Elle est d’ailleurs.
کانال بسته
“Elle a de ces lumières au fond des yeux” Pierre said. @elleestD_ailleursBot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
364
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-830 روز
آرشیو پست ها
اگر آرمانگرایی را به معنای مطالبهی حداقلهای آزادی و مهار قدرت بدانیم، بله، این حرفها آرمانگرایانهاند؛ اما مسئله این است که تاریخ معاصر ایران نشان داده هر بار که جامعه به نام واقعگرایی از این حداقلها چشمپوشی کرده، بهایش را با دههها استبداد پرداخته است. انقلاب ۵۷ دقیقاً در لحظهای پیروز شد که بسیاری سرنگونیِ نظم موجود را کافی دانستند و مطالبات آزادیخواهانه را به بعد موکول کردند. نتیجه این شد که همان ”بعد“ هیچوقت نرسید و ساختاری شکل گرفت که نه امکان اصلاح جدی داشت و نه امکان گردش واقعی قدرت.
بحث آرمانگرایی در برابر واقعگرایی نیست؛ بحث بر سر تجربهی تاریخی است. جامعهای که معیار حداقلی برای مهار قدرت نداشته باشد، ناچار است هر بار میان بد و بدتر انتخاب کند و این چرخه تکرار میشود. اتفاقاً واقعگراییِ امروز این است که از تجربههای گذشته درس بگیریم و نگذاریم مطالبات آزادیخواهانه دوباره به آیندهای نامعلوم حواله داده شود. خواستِ حداقلهایی مثل تفکیک قوا، پاسخگویی دولت، امکان برکناری مسالمتآمیز حاکمان و پایان وضعیت استثنایی، نه آرمانشهری است و نه خیالپردازی؛ اینها همان شروط اولیهی یک زندگی عادیاند. چیزی که در بسیاری از کشورها بدیهیست، در ایران به نظر آرمانگرایانه میآید، و همین خودش نشانهی عمق بحران است.
آنکه تفنگ برمیدارد و بیگناه میکشد، فقط از «بیعقلی» نیامده است؛ او هم محصول همان گلخانه است، با این تفاوت که شیشههایش از یقینِ ایدئولوژیک و آیههای برداشتشده از قرآن و وعدههای آسمانی ساخته شده، نه از کتابهای قطور فلسفه و تئوری. همانقدر ایزوله، همانقدر مصون از تماس. در گلخانهی او، جهان به دو رنگ تقلیل یافته؛ حقِ مطلق و باطلِ مطلق؛ و وقتی واقعیت اینقدر ساده شود، کشتن دیگر تناقض نیست، اجرای منطق است. او در کنار دعای «وَ لَا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ» ایستاده و گمان میکند اعمالش مصون است، همانگونه که برخی فرهیختگان در پشت میشل فوکو و کارل مارکس مخفی میشوند و فکر میکنند خواندن و ارجاع به متن، جهان را امن کرده است. تفاوتش با آنکه در اتاقِ نظریه پناه گرفته چیست؟ یکی با فلسفه و جامعهشناسی، دیگری با آیات و ذکر؛ یکی مزامیرِ متن میخواند، دیگری دعا و تسبیح. هر دو، پیش از آنکه با واقعیت درگیر شوند، آن را در دستگاهی از پیشآماده حل میکنند؛ یکی در شبکهی مفاهیم، دیگری در سلسلهی وحی و شریعت. «وَمَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُتَعَمِّدًا فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِيهَا» بر دیوار گلخانهی او هم ایستاده، اما چشمش بر واقعیت بسته است، همانگونه که خوانندهی فوکو و مارکس یا هرکسِ دیگر چشمش بر شهر بسته است. مسئله «ذات» نیست، سازوکارِ انسداد است. وقتی انسان در سامانهای بسته زندگی کند که مدام یقین تولید میکند و تردید را گناه یا تهدید میشمارد، عقل نه خاموش میشود، بلکه در خدمت همان یقین به کار میافتد. همانگونه که دعا میتواند به جای اخلاق، وجدان را آرام کند، فلسفه هم گاهاً میتواند به جای درک واقعیت، سراب امنیت یا نقشِ ماشه را ایجاد کند؛ تفاوت در ابزار است، کارکردِ گلخانهای و منطقِ ایزولاسیون یکیست.
