𝑺𝒊𝒈𝒉𝒕-𝑳𝒂𝒏𝒅
رفتن به کانال در Telegram
سرزمین نگاه نگاهی به هنر، ادبیات، فلسفه، خلاقیت و اخلاق. با تمرکز بر دیدگاهها و تنوع نگاهها برای دیدن زیباییها. @Hos6518392
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
199
مشترکین
-124 ساعت
-27 روز
-6030 روز
آرشیو پست ها
198
"জীবন থেকে সূর্য যদি চলে যায়,
কাঁদলে তাড়াতাড়ি তারারা দেখা যাবে না।"
" اگر تمام شب را
به خاطرِ از دست دادنِ خورشید گریه کنی،
لذتِ دیدن ستاره ها را هم از دست خواهی داد.
اشعار رابیندرانات تاگور ،کتاب Gitanjali نسخه انگلیسی ( ترجمه تاگور ): ۱۹۱۲.
198
پدیدهی تفاوت رنگ غروب خورشید در زمین و مریخ نتیجهی مستقیم تفاوت در ساختار فیزیکی و ترکیب شیمیایی جوّ این دو سیاره و همچنين نحوهی برهمکنش نور با ذرات معلق در آنهاست. نور خورشید از طیفی پیوسته از طول موجها تشکیل شده است که از بنفش و آبی با طول موج کوتاهتر تا قرمز با طول موج بلندتر امتداده دارد. هنگامی که این نور وارد جو یک سیاره میشود، بر اثر برخورد با مولکولها و ذرات معلق دچار پراکندگی میشود. نوع و شدت این پراکندگی به اندازهی ذرات نسبت به طول موج نور بستگی دارد.
در جو زمین که عمدتاً از مولکولهای بسیار ریز نیتروژن و اکسیژن تشکیل شده است، اندازهی ذرات بسیار کوچکتر از طول موج نور مرئی است. در چنین شرایطی سازوکار غالب، پراکندگی رایلی است (Rayleigh scattering)؛ فرآیندی که در آن شدت پراکندگی با توان چهارم معکوس طول موج متناسب است، بنابراین نورهای کوتاهموج مانند آبی و بنفش بسیار بیشتر از نورهای بلندموج مانند قرمز پراکنده میشوند. زمانی که خورشید در ارتفاع بالا قرار دارد، مسیر نور در جو کوتاهتر است و پراکندگی آبی در سراسر آسمان باعث آبی دیده شدن آن میشود. اما در هنگام غروب، نور خورشید برای رسیدن به ناظر باید مسیری طولانیتر و مایل در لایههای جو طی کند. در این مسیر طولانی، تقریباً تمام مؤلفههای کوتاهموج از خط دید مستقیم حذف میشوند و آنچه باقی میماند عمدتاً طول موجهای بلندتر، یعنی نارنجی و قرمز است. از این رو قرص خورشید و ناحیهی اطراف آن در افق به رنگهای گرم دیده میشوند.
در مقابل، جو مریخ بسیار رقیقتر است و افزون بر آن سرشار از ذرات گرد و غبار اکسید آهن است که اندازهی آنها قابل مقایسه با طول موج نور مرئی است. در این وضعیت، پراکندگی رایلی سازوکار غالب نیست و پراکندگی مای (Mie scatterin)، که به اندازهی ذرات حساس است و وابستگی ضعیفتری به طول موج دارد، نقش اصلی را ایفا میکند. ویژگی اپتیکی گرد و غبار مریخی به گونهای است که طول موجهای بلندتر، بهویژه نور قرمز را در زاویههای گستردهتری پراکنده میکند، در حالی که نور آبی در مسیرهای نزدیک به جهت مستقیم انتشار، کمتر تضعیف میشود. در نتیجه هنگام غروب، در حالی که آسمان عمومی مریخ اغلب تهرنگی سرخ یا متمایل به نارنجی دارد، ناحیهی اطراف قرص خورشید هالهای متمایل به آبی نشان میدهد. این وارونگی ظاهری نسبت به زمین، حاصل تفاوت در اندازه، تراکم و ترکیب ذرات معلق در جو دو سیاره است.
