fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

| زیرشیروانی |

| زیرشیروانی |

کانال بسته

ناشناس: @Isthatyoubot آیدی واتپد: isthatyou چنل: https://t.me/+7qo889UKnKE3ZmQ0

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
268
مشترکین
-124 ساعت
-17 روز
-730 روز
آرشیو پست ها
من واقعا موقع خوندن تشبیه و فضاسازی های stop بر این باورم که تو روانی ای (و نابغه)

اگه اینجا هم عضوی باید بگم که کلی فیکشن خوب از اونجا پیدا کردم مرسی جدی، عاشقشم

یکی از ریدر های stop هم چند بار فیک رو اد کرد توی ریدینگ لیست: نویسنده اش روانیه۱ نویسنده اش روانیه۲

یکی فیک رو اضافه کرده بود به یک ریدینگ لیستی به اسم تخمی تخیلی ولی جالب😭😭

https://t.me/c/2833615951/2193 ریدینگ لیست واتپد❌نامه اعمال✅

این قضیه که هروقت من چیزی درمورد ریدینگ لیست میگم، یک سری ها پنیک میکنن که «نویسنده ریدینگ لیست مارو میبینه؟» خیلی بامزه است.

من موقع تصمیم و فکر برای انجام هر کاری:
من موقع تصمیم و فکر برای انجام هر کاری:

#stop
+1
#stop

sticker.webp0.10 KB

بچه ها دارید از کجا میاید؟

اینا پارت های حذف شده از خود روند اصلی داستانه. اصلا به نیت افتراستوری ننوشته بودم. کلی اینطوری دارم و نوشتنشون برای همون موقع است که داشتم داستان رو کامل میکردم😭 اون عکس ها هم هست چون مثلا همون موقع ۴۰ تا عکس ادیت کرده بودم، بعد پارت ها کلا ۳۰ تا شد برای همین ۱۰ تا یا بیشتر عکس اضافه اومد

خیلی خوشگل بود:(((( فقط یک سوال، الان اینو همین الان نوشتی؟ نوشته بودی؟ کلا چقدر یک دفعه ای😭

تا فردا بعد از ظهر میمونه، بعدش پاک میکنم.(قرار نیست جایی اپ بشه) بخونید تا اون موقع😙

sticker.webp0.07 KB

photo content
+1

sticker.webp0.07 KB

زیر چشمی نگاهی به جونگکوک انداخت تا از ضدحال زدنش مطمئن بشه اما نیشخند آروم و صبور مرد رو ندید. دستی با فشار دور گردنش حلقه شد و سر تهیونگ رو به عقب کشید. چند قطره از هات چاکلت روی زمین عمارت ریخت و تهیونگ، گیج به عقب خم شد. شبیه طعمه ای بی دست و پا، زیر لب و لمس جونگکوک لرزید و ذوب شد. انگشت جونگکوک به نرمی روی سیب گلوش رو نوازش کرد و زبونش رو چند بار توی دهن پسر چرخوند و روح پسربچه رو بیرون کشید. تمام وجود خفاش سفید رو مکید و اجازه داد تا حس حضورش توی رگ های تهیونگ هم نفوذ کنه و در نهایت رهاش کرد. با فشار آرومی به عقب هلش داد و یک دستش رو آماده نگه داشت تا از افتادن پسر گیج جلوگیری کنه. نیشخندی روی لب های جونگکوک نشست و زیر ماگ تهیونگ رو گرفت تا دست های شل شده ی پسر، باعث خرابکاری نشوند. +«قرمزی؟» تهیونگ فقط آب دهانش رو قورت داد و به سمت مرد چرخید. جونگکوک خم شد و بوسه ی معصومانه ای به روی پلک پسر زد. بوسه ای که با اون هجوم چند دقیقه پیش خیلی متفاوت بود. +«فکر کنم به دوست داشتنت عادت کردم. خیلی خطرناکی عزیزم!» تتودار به زبون آورد و اینبار بوسه هاش روی لاله ی گرم گوش‌ پسر نشست. عادت ها. کلمه ای که در اولین نگاه شاید بی احساس و زشت به نظر بیاد. کلمه ای که تهیونگ در زمانی فکر می‌کرد باید ازش فرار کرد. اما اگه به زنده بودن عادت کنی چی؟ به زندگی و لبخند و بوسه های بی قرار روی پوست گردنت. اگه عادتت به خوردن صبحونه در تخت و غر زدن درمورد بستنی شکلاتی های تموم شده، محدود بشه چی؟ اون وقت دیگه زشت نیست، نه؟ هوا گرم بود. تهیونگ به یاد نمی آورد که روزی که ووبین مرد هم گرمای هوا به همین صورت بود یا نه. اما امروز، در این لحظه، زیر نگاه مشکی و نرم مردی که دلیل نجاتش بود... گرما بد به نظر نمی‌رسید. جونگکوک مکانش بود. همون قسمت کوچیکی از جهان که توسط خفاش سفید به تصاحب در آمده بود. جونگکوک دلیلش بود و تهیونگ اهمیت نمی‌داد که چند شب، چند ماه یا چند سال کابوس می‌بینه. در نهایت فقط چهره ی ووبین رو کنار میزد، مومشکی رو بیدار می‌کرد و یک لیوان هات چاکلت و بوسه های داغ رو از مرد می‌دزدید. ----------------------------