Repost from N/a
این حرفتو خیلی قبول دارم داشتم فکر میکردم چطوری یکی تفنگ میگیره دستش و میکشه آدم های بیگناه رو اون عقل نداره که نباید اینکارو کنه اما الان متوجه شدم اونم گلخانه است و صد البته ذات
در این اقلیمِ مصلوب، ما برای خود «گلخانه» ساختهایم؛ گلخانهای با شیشههای دوجدارهی نظریه، که در آن میتوان نفس کشید بیآنکه بوی خیابان را تحمل کرد. بیرون، بادِ تندِ اقتصادِ رانتی و سیاستِ امنیتی میوزد؛ درون، دما تنظیم است و نورِ مصنوعی بر برگهای واژه میتابد. ما در این اقلیمِ کنترلشده، گیاهانِ اندیشه را هرس میکنیم، بیآنکه خاکِ سفتِ زیر پا را شخم بزنیم. هرچه بیرون خشنتر میشود، ما شیشه را ضخیمتر میکنیم. به نامِ فهم، به نامِ دقت، به نامِ ظرافت، از تماس میگریزیم. فلسفه را چون عطر میزنیم تا بوی تعفنِ امر واقع را خنثی کنیم؛ جامعهشناسی را چون سپر بالا میآوریم تا تیرِ تجربه به تنمان نخورد. نامها را چون تعویذ بر گردن میآویزیم؛ باروخ اسپینوزا برای اخلاقِ رهاییبخش، کارل مارکس برای نقدِ تاریخ، میشل فوکو برای تبارشناسیِ قدرت؛ آنسوتر ژیل دلوز برای ریزوم و گریز، و پییر بوردیو برای میدان و عادتواره. نامها کار میکنند؛ نه برای گشودن گره، که برای پیچیدهتر کردنش، تا جرئتِ دست بردن به آن از ما سلب شود.
میگوییم مسئله «زیستسیاست» است، «انباشت بدوی» است، «هابیتوس» است؛ و در این میان، گرسنگی عدد میشود، بیکاری نمودار، سانسور «سیاست فرهنگی». ما با زبانِ سترگ، واقعیتِ حقیر را تطهیر میکنیم. چنان در بازیِ ارجاع غرق میشویم که ارجاع به همین کوچه از قلم میافتد. به موسیقیِ فاخر پناه میبریم؛ شکوهِ «سمفونی شماره ۹» را بلند میکنیم تا صدای اعتراض را نشنویم، و با «بولرو» در تکرارِ هیپنوتیکش میچرخیم تا سرگیجهی تورم را فراموش کنیم. اینها بد نیستند؛ بد آنجاست که بدل به مُسکنِ دائمی شوند.
در ایرانِ امروز، قدرت فقط در هیئتِ عمامه و سردوشی نیست؛ در هیئتِ قراردادهای پنهان، در سهمخواهیهای دانشگاهی، در خودسانسوریِ مؤدبانه و مقالههای بیخطر نیز هست. ما بهجای آنکه از این شبکهها گرهی بگشاییم، در گلخانهمان نظریه میکاریم و از هوای تصفیهشدهاش لذت میبریم. خیال میکنیم با دانستن چند زبان و چند سنت، از این باتلاق برکشیدهایم؛ حال آنکه چکمههامان هنوز در همان گِل است. دانایی اگر به کنش نینجامد، صرفاً شیئی لوکس است؛ همچون کتابی که جلدش برق میزند و صفحههایش هرگز تا نمیشود.
همهی ما به مکثی نیاز داریم، به لحظهای کندهشدن؛ اما مکث اگر به بازگشت نیانجامد، به اقامت بدل میشود. اقامت در گلخانه، بهتدریج ریه را به هوای آزاد بدگمان میکند. آنگاه هر نسیمِ واقعی را طوفان میپنداریم و هر مطالبهای را افراط. اینگونه است که فساد نه با فرمانی ناگهانی، که با هزار انتخابِ ظریف رخ میدهد؛ انتخابِ بیخطر بودن، انتخابِ محترم ماندن، انتخابِ پیچیده گفتن و ساده نزیستن. جامعه از بیرون فرو نمیریزد؛ از درون تهی میشود، وقتی شیشهها آنقدر شفافاند که نمیفهمیم میان ما و خیابان، دیواری کشیده شده است.
