𝑴𝒐𝒐𝒏🌕
رفتن به کانال در Telegram
693
مشترکین
+2024 ساعت
+1627 روز
+15030 روز
آرشیو پست ها
693
https://t.me/hahastnar_3_8
به نظرم چنلت اگه مغازه بود، یه کتابفروشی کافهمانند توی یه کوچهی قدیمی و بارونی میشد؛ مغازهای که ویترینش پر از کتابهای شعر و دفترهای یادداشته و پشت شیشههاش قطرههای بارون سر میخورن.
تصورش کن... یه مغازهی کوچیک با دیوارهای آجری، قفسههای چوبی تیره و چراغهای کمنور که نور زردشون روی کتابها افتاده. یه میز کوچیک کنار پنجره داره که همیشه روش یه فنجون چای تازه و چندتا کتاب نیمهباز دیده میشه.
یه گوشه از مغازه مخصوص شعرها و تیکهکتابهاییه که انگار درست از دل آدم حرف میزنن؛ یه گوشهی دیگه پر از روزمرگیهای طنز و اتفاقات بامزهایه که باعث میشن حتی وسط یه روز سخت هم خنده روی لب آدم بیاد.
روی یکی از دیوارها هم نوشتههایی دربارهی اعتقادات و دغدغههای سیاسیت دیده میشه؛ حرفهایی که با حساسیت و دقت خودت انتخاب شدن. صاحب مغازه هم یه دختر شیعهست که شاید گاهی با یه جملهی عمیق به فکرت ببره، گاهی با یه شوخی بخندونتت و گاهی اونقدر صمیمی باهات حرف بزنه که حس کنی مدتهاست میشناسیش.
این مغازه برای آدمهاییه که هم عاشق فکر کردنن، هم خندیدن، هم شعر خوندن و هم تماشای آسمونی که ابریه و انگار هزار تا حرف نگفته توی دلش داره...
اسم مغازت هم میذاشتم
Cloud Haven | پناهِ ابرها ☁️
چون حس میکنم این چنل شبیه جاییه که آدم میتونه هم افکارش رو روی میز بذاره، هم از ته دل بخنده و هم برای چند دقیقه از شلوغی دنیا پناه بگیره.
یه مغازه برای آدمهایی که دلشون گاهی بارون میخواد، گاهی شعر و گاهی فقط یکی که حرفشون رو بفهمه. 🥹☁️🩷
693
https://t.me/r_a_a_lf
به نظرم چنلت اگه مغازه بود، یه گلفروشی کوچولوی رمانتیک با حالوهوای سنتی و رویایی میشد؛ یه گلفروشی که انگار توی یکی از کوچههای قدیمی و قشنگ شهر پنهون شده. 🥹🌷
یه مغازهی کوچولو با در و پنجرههای چوبی سفید، پردههای حریر کرمرنگ و گلدونهای پر از گلهای رز صورتی و سفید. عطر گل محمدی و یاس توی هوا پیچیده و نور ملایم آفتاب از پنجرهها به داخل میتابه. گوشهوکنار مغازه پر از روبانهای صورتی، کاغذهای دستنویس و کارتپستالهاییه که روشون شعرهای عاشقونه نوشته شده.
یه گوشه از مغازه مخصوص گلهاییه که هرکدوم معنای خاصی دارن؛ گلهایی برای دوست داشتن، دلتنگی و عاشقی. روی پیشخون هم دفتر کوچیکی هست که توش شعرها و نوشتههای قشنگ نگهداری میشن.
صاحب این گلفروشی هم یه دختر محجبه و مذهبیه؛ یه شاهزادهی گوگولی و شیطون که با وجود لطافت و مهربونیش، یه عالمه شیطنت توی وجودش داره! گاهی با نوشتههاش دلت رو میبره، گاهی با شعرهاش غافلگیرت میکنه و گاهی هم از عشق به چشمای کسی میگه که انگار تمام شعرهای دنیا رو میشه به خاطرش نوشت.
این مغازه یه گوشهی کوچولو هم برای گلهای سفید و دعاهای قشنگ داره؛ جایی که عشق و ایمان کنار هم نشستن و هرکدوم به شکلی زیبایی خودشون رو نشون میدن.
اسم مغازت رو هم میذاشتم
عطرِ یاس|Jasmine Scent
به نظرم ملجا صاحب مغازهایه که وقتی واردش میشی، دلت نمیخواد زود بیرون بیای؛ چون هر گلش یه قصه داره و هر قصهش یه تکه از قلب صاحب مغازهست. 🥹🩷
693
https://t.me/mohebonaa
به نظرم چنلت اگه مغازه بود، یه کتابفروشی قدیمی با حالوهوای نظامی و یک چایخانهی دنج کنار پنجره میشد؛ مغازهای مردونه، باوقار، کمی شوخطبع و پر از حرفهای نگفته.
یه مغازه توی یکی از کوچههای قدیمی شهر، با در چوبی سنگین و تابلویی قدیمی بالای سرش. قفسهها پر از کتابهای شعر، تاریخ و نوشتههای مختلفن. روی میز چوبی وسط مغازه یه فنجون چای تازه، چند برگ یادداشت و دفتر شعری نیمهباز قرار داره.
یه گوشه از مغازه حالوهوای نظامی داره؛ مرتب، محکم و باوقار، درست مثل صاحبش. از یه طرف صدای مداحی آرومی به گوش میرسه و از طرف دیگه گاهی شوخیها و روزمرگیهای بامزهی صاحب مغازه سکوت فضا رو میشکنن.
روی یکی از دیوارها هم روزنامهها و نوشتههایی دربارهی اتفاقات سیاسی و دغدغههای روز دیده میشه. اما بین تمام این شلوغیها، یه دفتر شعر هست که انگار صاحب مغازه حرفهایی رو که نمیتونه بلند بگه، توی اون پنهون کرده.