بنابراین رنگ غروب نه ویژگی ذاتی خورشید، بلکه پیامد برهمکنش طیف خورشیدی با محیط انتقال آن است. هر سیاره با توجه به ساختار جوّی خود همانند یک فیلتر اپتیکی عمل میکند و از میان طیف پیوستهی نور خورشید، توزیع خاصی از طول موجها را به چشم ناظر میرساند؛ نتیجه در زمین غروبی سرخفام و در مریخ غروبی با هالهی آبی پیرامون خورشید است.
198
مینویسیم تا فراموش نکنیم
که خود، راوی و مخلوق و خالق معنا هستیم.
حسین امینی. 1404/12/02
198
واقعيتهایی موجود است که میدانیم. اینها چیزهایی هستند که میدانیم میدانیم. واقعیتهایی موجود است که نمیدانیم. به این معنی که چیزهایی هستند که میدانیم نمیدانیم؛ اما واقعیتهایی هستند که حتی از وجودشان ناآگاهیم. یعنی چیزهایی که نمیدانیم نمیدانیم.
دونالد رامسفلد
198
میدانستید اتمهایی که در بدن ما هستند، از مرگ ميلياردها ستاره در میلیاردها کهکشان به ما ارث رسيدند؟
– کربن، نیتروژن، اکسیژن و آهن
عناصری سنگین که نتیجهی میلیاردها سال تکامل ستارهها هستند.
– از دل هسته آتشین ابرنواخترها تا دل ما، مسیری کهکشانی و میلیارد ساله میگذرد که وجود ما، به واسطه این جانفشانیها در کیهان معنا گرفته است.
معنایی که اکنون ما خالق آن هستیم.
حسین امینی. 1404/12/02
198
چهلمين روزِ فقدان هموطنای عزیزم گذشت💔
تاریخ، این غم بزرگ را فراموش نخواهد کرد.
خشم و اندوه من، از من بودن است...
1404.11.29
198
‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️
دوستان!!
رمان تماس ناشناس، بالاخره مرحله ایده و اسکلتبندی اولیه رو پشت سر گذاشت و به زودی وارد فاز نگارش میشه، این پروژه خیلی بزرگتر از چیزیه که تصور میکردم. قراره یه غواصی خاص تجربه کنید که با چالشهای هیجانانگیز و رازآلود همراهه. ترسناکترین و عمیقترین لایههای فلسفی–وجودی، سوالاتی که ذهن شما را به چالش میکشن، روابط مرموز و اتفاقاتی که هرلحظه شما را غافلگیر میکنن، میزبانان شما در این داستان خواهند بود.
نگارش و ويرايش نهایی این رمان، حداقل چندماهی وقت میبره؛ امیدوارم تا اواخر فروردين ۴۰۵ در این کانال منتشرش کنم.
تنها شمعی که دل یک نویسنده را با شعلهاش گرم نگه میدارد، شما خوانندههای عزیزم هستید وگرنه هرآنچه در ذهن و قلبم باشد، قبل از اینکه روی کاغذ متولد شود، میمیرد.
این کتاب برای شما تمام خواهد شد اما تشکر من از شما هرگز تمام نخواهد شد.
حسین امینی. 1404/11/28
198
همه کارهایی که انجام میدم، به دو بخش تقسیم میشن: کارهایی که مجبورم و کارهایی که دوست دارم انجام بدم.
اولی گاهی اوقات به چند دسته تقسیم میشه: اونایی که علاوه بر الزام، بهشون علاقه دارم، یا اونایی که بهشون علاقه پیدا میکنم و اونایی که هیچ علاقهای بهشون ندارم. اما هیچ وقت کارهایی که دوست دارم انجام بدم در اولويت نیستن، بيشترِ وسواسها، بهونهها و سوالات فلسفی– وجدانی هم دقیقا برای وقتیه که تصمیم میگیرم فقط یکم ازین جور کارها انجام بدم.