در این تشخیص با شما همدلام؛ هرچند مردمی که سالها در وضعیت استثنایی و فرساینده زیستهاند، طبیعیست که پیش از هر چیز به حداقلهای قابلتحمل فکر کنند و به وضعی رضایت دهند که بتوان در آن دمی نفس کشید.
اما فاجعه از جایی آغاز میشود که همین بقا به سقف آرزوها بدل شود. رضایتآوری کفِ سیاست است، نه افق آن. جنبشی که جرئت عبور از این حداقل به سوی آزادی و مطلوبیت را نداشته باشد، در نهایت فقط شکل تازهای از همان تنگنای قدیم را بازتولید خواهد کرد.
درس ۵۷ را نباید به یک جمله تقلیل داد. بله، اینکه «استبداد را نباید با استبداد جایگزین کرد» بدیهیست؛ تعویض زندانبان، زندان را به باغ بدل نمیکند. و این گزاره که «حتی بدترین استبداد سکولار از معتدلترین نیروی اسلامگرا مترقیتر است» اگرچه واکنشی قابلفهم به تجربهی الهیاتِ سیاسی در قدرت است، اما وقتی به حکم مطلق بدل شود، خطر عادیسازیِ نوعی دیگر از تمرکز قدرت را در خود حمل میکند. مسئله برچسب نیست؛ مسئله سازوکار مهار قدرت است. آنچه در ۵۷ فروپاشید صرفاً یک نظم سیاسی نبود، عقل نهادی بود که زیر پای کاریزما له شد؛ تفکیک قوا تحقیر شد، جامعه مدنی در شور ایمان مستحیل شد و سیاست به امری قدسی ارتقا یافت؛ و هرگاه امر قدسی بر سریر دولت بنشیند، نه ایمان میماند نه آزادی. از همین رو تأکید بر سکولاریسم و عادیسازی روابط خارجی شرط لازم خروج از بنبست کنونی است، زیرا این دو ستون هویتیِ نظم موجود را نفی میکنند؛ اما شرط لازم را نباید به شرط کافی ارتقا داد. «رضایتآوری» حداقل است؛ یعنی نیرویی که ما را از استمرار الهیات حاکم و از انزوای خودویرانگر بیرون بکشد؛ اما مطلوبیت یعنی تضمین حقوق بنیادین، گردش واقعی قدرت، شفافیت نهادی و امکان برکناری مسالمتآمیزِ هر دولت. اگر اینها در کار نباشد، سکولاریسم نیز میتواند به پوستهای خالی بدل شود. سیاست را دوجبههای دیدن سادهسازی خطرناکی است؛ ایستادن در برابر رژیم به معنای تندادن به هر بدیل نیست، بلکه به معنای بالا بردن معیار بدیل است. و تفاوت ما با استبدادطلبان دقیقاً همینجاست؛ ما حتی به نیروی نزدیک به خود نیز چک سفید نمیدهیم. درس ۵۷ هشدار علیه ایدئولوژیِ دولتی بود، علیه شیفتگی به منجی، علیه تعلیق آزادی به نام آیندهای مبهم. اگر سکولاریسم میخواهیم از سر دفاع از امکان نقد میخواهیم؛ اگر عادیسازی میخواهیم از سر حق زیستن عادی مردمی میخواهیم که دههها در وضعیت استثنایی نگاه داشته شدهاند. بدیل مطلوب آن است که قدرت را مهار کند، نه آنکه صرفاً جامهاش را عوض کند. ما دیگر به نام هیچ امر مقدسی - چه دینی چه سکولار - تمرکز بیمهار قدرت را توجیه نخواهیم کرد؛ رضایتآوری کف است؛ سیاستی که در کف بماند، نامش بقاست نه آزادی.