+«چون بهش میگی "خوشگلم"» تهیونگ خندید و دوربین رو پایین آورد -« رئیس منطقه آزاد خیلی حسوده و به یه موجود بدون دست حسودی می‌کنه» دوربین رو روی کابینت گذاشت و سرکی به محتوای قابلمه کشید. جونگکوک سرش رو چرخوند و خم شد تا بوسه ای روی گونه ی پسرک بنشونه. +«اگه اون ماهی توی آکواریوم با خودش فکر کنه که وای چه تهیونگ خوشگلی چی؟ اگه عاشق خودت کرده باشیش چیکار کنیم؟» تهیونگ لپ های مرد رو فشار داد و بدنش رو بالا کشید.‌ اوایل از لحن نرم و شیطون مرد بزرگتر دچار بهت می‌شد. انگار ورژنی از جونگکوک که در کنار خفاش سفید بروز می‌کرد، کاملا متفاوت بود.‌ اما الان عادت داشت. جونگکوک متفاوتِ تهیونگ بود و پسربچه تا ابدیت از این قضیه سواستفاده می‌کرد. خورشید هنوز در نیامده بود و جونگکوک بوسه های نرمی روی لپ طلایی پسر کوچیک‌ تر می‌گذاشت بوسه ی روی گونه تبدیل به نوازش های نرم شد و نوازش های نرم تبدیل به بوسه. تهیونگ زبونش رو روی پیرسینگ سرد جونگکوک کشید و لبخند زد. دهانش باز شد و رو به روی صورت جونگکوک نفس تیزی کشید زبون مرد روی دندون های تهیونگ کشیده شد و سقف دهن پسر رو هم فراموش نکرد. اگر زندگی خفاش سفید یک بازی رایانه ای بود، بوسه های جونگکوک تا به الان هفت تا جونش رو سوزونده و به بهترین شکل ممکن باعث باختش شده بود. تهیونگ غرق شده توی حضور مرد، گفت-«جفت گیری ماهی ها بیرون از بدنشونه کیتی. اگه بخواد کاری کنه هم نمی‌تونه» جونگکوک قابلمه رو رها کرد و دست هاش رو دور کمر پسر گذاشت. انگشتش روی نوک سینه ی تهیونگ کشیده شد و گردن پسر رو به عقب خم کرد +«منو کیتی صدا نزن، بچه.» دست تهیونگ پشت گردن جونگکوک رو فشرد و توی دهان مرد ناله کرد -«نمیتونم. خیلی خوشگلی جونگکوک. خدایا! خیلی دوستت دارم کیتی!» نوازش روی کمر تهیونگ نرم تر شد و وقتی پسر چشم هاش رو باز کرد؛ با تیله های مشکی درخشانی رو به رو شد +«من عاشقتم تهیونگ.» شیر روی گاز قل میخورد و بخار میشد. تهیونگ پیشونیش رو به پیشونی مرد چسبوند -«عاشقِ همه چیم؟» +«همه چیت.» جواب جونگکوک سریع بود. مثل همیشه. نگاه جونگکوک نرم و امن بود. مثل همیشه. تهیونگ هومی کرد-«حتی ماهی ها و گل و گیاه‌هام؟» جونگکوک پوفی کشید و برای بار آخر لب پایین تهیونگ رو مکید. به سمت قابلمه ی شیر که بیشتر از نصفش بخار شده بود، برگشت و یک لیوان دیگه شیر برای جبران، درونش ریخت. +«باشه تو بردی بچه. از اون جونورات خوشم