Elle est d’ailleurs.
کانال بسته
“Elle a de ces lumières au fond des yeux” Pierre said. @elleestD_ailleursBot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
364
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-830 روز
آرشیو پست ها
پاییزِ ۱۸۴۴، مردی بهنام ویلیام میلر با تکیه بر خوانشی عددی از کتاب مقدس، تاریخی را برای بازگشت مسیح نشان کرد؛ گویی میشد تقویم را تا لبِ ملکوت کشید. پیروانش -که بعدها «میلریها» نام گرفتند- بارِ زندگی را سبک کردند؛ حسابها را بستند، از دارایی بریدند، و چشم به سقفِ خاموشِ آسمان دوختند. ۲۲ اکتبر رسید و گذشت؛ آسمان نه شکافت، نه حتی درنگی کرد. این صبحِ بیحادثه، در تاریخ به نام Great Disappointment ماند. اما شکست، آنجا که باید رخ نداد. بسیاری ایمان را زمین نگذاشتند؛ روایت را جابهجا کردند: «واقعه رخ داد، اما نه بر زمین؛ در ساحتِ دیگر.» بدینسان غیبتِ رخداد، به حضوری دیگر ترجمه شد و خطا، در جامهی تأویل، دوباره به یقین بازگشت.
اینجا با لغزشِ یک پیشبینی طرف نیستیم؛ با عادتِ ذهنیای روبهروایم که نمیگذارد معنا بیپناه بماند. باور، وقتی از حدِ رأی میگذرد، به بافتِ هویت میپیوندد. رها کردنش تغییرِ نظر نیست؛ بریدن از روایتیست که سالها در آن زیستهای. چنین بریدنی هزینه دارد و ذهن بهآسانی آن را نمیپردازد. پس بهجای ترکِ ایده، واقعیت را از نو میچیند. شاهدِ ناسازگار، بهجای ابطال، مادهی خامِ تفسیر میشود: «اگر دیده نشد، پس در سطحی رخ داده که دیدنی نیست.» استدلالها حلقه میزنند و خود را تغذیه میکنند؛ هر مسیر که بروی به حفظِ همان مرکز میرسی. در این مدار، نتیجه از پیش معلوم است؛ باور میماند و فقط زبانش عوض میشود. جماعت نیز این ماندن را پاسبانی میکند. تردید از مقامِ پرسش فرو میافتد و نشانهی سستی خوانده میشود. بیرونرفتن، صرفاً خروج از یک گزاره نیست؛ بیرونافتادن از پیوندیست که فرد را تعریف میکند. بازگشت هم اغلب با آزمونِ دوبارهی ایمان مشروط است؛ گویی شک، خطاییست که باید کفاره دهد.
این الگو به آن پاییز محدود نمیماند. هرجا ایدهای خود را از امکانِ خطا معاف کند، همین سازوکار فعال میشود و جمع، بیآنکه بداند، نقشِ کاهن را به عهده میگیرد. ایدئولوژیها و روایتها، اگر به این نقطه برسند، در برابرِ واقعیت اصلاح نمیشوند؛ آن را بازتفسیر میکنند و دایرهای از تأیید میسازند که بیرونش هرچه هست نادرست تلقی میشود. وقتی باور از ابزارِ فهم به معیارِ سنجش بدل شود، حقیقت به حاشیه میرود. آنگاه انسان بهجای آنکه باورش را با جهان بیازماید، جهان را در قالبِ باورش میریزد؛ خمیدگیای نامرئی که آهسته و پیوسته فاصله را بیشتر میکند، شبیه هوایی که در گلخانه گرم میماند و بیرون را از یاد میبرد.
سالها گفتند آن شاهِ مستبدِ وابستهٔ خودکامه کشور را ملک شخصی میدانست.
بعد از چهلوچند سال مطالعهٔ مستمر، مداقهٔ مفصل، مشاورهٔ مشروح و مکاتباتِ مکررِ کارشناسی، ظاهراً به این جمعبندی رسیدهاند که اصلِ ملک شخصی ایرادی نداشت؛ اشکال فقط این بود که سندش به نامِ خانوادهٔ مناسبی ثبت نشده بود.