توییتر فارسی سیرکیست جنگلی؛ چیزی میان طویلهی تمثیل و معبدِ تمجید. هر بامداد، قبیلهای از مه برمیخیزد: تحریمطلبِ نانِ حوالهای، تحریمستیزِ ارزِ یارانهای، چپِ سوسیالیستِ سرمایهسالار، راستِ میهنپرستِ پاسپورتبهجیب، عدالتخواهِ رانتخوار، آزادیطلبِ فیلترفروش. همدیگر را میدرند، اما شب که میشود، زیر یک سقفِ نمور، علفِ یک آخور را نشخوار میکنند و صبح، با دهانهای کفآلود، سایههای خود را بر دیوار غار به جان هم میاندازند و اسمش را «نبردِ ایدئولوژیک» میگذارند.
در این معرکه، هرکه اندکی بوی اعتراض بدهد، پیش از آنکه صدایش به کلمه برسد، به استخوان تبدیلش میکنند. معلم را میپزند و به اسم نظم میخورند، کارگر را ساطوری میکنند و به نام تولید میفروشند، دانشجو را میسوزانند و خاکسترش را به عنوان امنیت در هوا میپاشند. تماشاگر هم با دهانی چرب از ذرتِ تئوریک، سر تکان میدهد و میگوید: «عدالت، چه خوشخوراک است!»
آنسوتر، زیارتگاهها بوی عرق و تملق میدهند. هر قفس، امامزادهای دارد؛ یکی به عینک سیاستمدار بیاثر دخیل میبندد، یکی به سبیلِ ژنرالِ مُرده، یکی به چکمهی جلادِ زنده. قدیسانِ توییتری هم بر منبرِ فالوئر نشستهاند و کرامت میفروشند. کافی است چند هزار مرید داشته باشی تا از دهانت، جهل به جهاد بدل شود و نفرت، نان شبِ امت گردد.
بر فراز این طویلهی پرهیاهو، پیامبری تازهنفس لم داده است؛ نه با الواح، که با تابلوی بورس. وحیاش، نوسانِ سهم است و معجزهاش، دکمهای که با آن میتواند قبیلهای را به فردوسِ ترند تبعید کند و قبیلهای دیگر را به دوزخِ شَدو بن. امت هم با تسبیحِ سهام ذکر میگوید؛ امروز مؤمنِ الگوریتم است، فردا مرتدِ آمار.
اینجا آزادی را در بطریهای شیشهای میفروشند، با برچسبِ طلایی و درِ قفلشده؛ آسانسورش فقط طبقهی اشراف را بلد است و پلههایش مستقیم به زیرزمینِ سکوت میرسد.
توییتر فارسی نه میدان اندیشه است، نه بازار گفتوگو؛ مردهشورخانهایست که جنازهها را با یونیفورمِ ایدئولوژی میشوید و در گوششان زمزمه میکند: «تقصیر تو بود.»
و جنازهها، از شرمِ زندهبودنِ دیروز، سر تکان میدهند.
مردم، گروهِ ساقطِ مردم دلمرده و تکیده و مبهوت در زیر بار شوم جسدهاشان از غربتی به غربت دیگر میرفتند و میل دردناک جنایت در دستهایشان متورم میشد گاهی جرقهای، جرقهٔ ناچیزی این اجتماعِ ساکتِ بیجان را یکباره از درون متلاشی میکرد آنها بههم هجوم میآوردند مردان گلوی یکدیگر را با کارد میدریدند و در میان بستری از خون با دخترانِ نابالغ همخوابه میشدند آنها غریق وحشت خود بودند و حس ترسناک گنهکاری ارواح کور و کودنشان را مفلوج کرده بود پیوسته در مراسم اعدام وقتی طناب دار چشمان پرتشنج محکومی را از کاسه با فشار به بیرون میریخت آنها به خود فرو میرفتند و از تصور شهوتناکی اعصاب پیر و خستهشان تیر میکشید.@elleestD_ailleurs
Repost from Elle est d’ailleurs.
این همان جهانِ ویرانزادِ ماست؛ جهانی که در آن، «انقلاب» نه دگردیسی است و نه برآمدنِ صورتی نو، بلكه لرزشیست بر تنِ تاریخی که قرنهاست به تبِ توهم آلوده است.