نمیاد» هوا گرم بود و تهیونگ این گرما رو دوست داشت. این حضور و لبخند جونگکوک رو دوست داشت. چین های کنار چشم، پیرسینگ همیشه براق و لب های باریک و سردِ مرد رو دوست داشت. رابطه همیشه توی ذهن پسر کوچیک‌ تر، درد و رنج و عذاب بود. انگار خفاش ها با انجام پیوند ازدواج یک قرارداد شکنجه امضا می‌کردند. تهیونگ همیشه به یوری خیره بود. به نحوه ای که مادرش شونه های همسرش رو نوازش می‌کرد و در مقابل فقط اخمی بین ابروهای مرد می‌نشست. پسربچه الگوی خوبی نداشت اما سرنوشت خوبی داشت. حال و آینده اش رو سپرده بود به دست کسی که شب ها غرق خون توی خونه می‌خزید و بین بوی گس آهن، بوسه هایی روی شکم و پهلوی تهیونگ می‌نشوند‌. زندگیش رو بسته بود به بند زندگی جونگکوک. مردی که هیچکس فکر نمی‌کرد، صبح زود توی یک آشپزخونه پر از گیاه برای خفاش سفید کوچیکی هات چاکلت درست کنه. -«جونگکوک؟» +«جانم؟ خون هم میخوای؟ هات چاکلت رو خوشمزه می‌کنه.» تهیونگ سری تکون داد و به مرد که چند قطره ای خون درون قابلمه می‌ریخت، لبخند زد. میخواست برای بار صدم به زبون بیاره که چقدر مرد رو دوست داره، که چقدر خسته است و چقدر جونگکوک این خستگی رو درمان میبخشه. اما احساستش زیادی بودن. اینقدر شدید و قوی توی وجودش جریان داشتند که توانایی به زبون آوردنشون رو نداشت. پس فقط جلو رفت، بوسه ای روی استخون بیرون زده ی کتف مرد گذاشت و با لحن تخسی غر زد: -«یکبار دیگه لباس خونیت رو قاطی لباس های کثیف بندازی، سهامِ کیم ها رو واگذار میکنم به تو تا سرت شلوغ تر بشه!» جونگکوک کمرش رو خم کرد و هات چاکلت هارو توی دوتا ماگ سرامیکی ریخت. بازوش منقبض شد و تتوهای روی پوستش تکونی خوردند. +«ببخشید عزیزم. دیگه تکرار نمی‌شه» رئیس منطقه آزاد به زبون آورد. رئیسی که سه شب پیش، هفت نفر رو قتل عام کرده بود. -«بوسم کن و آدم های کمتری رو بکش.» دستور توی آشپزخونه چرخید و باعث لبخند نرم تتودار شد. جونگکوک ماگ رو به‌دست پسر داد. با دست آزادش چونه ی تهیونگ رو گرفت و انگشت شصتش رو روی لب های پسر کشید‌. +«بخش اول جمله‌ات همیشه. بخش دوم رو هیچوقت.» تهیونگ زبونش رو با شیطنت، دور انگشت مرد چرخوند. مردمک جونگکوک تیره تر شد و بدنش رو به سمت پسر، خم کرد. تهیونگ ماگ رو بین دستاش فشرد و بوی شکلات رو نفس کشید. اجازه داد تا جونگکوک تا نزدیکی صورتش خم بشه و بعد روی پاشنه ی پاش چرخید و به طرف پذیرایی قدم برداشت. -«شطرنج؟»