ستاره مُرد؛ سپیدهدم چو یک فرشته ماههم نهاده دیده برهم میان پرنیان غنوده بود به آخرین نگاهش، نگاه بیگناهش سرود واپسین سروده بود بین که من از این پس دل در راهِ دیگر دارم به راه دیگر شوری دیگر در سر دارم ز صبح روشن باید از آن دل بردارم که عهدی خونین با صبحی روشنتر دارم؛ آه… به روی او نگاه من، نگاه او به راه من فرشتگان زیبا! به ماتمِ دلِ ما، در آسمان همآوا.«ستاره مُرد؛ سپیده از خونش سرخ برآمد.» https://javidnamaan.com/
پیشتر از «دوران گذار» نوشتم. اکنون باید صریحتر گفت آنچه این گذار را فرسوده میکند فقط قدرتِ حاکم نیست، بلکه حافظانِ خاطرههای مقدساند؛ کسانی که هر تحول تازهای را با متر ۵۷ میسنجند و هنوز گمان میکنند تاریخ ملکِ مشاعِ نسل آنان است و جامعه باید هزینه شکستها و حسرتهایشان را بپردازد.
بخشی از مذهبیون، حتی آنها که امروز در قامت منتقد ظاهر میشوند، همچنان اسیر توهم «انقلابِ ناتمامِ الهی»اند؛ گویی مسئله صرفاً انحراف کارگزاران بوده، نه خودِ پیوند قدسی قدرت. نقدشان تا جایی پیش میرود که بنیان تقدس ترک برندارد. طبیعی است که از هر خیزش عرفی و سکولار بوی بیریشگی و انحطاط استشمام کنند. آنان انقلاب میخواهند، اما فقط اگر قبالهاش به نام آسمان باشد.
در سوی دیگر، بخشی از چپ هنوز در رؤیای سازمان پیشاهنگ زندگی میکند. اگر خیابان از او اجازه نگیرد، اگر شعارها از جزوههای کهنه تبعیت نکنند، اگر مرکزیتی آهنین در کار نباشد، حرکت را خام و نابالغ میخواند. گویی مردم تا مهر ایدئولوژیک نخورند، حق خشم ندارند. این نه جسارت سیاسی، که نوعی قیممآبیِ معکوس است؛ همان میل به انحصار، فقط با واژگان عدالت.
سلطنتطلبان نیز، دستکم در بخشی از طیف خود، میپندارند میتوان تاریخ را به عقب کوک کرد. نسخهشان ساده است؛ بازگرداندن پدر مقتدر تا فرزندان سر به راه شوند. برای آنان مسئله نه ساختار تمرکز قدرت، بلکه نامِ صاحب آن است. اگر تاج همان هرم را بازتولید کند، تفاوتش با گذشته بیش از آنکه ساختاری باشد، صرفاً در تشریفات خواهد بود. بحث بر سر نامِ رأس نیست، بر سر مهارِ رأس و توزیع قدرت در قاعده است.
وجه مشترک این سه اردوگاه، هراس از جامعهای بیقیم است. یکی خدا را سپر میکند، دیگری طبقه را، سومی تاریخ ملی را؛ اما هر سه به تمرکزِ اقتدار خو گرفتهاند و از پراکندگی قدرت میترسند.
گذار واقعی از شکستن همین عادت تاریخی آغاز میشود. سیاست آینده اگر قرار است چرخه را تکرار نکند، باید قدرت را از انحصار خارج کند، نه آن را با نامی تازه مصادره کند. این یعنی سازوکارهای الزامآور برای پاسخگویی، محدودیت دورههای مسئولیت، امکان عزل واقعی مقامات و انتقال تصمیمگیری از اتاقهای بسته به سطوح محلی و تخصصی. نهادهای صنفی و مدنی تنها زمانی معنا دارند که نه به اعانه دولت وابسته باشند و نه به سرمایههای پنهان، منابع مالیشان شفاف و قابل حسابکشی باشد و بتوانند بیهراس قدرت را به چالش بکشند. هیچ جریان یا رهبریای نباید برای خود حق مصونیت اخلاقی قائل شود، یا مادامالعمر، مقدس و غیرقابلنقد تلقی شود؛ هر ائتلافی نیز باید موقت و قابل فسخ باشد.
