کنش جمعی. و بله، هر زمان که در آستانه‌ی قیام‌های بزرگ بوده‌ایم، این مسئله تکرار شده؛ نه چون جامعه آماده‌ی فروپاشی‌ست، بلکه چون نهاد قدرت با وارونه‌سازی واقعیت، ابزار هراس‌افکنی را فعال می‌کند. تجربه‌هایی که پیش‌تر داشته‌ایم نشان می‌دهد کسانی‌که از «ترس تجزیه» سخن می‌گویند، خود محصول همان نظم سرکوب‌محورند که صدسال سیاستِ تحقیر و حذف هویت‌های قومی را در ایران تثبیت کرده‌است؛ اما کنشگری مردمی، چه در کردستان و بلوچستان، چه در تهران، نشان‌داده که پیش‌فرضِ این ترس نمی‌تواند اراده‌ی جمعی را معطل کند. حتی اگر رفراندوم‌های استقلال در مناطق مختلف ممکن‌شود - که این امر هنوز در حوزهٔ فرضیات است - هیچ تضمینی وجود ندارد که این وهمِ ساختگی مانع مقاومت مردم شود. دلیلش‌هم ساده‌ست. مقاومت علیه دیکتاتوری، همیشه ریشه در عدالت و آزادی دارد، نه در نگرانی‌های ارضی یا مرزبندی‌های اداری.