شب سومِ گریه، جونگکوک، پسر رو روی کولش انداخت و به آشپزخونه برد. دهانش رو به پوست تهیونگ چسبوند و وسط تمام اون گیاه ها، پسر رو گایید. تهیونگ موقع تعریف کردنش برای مایا، از لفظ گاییدن استفاده کرد چون ضربات محکم جونگکوک در اون شب، هیچ اسم دیگه ای رو نمی‌ پذیرفتند. خفاش سفید توی اون شب اول خجالت کشید، بعد ناله کرد و حتی عصبانی شد اما در آخر آروم و خوشحال بود. مسیح رو شکر کرد که ژانت رفت و ندید که تهیونگ روی‌ کیر کسی که غیبتش رو می‌کرد، به گریه افتاد. بعد از ژانت، گیاه دیگه ای جرئت مردن نداشت. مایا اعتقاد داشت که جونگکوک هر روز صبح تک تک اون گلدون هارو تهدید می‌کنه و بعد از خونه خارج میشه. اعتقاد بامزه اما امکان‌پذیری بود! +«کیک شکلاتی هم میخوای؟ امروز خریدم.» جونگکوک تهیونگ رو روی کابینت گذاشت و خیره به چشم های عسلی پسر، پرسید. قسمتی از صورت مرد رد طرح های بالشت رو به خودش گرفته بود و پیرسینگ لبش کج به نظر‌ می‌رسید. -«نه. بستنی داریم؟» صورت جونگکوک در هم رفت و چینی به بینیش داد +«جدی نیستی! بستنی و هات چاکلت؟» لب های تهیونگ کش اومد و نوچی کرد -«غر نزن، زشت میشی.» جونگکوک پسر رو روی کابینت رها کرد و به سمت پودر های هات چاکلت و بطری شیر رفت. موهاش بهم ریخته و کمی چرب بودند و چهره ی بامزه ای به مرد بزرگتر می‌دادند. تهیونگ روی کابینت لم داد و از پشت یک پاکت شکر، دوربینی رو بیرون کشید. +«بستنی وانیلی داریم، خوبه؟» جونگکوک پشت به تهیونگ ایستاده بود و محتوای فریزر رو چک می‌کرد. -«بستنی شکلاتی هم داریم جونگکوک، فقط اونا رو قایم می‌کنی که خودت بخوری» تهیونگ با دوربین ور رفت و شارژش رو چک کرد +«غر نزن، زشت میشی.» جونگکوک حرف پسر رو به خودش برگردوند و بستنی شکلاتی رو روی کابینت آشپزخونه گذاشت. تهیونگ هومی کشید و دوربین رو بالا برد. گزینه ی مخصوص ویدیو رو فشرد و به جونگکوکِ درون قاب دوربین لبخند زد. -«خب، کیتی الان ساعت چنده؟» جونگکوک خندید و نگاه زیرزیرکی ای به دوربین انداخت +«دو ساعت قبل از موعد بیدار شدن من؟» دوربین روی چین های دور چشم جونگکوک زوم شد و تهیونگ نوچی کشید -«حس میکنم داری بهم تیکه میندازی هیونگ» +«هیچوقت عزیزم. حست احتمالا اشتباه میگه» تهیونگ پاهاش رو توی هوا تکون داد و مکی به لب پایینش زد -«احتمالا؟» +«احتمالا.» جونگکوک قابلمه ی کوچکِ سبز رنگی رو روی گاز گذاشت و دو لیوان شیر رو توی قابلمه ریخت. +«برای چی داری فیلم میگیری؟» تهیونگ دوربین رو چرخوند تا تمام هیکل جونگکوک رو ثبت کنه. شونه ای بالا انداخت و جواب داد -«همینجوری. شاید توی آینده دلم بخواد دوباره کراش قدیمیم رو ببینم» ابرو های جونگکوک بالا پرید و خنده ای از بین لب هاش فرار کرد +«چی؟ نه تهیونگ. چییی؟» دوربین روی انگشت های جونگکوک که در حال باز کردن جعبه ای بود، زوم شد تهیونگ خودش رو به سمت گاز کشید و کمی توی کارهای جونگکوک فضولی کرد -«چند سال دیگه، کراش اون موقعم جونگکوکِ پیره. پس شاید گاهی دلم بخواد کراش قدیمیم -که جونگکوکِ الانه- رو ببینم» از روی کابینت پایین پرید و تصویر دوربین لرزید و تکون خورد و بعد از چند ثانیه دوباره صاف شد. -«خب، این چیه آقای جئون؟» تهیونگ با زوم کردن به روی جعبه ی قهوه ای، پرسید و جونگکوک پاکتی رو بیرون آورد +«پودر هات چاکلتِ آماده عزیزم» اینبار دوربین بالا رفت و روی صورت خواب آلود و پف کرده ی جونگکوک قفل شد -«این تقلب نیست؟ هر کسی می‌تونه هات چاکلت آماده درست کنه!» دوربین روی لب های خندون و پیرسینگ لب مرد زوم شد و بعد به سمت دماغ گرد و چشم های تیله ای چرخید. جونگکوک سرش رو کمی عقب برد+« نیا جلو. از دور خوشتیپ ترم. به فکر تهیونگ آینده باش که میخواد کراش قدیمیش رو ببینه.» تهیونگ چونه اش رو بالا گرفت -«چرت و پرت نگو. همیشه خوش‌تیپی. برای همینه که اینقدر دوستت دارم» جونگکوک بسته ی حاوی پودر رو با دندون باز کرد و غر زد +«فقط برای همین؟ باید بندازمت پیش سگ ها که بخورنت؟» -«خودت من رو بخور آجوشی.» جونگکوک فقط لبخند زد. به شیطنت ها و پیشنهاد های جنسی پسربچه عادت داشت. تهیونگ دوربین رو چرخوند و از گیاه های آشپزخونه هم فیلم کوتاهی گرفت، دوربین رو روی آکواریوم پذیرایی نگه داشت و تا جایی که می‌تونست زوم کرد انگشتش رو به طرف آکواریوم گرفت و برای دوربین توضیح داد -«اون ماهی بنفش، اسمش هیونبین‌ِ. یه فایتر ماهیه و جونگکوکی ازش متنفره» دوربین رو چرخوند و دوباره جونگکوک توی قاب قرار گرفت -«چرا از ماهی خوشگلم متنفری، گنده بک؟» اینبار موهای سیاه و کمر لخت جونگکوک توسط دوربین فیلم‌برداری می‌شد.