نسلی که میخواهد آینده را بسازد، ناگزیر است از این میراثهای اقتدارطلبانه فاصله بگیرد. مسئله در تصرف دولت خلاصه نمیشود، در پراکندن و مهار قدرت است. هر پروژهای که دوباره مرکز تولید کند، حتی با شعار آزادی، دیر یا زود همان منطق کهنه را بازتولید خواهد کرد. مسئله انتخاب میان عمامه، ستاره یا تاج نیست؛ مسئله شکستن هرم است. تا این هرم پابرجاست، هر نامی بر رأس آن بنشیند، قاعده همچنان زیر بار خواهد ماند.
ادامۀ متن «گذار قدرت در ایران: آنکه سازمان دارد، فردا را میبرد»در چنین وضعی، مسئلهی اصلی نه انتخاب میان سلطنت، جمهوری یا هر عنوان سیاسی دیگر است، بلکه پرسش از شیوهی توزیع و مهار قدرت است. تجربهی اسپانیا پس از فرانکو نشان میدهد که حتی یک نماد سلطنتی میتواند صرفاً بهعنوان واسطهای برای گذار به نظمی آزادتر عمل کند، بیآنکه خود مرکز قدرت مطلق باشد. در مقابل، تجربهی انقلابهای ایدئولوژیک قرن بیستم نشان داد که هرگاه یک گروه خود را تنها نمایندهی حقیقت بداند، نتیجه معمولاً استبدادی تازه است، هرچند با پرچمی دیگر. در ایران، هیچ نیرویی بهتنهایی توان رهبری گذار را ندارد؛ نه اپوزیسیون تبعیدی، نه شبکههای صنفی، نه بقایای بوروکراسی دولتی، و نه حتی نیروهای نظامی. هر سناریویی که یکی از اینها را بهتنهایی در رأس قرار دهد، یا به استبدادی تازه میرسد یا به فروپاشی. تنها امکان واقعبینانه، شکلی از همزیستی ناخواسته میان این نیروهاست؛ نوعی تعادل موقت که نه از سر اعتماد، بلکه از سر ضرورت شکل میگیرد. چنین تعادلی، اگر قرار باشد پایدار بماند، نمیتواند بر محور یک مرکز قدرت مطلق بنا شود. باید بهتدریج به شبکهای از ساختارهای خودگردان محلی، صنفی و شهری تبدیل شود؛ ساختاری که در آن قدرت نه در یک رأس، بلکه در نقاط متعدد و قابلکنترل توزیع شده باشد. نه بهمعنای آرمانشهری آنارشیستی، بلکه بهعنوان نوعی عقلانیت حداقلی؛ پراکندن قدرت برای جلوگیری از تمرکز آن. تاریخ نشان داده است که هر قدرت متمرکزی، دیر یا زود به سمت سرکوب میلغزد؛ اما همچنین نشان داده که فقدان هر قدرتی، به آشوبی میانجامد که نخستین قربانیاش همان مردماند. مسئله، نه ستایش دولت است و نه نفی کامل آن، بلکه یافتن نظمی است که در آن قدرت تا حد ممکن توزیع، محدود و قابلعزل باشد. اگر آیندهای برای ایران متصور باشد، نه در بازگشت به گذشته است و نه در رؤیای انقلابهای پاک و بیخطا؛ بلکه در نوعی گذار محتاطانه و چندمرکزی است که در آن هیچ نیرویی نتواند بهتنهایی صاحب کشور شود. تاریخ، در نهایت، نه به شجاعترینها، بلکه به منسجمترینها میدان میدهد. پرسش این است که اینبار، آیا انسجام میتواند نه برای سلطه، بلکه برای مهار آن عمل کند؟ @elleestD_ailleurs