–برای کی انجامش بدم؟ برای چی انجامش بدم؟
–نه، بهتره به کارای مهمتر برسم، اخ کلی کار تلنبار شده دارم
–شاید فردا یا آخر هفته، الان وقت نمیشه
–خستم؛ حوصله ندارم، حس و حالش نیست
–تهش که چی؟ خب بعدش قراره چی بشه؟ چه سودی برای من داره؟ حالا جواب شکم خودم و خانوادمو میده ؟
–الان نمیشه، مگه نمیبینی این همه سیل و طوفان و زمین لرزه و شهاب سنگ و آدم فضایی و زامبی و گرونی و قحطی و تحریم و مریضی و جنگ و قطع برق و اینترنت و آب و گاز و کوفت و زهرمار و ....؟
درد دل. حسین امینی. 1404/11/27
198
🚹 حالم بده
🚺 ببخشيد؟ تو کی هستی؟
🚹 این اولینباره کسی صدامو میشنوه
🚺 گفتم کی هستی؟ اينجا چیکار میکنی؟
🚹 نترس، من هیچکی نیستم؛ حالا که صدامو میشنوی، فقط ازت میخوام به حرفام گوش بدی
🚺 چرا؟ بگو داخل کمد چیکار میکنی؟ اگه منو بترسونی جیغ میزنم
🚹 نه نه لطفا جیغ نزن، اولینباره صداتو میشنوم، خودت بگو ببینم کی هستی؟ تاحالا اينجا نبودی
🚺 من امیلیام، چندسالی میشه که مامانم با خالم قهر بود؛ اما امروز صبح، دوباره باهم آشتی کردن و جشن گرفتن، منم امشب همینجا میخوابم، خونهی خاله.
🚹 رفتار آدما باهات چطوریه امیلی؟
🚺 اوم خب خیلی خوبه، چطور؟ چرا میپرسی؟
🚹 چون قراره چیزایی ببینی و تجربه کنی که اصلا دوسشون نداری
🚺 اما من فقط پنج سالمه، نمیفهمم منظورت چیه
🚹 وقتی بزرگتر بشی، آدما رو بهتر میشناسی. خیلی چیزا رو دیگه نمیبینی، دیگه نمیشنوی. خیلیا دیگه تو رو نمیبینن، دیگه نمیشنون؛ اونا فقط چیزیو میبینن که بهش نیاز داشته باشن، چیزیو گوش میدن که سودی براشون داشته باشه
🚺 اما مامان و بابا همیشه حواسشون به من هست، هم منو میبینن، هم بهم گوش میکنن. کلی دوست پیدا میکنم و باهاشون بازی میکنم. حالا میبینی
🚹 سالها پیش، منم درباره آدما همینطور فکر میکردم؛ اما اشتباه میکردم. اونا هیچ اهمیتی به من نمیدادن، براشون مهم نبود چه حالی دارم؛ رفته رفته دیگه حتی تظاهر نمیکردن که به من اهمیت میدن. تنهام گذاشتن. بعد از اینکه کلی بهم صدمه زدن، حالا منو دور انداختن
🚺 واقعا؟ آدما انقد بیرحم و سنگدلن؟
🚹 اولش بهت محبت میکنن و نوازشت میکنن اما هرچی بیشتر میگذره، دیگه کمتر بهت توجه میکنن. البته اینا فقط درصد کمی از آدما هستن که بهت نیاز دارن؛ بیشتر آدما اصلا تو رو نمیبینن؛ هیچ اهمیتی براشون نداری و انگار که اصلا وجود نداری
🚺 اما من باورم نمیشه آدما اینطوری باشن
🚹 منم دوست نداشتم اینو باور کنم. خیلی تنهام. احساس میکنم واقعا برای هیچکسی مهم نیستم. هروقت به دردشون بخورم، سراغم میان و بهم توجه میکنن، منم حسابی ذوق میکنم و خوشحال میشم. دوست دارم منو ببینن و حرفامو گوش کنن. دلم میخواد بغلشون کنم و بگم چقد دوسشون دارم، اما هربار دلم میشکنه چون میفهمم اونا هیچوقت به اندازه من، عاشق نبودن
🚺 وای عزیزم! تو تنها نیستی، میتونی منو بغل کنی با اینکه نمیدونم اسمت چیه
🚹 ممنونم امیلی؛ تو هنوز فرشتهای. وقتی کامل تبدیل شی به یکی از اونا، دیگه حرفامو نمیشنوی
🚺 اما من دلم برات تنگ میشه، میشه بگی اسمت چیه؟ خواهش میکنم. بهم بگو
🚹 دل منم برات تنگ میشه امیلی. با اینکه خیلی بیاحساس و سنگدل میشید اما هنوزم دوستداشتنی هستید
🚺 منم دوستت دارم عزیزم :) حالا بهم میگی اسمت چیه؟
🚹 شما بهم میگید: چتر 🌂
دلنوشتهی حسین امینی. 1404/11/26
198