آنچه ۵۷ نامش را «انقلاب» گذاشتند، در حقیقت تداومِ همان نطفههای چرکینِ اقتدار بود که اینبار جامهی «جمهوری» پوشید تا استبداد، نقابِ رأی بر چهره بزند و «اسلام» را به پاسبانِ مشروعیت بدل کند. و از همینجاست که هر سه رکن، یکبهیک فرسوده میشوند؛ «جمهوریت» چونان سایهای که خورشیدش هیچگاه طلوع نکرد، «اسلامیت» چونان متاعی که در دهانِ قدرت از معنا تهی شد، و «ایران» چونان نامی که در ویرانیِ وجدانها به ابتذال افتاد.
این فروپاشی ناگهانی نیست؛ آنکه زخم را سالها پانسمان کند، مرگ را ناگهان نمیبیند؛ و ما نیز، میرندگانِ تدریجیِ سهگانهایم که نه مشروعیت دارد، نه رؤیا، نه آینده. براندازیِ ناگهانی، تمنای نسلیست که هنوز خیال میکند تاریخ را میتوان یکباره از نو نوشت. لیکن تاریخِ ما، پیرمردیست که سالهاست در سکتهای ممتد نفس میکشد.
دو قرن پیش، هگل پایانِ فلسفه را جشن گرفت؛ گویی حقیقت، جامهی نهاییاش را پوشیده است. مارکس همان را آتش زد و از خاکسترش انقلاب خواست. اما اینجا، در این مشرقِ سترون، نه حقیقت جامهای پوشید و نه انقلاب از خاکستر برخاست؛ مشاء، پیش از بلوغِ اندیشه، در رَحِم تاریکی مُرد. شاید اصلاً از آغاز آبستنِ چیزی نبود. شاید هرچه بود، توهمِ «شرق» بود در آینهای که از غرب قرض گرفته بودند.
آنچه باقی خواهد ماند، نه نظام، که تفکرِ آن است؛ تفکری که همچون روحِ شریرِ یک جسد، مدام از پیکری به پیکر دیگر حلول میکند. «جمهوری اسلامی ایران» نه یک واقعیت سیاسی، که یک ذهنیت است؛ ذهنیتی که میپندارد میتوان سه مفهومِ نامتجانس را در یک قفسهی ایدئولوژیک کنار هم گذاشت و از آن، موجودی زنده انتظار داشت.
این ذهنیت از میان نمیرود؛ بل بهچشم خواهیم دید که خودِ این سه مفهوم، در روسپیخانهی قدرت، یکدیگر را میبلعند تا نهایتاً چیزی جز لکهای از شرم بر پیشانی تاریخ باقی نماند.
انقلاب، اگر بیاید، فرشتهای با نسخهٔ نجات نیست. نه باران میآورد، نه خاک را شفا میدهد، نه کارخانهای که با رشوه و ریا روغنکاری شده، ناگهان کار میکند. انقلاب شبیه لحظهایست که برق میرود و خانه در تاریکی بیرحم فرو میافتد؛ بوی نم و پوسیدگی از دیوارها بالا میزند و تو تازه میفهمی سقفی که زیرش خوابیدهای، از درون موریانه خورده بوده و اسمش را گذاشتهای امنیت. ما سالها زیر سقفی چکهدار زندگی کردهایم و بهجای تعمیر، سطل چیدهایم؛ سطل ایمان، غیرت، مصلحت، مقاومت. آب اما کار خودش را کرده است، ستونها را سست کرده و ما به صدای چکهها عادت کردهایم. انقلاب اگر بیاید، سطلها را برمیدارد و سقف عریان میشود. تو میمانی و پرسشی که سالها عقب انداختهای. این خانه را از نو بسازم یا زیر همین آسمان خیس بازهم شعار بدهم و بخوابم؟