«گذار قدرت در ایران: آنکه سازمان دارد، فردا را میبرد»انقلابها نه با فضیلت آغاز میشوند و نه با خرد به پایان میرسند؛ بیشتر شبیه شکافی در زمیناند که زیر فشار سالها انباشت نارضایتی ناگهان دهان باز میکند. آنچه از دل این شکاف بیرون میآید، لزوماً آزادی نیست، بلکه اغلب قدرتی تازه است که سریعتر و منسجمتر از دیگران خود را سازمان داده است. در فرانسهی ۱۷۸۹، تودهی گرسنه و خشمگین باستیل را گرفت، اما چند سال بعد، همان انقلاب در دستان کمیتهی نجات عمومی به دستگاه ترور بدل شد؛ زیرا آنها تشکیلات داشتند، نه الزاماً حقیقت. در روسیهی ۱۹۱۷ نیز شوراهای کارگری و سربازی نخستین جرقههای خودگردانی را زدند، اما حزب بلشویک که از پیش منظمتر و متمرکزتر بود، بهتدریج شوراها را به پوستهای بیجان تبدیل کرد و قدرت را در قالب دولتی تکحزبی قبضه نمود. در اسپانیا، هنگامی که کارگران و دهقانان در ۱۹۳۶ کارخانهها و زمینها را بهصورت خودگردان اداره کردند، همزمان از سوی نیروهای فاشیست و حتی متحدان ظاهری استالینیستی خود سرکوب شدند؛ زیرا خودگردانی، در ذات خود، با هر شکل از قدرت متمرکز ناسازگار است. تجربهی ایران در ۱۳۵۷ نیز از همین قاعده پیروی کرد. نه آنکه مردم آگاهانه به حکومت روحانیت رأی داده باشند، بلکه روحانیت تنها نیرویی بود که در لحظهی فروپاشی نظم پیشین، شبکه، زبان مشترک، و ساختار فرمانپذیری داشت. مسجد، بازار، هیئت، و پیوندهای مالی و عاطفی، به آنها چیزی داده بود که دیگران نداشتند: سازمان. انقلاب را نه راستترین یا چپترین یا پاکترین نیرو، بلکه منسجمترین نیرو تصاحب کرد. در لحظهی خلأ، آنکه آمادهتر است، برنده است؛ حتی اگر فردای آن پیروزی، معنایی جز استقرار نظمی تازه از سلطه نداشته باشد. مسئلهی ایران امروز نیز از همین جنس است. جامعه پر از خشم، تحقیر و فقر است، اما خشم سازمان نیست. هیچ حزب سراسری، هیچ اتحادیهی قدرتمند، و هیچ نیروی سیاسی ریشهداری وجود ندارد که بتواند پس از فروپاشی نظم موجود، جای آن را پر کند. پنج دهه سرکوب، هر امکان تشکل سیاسی را یا در نطفه خفه کرده یا به تبعید رانده است. آنچه باقی مانده، شبکههایی پراکنده از تشکلهای صنفی است: معلمان، کارگران، بازنشستگان، پرستاران، رانندگان، و شوراهای دانشجویی. اینها نه ایدئولوژی واحد دارند، نه رهبری متمرکز، و نه حتی زبان سیاسی مشترک؛ اما در عوض، چیزی دارند که از هر حزب تبعیدی واقعیتر است: حضور در متن زندگی روزمره، پیوند با نان و معیشت، و تجربهی کنش جمعی. با این حال، تاریخ نشان میدهد که شبکههای صنفی بهتنهایی به قدرت سیاسی بدل نمیشوند. شوراهای کارگری روسیه، کمون پاریس، و جمعیتهای آنارشیستی اسپانیا، هر سه در برابر نیروهای متمرکز شکست خوردند. نه بهخاطر بیحقی، بلکه بهخاطر نداشتن سازوکار دفاع از خود در برابر قدرتهای سازمانیافتهتر. دولت، هرچه باشد، ماشینِ متمرکزِ خشونت است؛ و هر نظمی که بخواهد جای آن را بگیرد، ناگزیر با مسئلهی خشونت، امنیت و کنترل اسلحه روبهرو میشود. هیچ خلأ قدرتی بیطرف نمیماند. اگر شبکههای مدنی آن را پر نکنند، نیروهای مسلح، گروههای شبهنظامی، یا بازیگران خارجی این کار را خواهند کرد. از اینرو، خیال یک انقلاب بیرهبر و بیسازمان، اگرچه از نظر اخلاقی دلنشین است، در عمل میتواند به چیزی تاریکتر از استبداد پیشین ختم شود. لیبی پس از قذافی، سوریه در میانهی جنگ داخلی، یا حتی عراق پس از سقوط صدام، نمونههایی از فروپاشیهاییاند که در آنها نظم قدیم رفت، اما نظمی نو جایگزین نشد؛ و نتیجه، نه آزادی که پراکندگی قدرت و تکثیر خشونت بود. [ادامه دارد]