L’enthousiasme et la mélancolie, sont les derniers vestiges de l’âme dans notre corps. Et tout comme le monde, avec le passage du temps, met notre corps à genoux, par la torpeur et le refroidissement du cœur, il divorce notre âme de notre corps. C’est dans de telles conditions que ces deux-là se sont affrontés pour obtenir ma garde. Moi, dans le tribunal injuste du monde, j’étais sans cesse échangé, passé de main en main entre l’âme et le corps. Parfois dans la maison de l’âme, avec sa chaleur, parfois dans la maison du corps, dans sa froideur. Je voulais rester près de l’âme, mais ce monde froid et impitoyable avait confié ma garde au corps. Ainsi, je fus emprisonné dans la maison du corps, avec le souvenir de l’âme. Les années passèrent… et chaque jour, ces doux souvenirs pâlissaient davantage ; je ne me reconnaissais plus : au cœur dur, insensible, orgueilleux et égoïste. Pourtant, ma seule lueur d’espoir était le passage du temps, et la dernière phrase que l’âme murmura : « Un jour, je reviendrai… Je t’emmènerai avec moi. » Elle me demanda de rester patient, de tenir, de supporter. Elle dit que le monde tente de me façonner à son image : impitoyable, froid et silencieux. Mais si elle voit que je ne cède pas, elle me séparera, moi aussi, de ce monde. Chaque jour dans cette captivité, je souffre davantage et je vieillis plus encore. Je n’ai pas encore cédé. Je ne veux pas qu’il me rende, moi aussi, périssable comme lui. Je crois encore… je crois encore qu’un jour cette torture prendra fin. L’âme reviendra, et m’emmènera pour toujours avec elle. L’enthousiasme et la mélancolie, dans mon cœur pour l’éternité…
ذوق و دلتنگی، آخرین بقایای روح در جسم ماست؛ و همانطور که دنیا با گذشتِ زمان، جسم ما را به زانو درمیآورد، با رخوت و دلسردی، روح ما را از جسم طلاق میدهد. در چنین شرایطی بود که این دو، برای گرفتن حضانتِ من، درگیر شدند. من، در دادگاه ناعادلانهی روزگار، مدام میان روح و جسم دستبهدست میشدم؛ گاهی با سردیِ جسم، و گاهی با گرمیِ روح. دلم میخواست پیشِ روح بمانم، اما این دنیای سرد و بیرحم، حضانتم را به جسم سپرده بود و اینگونه شد که من، با خاطرهای از روح، در خانهی جسم حبس شدم. سالها گذشت... و هر روز، آن خاطرات شیرین، کمرنگتر میشدند؛ دیگر خودم را نمیشناختم؛ سنگدل، بیاحساس، مغرور و خودخواه. با اینهمه، تنها دلخوشیِ من، گذرِ زمان بود و آخرین جملهای که روح، هنگام خروج از دادگاه، در گوشم زمزمه کرد. به من قول داد که روزی بازمیگردد و من را با خودش خواهد برد. خواست صبور باشم، طاقت بیاورم. گفت دنیا تلاش میکند من را شبیه خودش کند: بیرحم، سرد و خاموش. اما اگر ببیند تسلیم نمیشوم، من را هم از خودش جدا میکند. گفت: « منتظرت میمانم… ». هر روزی که در این حبس میگذرد، عذاب بیشتری میکشم و پیرتر میشوم. هنوز تسلیم نشدهام. نمیخواهم من را هم مثل خودش فانی کند. هنوز باور دارم... هنوز باور دارم که روزی این شکنجه به پایان میرسد. روح بازمیگردد؛ و من را برای همیشه، با خودش خواهد برد.