استبداد فقط در کاخهای مرمرین نیست. در آشپزخانهها نفس میکشد، در پدری که دخترش را ملک خود میداند، در مادری که تحقیر را تربیت مینامد، در معلمی که ترس را دانش میخواند، در پزشکی که سوگند را تا جایی معتبر میداند که امنیت شغلیاش تهدید نشود، در صفی که هرکس بینوبت جلو میزند و اسمش را زرنگی میگذارد. استبداد هرم است و هرکدام از ما یک آجر آنیم. از رأسش خون میچکد، اما قاعدهاش با هزاران کفدستِ کوچک نگه داشته شده. اگر رأس فروبریزد و دستها همان بماند، فردا هرم تازهای با سنگبناهای نو برپا میشود. تاریخ این سرزمین کم از این صحنهها ندیده. آنچه زیر پوست جامعه رسوب کرده، با تغییر پرچم پاک نمیشود. انقلاب شاید حجاب اجباری را بردارد، فیلترینگ را خاموش کند، طناب دار را پایین بکشد، اما آیا نگاه مالکانه را از چشمها میزداید، ذهن ترسان را شجاع میکند، قاضی درون ما را خلع میکند؟ آنکه از سرکوب مینالد، وقتی آزادی دیگری با سلیقهاش ناسازگار است، سکوت نمیکند؟ دانشگاهی که سالها مدرکفروشی و مهندسیِ اطاعت کرده، ناگهان کانون اندیشه خواهد شد؟ آیا ما که از تبعیض شکایت میکنیم، حاضریم یک بلوچ، یک کرد، یک زن، یا یک مهاجر افغان را بالای سر خودمان ببینیم؟
نگاه کن به زمین. زایندهرود استخوانهایش را به رخ میکشد و ما همچنان ویلا میسازیم و چاه عمیقتر میکنیم. دریاچهٔ ارومیه به سفیدی نمک نشسته و ما هنوز جرئت نداریم شیر اضافهای را ببندیم. فردای انقلاب، زایندهرود با رأی اکثریت جاری نمیشود. دریاچهٔ ارومیه با سرود آزادی پر نمیشود. همه میدانیم مسیر به کویر ختم میشود، اما هیچکس نخستین کسی نیست که از سهمش بگذرد. این هم شکلی از استبداد است؛ استبداد میلِ سیریناپذیرِ ما. در جنوب، کارگر در گرمای کوره عرق میریزد و از بیعدالتی مینالد، اما اگر فردا بر صندلی کوچکی بنشیند، همان تحقیر را به زیردستش تعارف میکند. در پایتخت، مردی از فساد فریاد میزند، اما برای جلو افتادن پارتی خرج میکند. ما از استبداد متنفریم، اما نسخه جیبیاش را تا کرده در جیبمان میگذاریم، مبادا روزی به کار بیاید.
انقلاب آینهای بزرگ و بیرحم است. در آن نه فقط چهره حاکم، که صورت خودمان دیده میشود؛ با همان اخم، همان میل به تسلط، همان شوق سهم بیشتر. مسئله تنها این نیست که چه کسی برود؛ مسئله این است که چه چیزی در ما باید بمیرد. اگر همان مردی که امروز از زور مینالد، فردا در خانه فرمان براند و بترساند، فقط لباسها عوض شدهاند. اگر همان مردم که از فساد بالا مینالند، دست بلندتری به سفره ببرند، ظرف عوض شده، غذای فاسد همان است. انقلاب اگر معنایی دارد، شبیه بریدن عضوی چرکین است؛ بدون بیحسی، بدون تضمین. خون میآید، درد میآید، هیچ پزشکی قول قطعی نمیدهد. اگر تیغ نخورد، عفونت قلب را هم میگیرد. ما سالهاست با تب مزمن زندگی کردهایم و به آن عادت کردهایم. منتظر قهرمان ماندهایم؛ شاه، امام، منجیای با هر نام. گمان کردهایم کسی خواهد آمد و ما را از خودمان نجات خواهد داد. اما هیچکس قرار نیست ما را نجات دهد، نه بیرون از ما، نه بالای سر ما. یا خودمان را هم دگرگون میکنیم، یا فقط حاکمان را تعویض میکنیم و همان نمایش را با بازیگران تازه تماشا میکنیم. انقلاب نه جشن است، نه رستگاری. انقلاب لحظهای است که دیگر نمیتوانی دروغ شخصیات را ادامه دهی، لحظهای که باید میان دو مرگ یکی را انتخاب کنی؛ مرگ آن دیکتاتور کوچک درونت یا مرگ دوباره امیدی که هر بار به نامی تازه دفن میشود. سیلی انقلاب اول بر گونه ما مینشیند. میخواهی بیدار شوی یا فقط رویَت را بچرخانی و دوباره بخوابی؟
مویههایش لحظهای در سرم خاموش نمیشوند.