هوا گرم بود. گرمتر از تابستون و داغ تر از جهنم. دست هایی دور کمرش رو گرفته بودند و نفسش بین صداهای بلند ذهنش محو شده بود. برای تنفس اول باید کدوم کار رو انجام می‌دادیم؟ اول اکسیژن رو وارد ریه ها می‌کردیم یا کربن‌دی‌اکسید رو بیرون؟ بدنش تکون خورد و گلوش قفل شد و تهوع توی شکمش بالا و پایین پرید. دلش هات چاکلت میخواست اما نمی‌تونست از روی تخت بلند بشه. دست ها روی بدنش سر خوردند. بدنش مور‌مور شد و ناخنش به نخی از پتو گیر کرد. -تولدت مبارک پسرم. معذرت می‌خوام ازت- بدن تهیونگ روی تخت جمع شد و بعد با فشار بالا پرید. چشم هاش باز شدند و با نفس های آروم و خسته ای به دیوار اتاق خیره شد. هوا گرم بود. گرم تر از روزی که ووبین کشته شد؟ تیشرت گشادش رو از بدنش بیرون کشید و روی زمین انداخت. پنجره ی اتاق بسته بود و تهیونگ حس میکرد که در حال خفه شدنه. دستش رو روی تخت سر داد و به آرومی پوست داغ کنارش رو لمس کرد. انگشت هاش رو روی سینه ی لخت مرد کنارش کشید و همزمان با هر تپش قلبی که زیر دستش می‌کوبید، نفس کشید. دم. بازدم. دم. دم. لعنتی. بازدم رو فراموش کرد. بدنِ زیر دستش تکون خورد و دستی دور کمرش حلقه شد. +«دوباره؟» صدای خواب‌آلود و خفه ی مرد، بلند شد و تهیونگ آهی کشید -«دوباره.» می‌تونست لبخند نرم جونگکوک رو روی پوستش حس کنه. +«من اینجام. تو امنی. توی بغل منی و از همیشه خوشگل‌تری.» -«تو حتی چشمات رو باز نکردی که منو ببینی کیتی» صدای خنده ی خسته و آروم جونگکوک بلند شد و بوسه ای روی پیشونی تهیونگ نشوند +«نیاز به باز کردن چشمام هست؟» تهیونگ بدنش رو تا جایی که می‌تونست شل کرد و توی بغل مرد خزید. هوا گرم بود و بدن جونگکوک مثل همیشه داغ‌ترین، اما تهیونگ خوشش می‌اومد. از حس زنده بودن و حضور جونگکوک خوشش می‌اومد. -«هات چاکلت می‌خوام» لب زد، و اجازه داد تا لب هاش روی پوست سینه ی جونگکوک کشیده بشن. +«بچه خفاش هات چاکلت میخواد.» لحن خبری و ناامید جونگکوک، خنده ای به لب های تهیونگ آورد. دست های جونگکوک روی کمر لختش حرکت کرد و با انگشت هاش ستون فقرات پسر رو شمرد. بوسه ای روی فرق سر تهیونگ گذاشت و با آه بلندی روی تخت غلت زد. +«پنج صبح باید از خونه بزنم بیرون تا گزارش های مربوط به جشنواره زمستانی رو چک کنم» جونگکوک کنار تخت ایستاد و پوزخندی به بدن شل و پخش شده ی تهیونگ زد. انگشت هاش رو دور مچ پای پسرک