دلنوشته. حسین امینی. 1404/11/19
Écriture du cœur – Hossein Amini – 2026/02/08
198
ذوق و دلتنگی، آخرین بقایای روح در جسم ماست؛ و همانطور که دنیا با گذشتِ زمان، جسم ما را به زانو درمیآورد، با رخوت و دلسردی، روح ما را از جسم طلاق میدهد.
در چنین شرایطی بود که این دو،
برای گرفتن حضانتِ من، درگیر شدند.
من، در دادگاه ناعادلانهی روزگار،
مدام میان روح و جسم دستبهدست میشدم؛
گاهی با سردیِ جسم،
و گاهی با گرمیِ روح.
دلم میخواست پیشِ روح بمانم،
اما این دنیای سرد و بیرحم، حضانتم را به جسم سپرده بود و اینگونه شد که من، با خاطرهای از روح، در خانهی جسم حبس شدم.
سالها گذشت... و هر روز، آن خاطرات شیرین، کمرنگتر میشدند؛ دیگر خودم را نمیشناختم؛ سنگدل، بیاحساس، مغرور و خودخواه.
با اینهمه، تنها دلخوشیِ من، گذرِ زمان بود و آخرین جملهای که روح، هنگام خروج از دادگاه،
در گوشم زمزمه کرد.
به من قول داد که روزی بازمیگردد و من را با خودش خواهد برد. خواست صبور باشم، طاقت بیاورم. گفت دنیا تلاش میکند من را شبیه خودش کند: بیرحم، سرد و خاموش. اما اگر ببیند تسلیم نمیشوم، من را هم از خودش جدا میکند.
گفت: « منتظرت میمانم… ».
هر روزی که در این حبس میگذرد، عذاب بیشتری میکشم و پیرتر میشوم. هنوز تسلیم نشدهام.
نمیخواهم من را هم مثل خودش فانی کند.
هنوز باور دارم... هنوز باور دارم که روزی این شکنجه به پایان میرسد. روح بازمیگردد؛
و من را برای همیشه، با خودش خواهد برد.
دلنوشته. حسین امینی. 1404/11/19
198
Dites-moi d'où il vient بهم بگید از کجا میاد Enfin je saurai où je vais بالاخره میفهمم به کجا میرم Maman dit que lorsqu'on cherche bien مامان میگه وقتی خوب بگردی On finit toujours par trouver آخرش همیشه پیداش میکنی Elle dit qu'il n'est jamais très loin میگه اون هیچوقت خیلی دور نیست Qu'il part très souvent travailler که خیلی وقتها میره سرِ کار Maman dit "travailler, c'est bien" مامان میگه «کار کردن خوبه» Bien mieux qu'être mal accompagné خیلی بهتر از اینه که با آدم بدی همراه باشی Pas vrai? درسته؟ Où est ton papa? بابات کجاست؟ Dis-moi, où est ton papa? بهم بگو، بابات کجاست؟ Sans même devoir lui parler حتی بدون اینکه باهاش حرف بزنه Il sait ce qui ne va pas میدونه چی درست نیست Ah, sacré papa آه، بابای خاص / عجب بابایی Dis-moi, où es-tu caché? بهم بگو، کجا قایم شدی؟ Ça doit faire au moins mille fois que j'ai باید حداقل هزار بار شده باشه که من Compté mes doigts انگشتهامو شمردم Hey هی Où t'es, papaoutai? کجایی، بابا؟ (تکرار: ۸ بار) Quoi? Qu'on y croie ou pas چی؟ چه باورش بکنیم چه نکنیم Y aura bien un jour où on n'y croira plus یه روزی میاد که دیگه باورش نمیکنیم Un jour ou l'autre, on sera tous papas دیر یا زود، همهمون پدر میشیم Et d'un jour à l'autre, on aura disparu و از یه روز به روز دیگه، ناپدید میشیم Serons-nous détestables? آیا منفور خواهیم بود؟ Serons-nous admirables? یا تحسینبرانگیز؟ Des géniteurs ou des génies? صرفاً تولیدکننده؟ یا نابغه؟ Dites-nous qui donne naissance aux irresponsables? بگید کی آدمهای بیمسئولیت رو به دنیا میاره؟ Ah, dites-nous qui? آه، بگید کی؟ Tiens, tout le monde sait comment on fait des bébés ببین، همه میدونن بچه چطور به دنیا میاد Mais personne sait comment on fait des papas اما هیچکس نمیدونه چطور «پدر» میسازن Monsieur je-sais-tout en aurait hérité, c'est ça آقای همهچیزدان انگار به ارث برده، نه؟ Faut l'sucer d'son pouce ou quoi? باید شستشو بمکی یا چی؟ (کنایه از بچگانه بودن) Dites-nous où c'est caché, ça doit بگید کجاست، حتماً Faire au moins mille fois qu'on a حداقل هزار بار شده که Bouffé nos doigts انگشتهامونو جویدیم (کنایه از استیصال) Hey هی Où t'es, papaoutai? کجایی، بابا؟ (تکرار: ۸ بار) Où est ton papa? ... Compté mes doigts بابات کجاست؟ … انگشتهامو شمردم
198
♦️تماس ناشناس♦️
سبک: رئالیسم جادویی
ژانر: روانشناختی، درام، رازآلود
نويسنده: حسین امینی
تعداد صفحات: نامعلومبه زودی...
1404/10/14
198
Où va-t-on?
Quand on n’a plus de maison?
Les fleurs sous le béton
Maman
Dis-le-moi, où va-t-on?
کجا میریم؟ وقتی خونه ای برای بازگشت نداریم؟ گل های زیر بتن مامان بهم بگو، کجا میریم؟ Est-ce qu’un jour on sait vraiment? Ou est-ce qu’on fait semblant, tout le temps? Où va le cœur quand il se perd? Dans les doutes et les hivers? Pourquoi les jours se ressemblent? Est-ce qu’on finit par voir ce qu’on assemble? Maman dis le moi
آیا ما واقعا میدونیم؟ یا همیشه وانمود به دونستن میکنیم؟ وقتی قلب گم میشه کجا میره؟ میره بین شک و تردید و یخبندان زمستانی؟ چرا همه روزها با هم قاطی میشن؟ مامان بهم بگوAu-delà De l’orage il y a De l’amour, de l’amour de l’amour Quand le ciel s’ouvre Tout redevient calme Et tout va bien
فرای طوفان، اونجاست عشق، عشق، عشق وقتی آسمون باز میشه همه چیز دوباره آروم میشه و همه چی خوبه Où va-t-il? Le bonheur, ce fil fragile Quand il tremble et se brise Maman Dis-le-moi, où va-t-il?
کجا رفت؟ شادی، آن ریسمان شکننده وقتی میلرزه و میشکنه مامان بهم بگو کجا رفت؟Pourquoi le monde semble si grand Quand on devient un peu plus grand qu’avant? Que deviennent les rêves qui s’enfuient? Et les souvenirs qu’on oublie? Est-ce que j’aurai toujours des questions? Peut être que j’en ferai des chansons Maman dit le moi
چرا وقتی فقط یه خورده نسبت به قبل بزرگتر میشیم دنیا اینقدر وسیع به نظر میاد؟ چی به سر رویاهایی که از دست میرن میاد؟ و خاطراتی که فراموش میکنیم؟ همیشه این سوالات رو خواهم داشت؟ شاید تبدیلشون کنم به یه آهنگ مامان بهم بگوAu-delà De l’orage il y a De l’amour, de l’amour de l’amour Quand le ciel s’ouvre Le calme revient Et tout va bien
فرای طوفان، اونجاست عشق، عشق، عشق وقتی آسمون باز میشه همه چیز دوباره آروم میشه و همه چی خوبه