«دخترم دکتر بود... سوختم...»
به این فکر میکنم که چقدر شوق داشتهاند تا او را در روپوش سپید ببینند؛
که مادرش با غرور بگوید: «دخترم دکتر است.»
اما سهمشان از آنهمه سپیدی، تنها سپیدیِ کفنی شد که بر تن رؤیاهایشان کشیدند.
آی آیدا... آه آیدا، آیدای برون از آینهها! برزخ در سینهام است. میسوزم! میسوزم! میسوزم!
”ای حافظِ یونس در ظلماتِ شکمِ حوت، ای سامعِ دعای «لا اله الا انت، سبحانک»، چرا این پسران و دختران را در ظلماتِ این مدینهی سیاه، در گورهای بینام و نشان، رها کردی و هیچ «فاستجبنا له»یی بر لبِ تقدیر ننشاندی؟ مگر نه آنکه گفتی هیچ خونِ بیگناهی بر زمین نمیریزد مگر آنکه عرشِ تو را بلرزاند؛ پس این همه ظلم که چون سیلاب بر ما فرود آمد، در کدام صفحه از کتابِ تو ثبت شد و در کدام میزان سنجیده گشت که ما هنوز جز بوی خون و آهِ مادران، نشانی از عدلِ موعود نمیبینیم؟“
فریادهای جانسوز مادر جاویدنام آیدا حیدری. آیدا، ۲۱ ساله و دانشجوی علوم پزشکی تهران، در ۱۹ دیماه با شلیک مستقیم به ناحیهٔ سینهاش به قتل رسید.
اینکه نمیدانی چه میخواهی، نشانهی پوچیات نیست عزیزدل؛ نشانهی اینست که سالها خواستنِ دیگران را تمرین کردهای. وقتی از تو میپرسند «چه میخواهی؟» زبانت لکنت میگیرد، چون به جای میلِ خودت، رضایتِ دیگران را حفظ کردهای. این سکوت و انفعال درونی، ضعفِ تو نیست؛ میراثِ سالها گوش سپردن به دیگرانست. اصالت درونی چیزی نیست که ناگهان بیدار شود و با طبل و شیپور خودش را بهت معرفی کند. اغلب با یک نارضایتی کوچک شروع میشود. با یک «نه» که در گلویت میسوزد و بیرون نمیآید. پیش از آنکه شخصیتت را پیدا کنی، باید جرأت کنی بعضی چیزها را از دست بدهی… تصویرِ خوببودن، تأیید فوری، امنیتِ بیبهاء و راحتی بیدردسر! کسی که میخواهد خودش باشد، باید تابِ بدفهمیدهشدن را داشته باشد. اینکه در لحظه نمیدانی چه بگویی، شاید به این دلیل است که پیش از هر کلمه، نتیجه را میسنجی. از خودت میپرسی «دوستداشتنی میمانم یا نه؟» این حسابوکتاب، صدای درونت را خفه میکند. گاهی لازم است جملهای را بگویی که هنوز کامل نیست، نظری را بیان کنی که شاید بعداً اصلاحش کنی. شخصیت در سکوت مطلق شکل نمیگیرد؛ در ریسکِ بیان ساخته میشود. خودتبودن، کشف یک گوهر پنهان نیست؛ ساختنِ پیوستهی یک قامت است. با انتخابهای کوچک، با اینکه بدانی از چه چیزی خوشت نمیآید، حتی اگر هنوز ندانی چه میخواهی. چراکه رنج و نفرتها گاهی صادقتر از علایق و خواستهها هستند. و یک حقیقت تلخ را از من بشنو... تا وقتی از تنها ماندن میترسی، رها نمیشوی. آدمِ اصیل، محبوبِ همه نیست. اگر قرار است، به قول خودت، «بیدار» شوی، باید بپذیری که بعضیها با نسخهی تازهی تو راحت نخواهند بود.