حلقه کرد و بالا آورد +«و یک نفرِ غرغرو، هات چاکلت میخواد» مچ پای تهیونگ رو تا نزدیکی لب هاش بالا آورد و کمر و لگن پسر هم از تخت جدا شد. لب های جونگکوک به قوزک پای پسر چسبید و بوسه ی نرمی به‌جا گذاشت -«آره. من می‌خوام. اون آدم خوشگل منم» لحن تخس تهیونگ، برقی توی مردمک تتودار نشوند. دهنش رو بالا تر برد و اینبار دندون هاش رو روی پوست نرم پسرک کشید. شلوارک گشاد و کوتاه تهیونگ اجازه ی جولون دادن رو بیشتر از همیشه صادر می‌کرد. -«تو برام هات چاکلت درست می‌کنی. مگه نه کیتی؟» صدای نرم و دستوری پسر بدن مرد بزرگتر رو لرزوند. تن جونگکوک روی تخت خم شد و لب هاش بدون حرکتی روی رون های تهیونگ قرار داد. روی پوست پسر نیشخند زد و گاز محکمی از گوشتِ نرم زیر دندونش گرفت. -«لعنتی! جونگکوک! منو نخور هیولای زشت!» تهیونگ پاهاش رو دور گردن مرد حلقه کرد و سر جونگکوک رو لحظه ای، با رون هاش فشرد. می‌تونست پهن تر شدن نیشخند مرد رو بین گوشت رون هاش حس کنه، پس خودش رو عقب کشید و به تنبیه کردن پایان داد. از روی تخت پایین پرید و از سرمای کف زمین هیسی کشید. هوا گرم بود اما بیرون زمستون بود و احتمالا برف می‌بارید. جونگکوک چشم هاش رو با سرانگشت مالید و عینک باریک روی عسلی رو به چشم زد. به جثه ی تهیونگ که با عجله به سمت آشپزخونه حرکت میکرد، لبخندی زد و پشت سر پسر راه افتاد. نورِ بنفش و آبی آکواریوم، پذیرایی رو روشن میکرد.‌ تهیونگ خسته از سرمای عمارت به طرف جونگکوک‌ چرخید و دست هاش رو بالا گرفت -«باشه، التماس نکن. میتونی بغلم کنی!» مردمک های جونگکوک روی صورت پسر چرخیدند اما بدون حرف خم شد و تهیونگ رو در آغوش گرفت. یک دستش رو زیر باسن پسر گذاشت و اجازه داد و با دست دیگه، انگشت های سرد پاش رو به آرومی ماساژ داد. اشپزخونه با گیاه های مختلفی که گوشه و کنارش چیده شده بود، زیبا به نظر می‌رسید. تهیونگ وقتی گلدون هارو با کمک مایا توی آشپزخونه چیده بود، ذوق عجیبی داشت. برای تک تک اون گیاه ها اسم گذاشت و زمان های بیکاری و بی جونگکوکی، با اونها حرف می‌زد. اولین گیاه که خشک شد، تهیونگ سه شب گریه کرد. جونگکوک هر شب پسر رو در آغوش می‌گرفت و بهش قول یک جنگل رو می‌داد اما تهیونگ گیاه خودش رو میخواست. اسمش ژانت بود و یک بونسای جوون. تهیونگ عادت داشت درمورد جونگکوک با ژانت غیبت کنه اما کارمای کار بدش، یقه ی گیاه بدبخت رو گرفت.