صاحب این مغازه پسری نظامی و اهل شعره؛ کسی که شاید ظاهرش جدی و محکم باشه، اما لابهلای روزمرگیهاش کلی شوخی و لطافت پیدا میشه.
و اما قشنگترین قسمت ماجرا...
درست چند مغازه اونطرفتر، گلفروشی کوچولوی ملجا قرار داره؛ همون گلفروشی پر از یاس و رزهای سفید و صورتی. گاهی نسیم، عطر گلهای مغازهی ملجا رو تا جلوی کتابفروشی محبنا میبره و شاید بین تمام شعرهای دفتر محبنا، چند بیتی هم برای صاحب اون گلفروشی نوشته شده باشه...
انگار یکی گل میفروشه و اون یکی شعر مینویسه؛ یکی با گلهاش حرف میزنه و اون یکی با کلماتش. 🌷
اسم مغازه رو هم میذاشتم
«قرارِ دو ماه» 🌙🤍
شاید محبنا فقط یک کتابفروشی قدیمی در انتهای یک کوچه باشد و ملجا یک گلفروشی کوچک در همان حوالی؛ اما چه کسی میداند، شاید روزی صاحب کتابفروشی برای خرید یک شاخه گل سفید به گلفروشی سر بزند و صاحب گلفروشی نداند که آن شاخه، سالهاست در میان شعرهای یک سرباز جا خوش کرده... 🥹🤍
693
https://t.me/mahaghh_ir
به نظرم چنلت اگه مغازه بود، یه گلفروشی مذهبی و شاعرانه با حالوهوای یک کتابفروشی قدیمی میشد. 🌷
یه مغازهی کوچیک و دلنشین با در چوبی و پنجرههای مشبک، گلدونهای پر از گل یاس و نرگس و رزهای سفید که جلوی در چیده شدن. نور ملایمی از پنجرهها به داخل میتابه و عطر گلها با عطر گلاب توی فضا پیچیده.
روی قفسههای چوبی مغازه، کتابهای مذهبی، دفترهای شعر و نوشتههای پر از عشق به اهلبیت قرار گرفتن. گوشهای از مغازه سجادهای تمیز پهن شده و تسبیحی کنار کتاب دعا جا خوش کرده. صدای آروم مداحی هم همیشه توی فضای مغازه شنیده میشه.
روی دیوارش قابهایی از جملات مذهبی و سخنان بزرگان دیده میشه؛ نوشتههایی که هرکدوم یادآور یه باور عمیق و یه عشق قلبی هستن.
صاحب این مغازه هم دختری محجبه و مهربونه که انگار تمام لطافت دنیا رو توی دلش جا داده؛ دختری که با نوشتههاش از عشق به اهلبیت میگه، با پستهاش یادآور باورهاشه و با هر جملهای گوشهای از دنیای معنوی و دوستداشتنیش رو به نمایش میذاره.
انگار این مغازه فقط محل فروش گل و کتاب نیست؛ یه پناه کوچیکه برای دلهایی که دنبال آرامش، ایمان و عشق میگردن. 🤍
اسمش هم میذاشتم
Narcissus Scent عطرِ نرگس 🌼
چون نرگس هم یه گل لطیف و زیباست و هم یادآور انتظار و امید؛ درست مثل فضای معنوی چنل محاق.
محاق مغازهای میشد که توش گلها فقط برای زیبایی نیستن، کتابها فقط برای خوندن نیستن و هر گوشهاش نشونی از عشقی عمیق به خدا و اهلبیت داره. 🥹🤍
693
https://t.me/mavay_man
به نظرم مأوای من اگه مغازه بود، یه کافهگلفروشی کوچولو و فانتزی میشد؛ با پنجرههای قدی، پردههای حریر و گلدونهای رنگارنگی که از هر گوشهشون گلهای ظریف سرک کشیده بودن.
روی لبهی پنجره، گربهی پشمالوی مغازه لم داده بود و از پشت شیشه، دنیای بیرون رو تماشا میکرد؛ انگار هر روز منتظر اتفاق تازهای بود.
قفسههاش پر از عروسکهای بامزه، شمعهای خوشبو، ماگهای رنگی و دفترچههای خاطرات بود. گوشهای از مغازه هم چند کتاب عاشقانه و مذهبی کنار هم قرار داشت؛ درست مثل صاحب خوشذوقش که هم بلد بود با چند جمله خنده به لب آدمها بیاره و هم با چند خط، دلشون رو آروم کنه.
اینجا حتی گلها هم انگار قصهای برای گفتن داشتن؛ قصهی دختری که هنوز به عشقهای قشنگ و اتفاقهای کوچولوی زندگی ایمان داشت، حتی اگه فعلاً سهمش از عاشقی فقط خیالبافیهای شیرین بود...
اسمش هم میشد: «ماهنشین» 🐈🎀🤍
693
https://t.me/Ahle_Hamin_Havali
به نظرم اگه چنلت مغازه بود، یه نگارخانهی هنری و فرهنگی با حالوهوای مذهبی و اصیل میشد؛ مغازهای دنج با نمای آجری، پنجرههای چوبی و تابلویی خوشنویسیشده بالای در.
به محض ورود، چشم آدم به نقاشیهای آبرنگی روی دیوار میافتاد؛ تابلوهایی پر از رنگ و ظرافت که هر کدومشون قصهای برای گفتن داشتن. روی میز وسط مغازه، قلمموها و پالتهای رنگ کنار دفتر طراحی چیده شده بودن.
یه قفسهی بزرگ هم به کتابهای مذهبی و فرهنگی اختصاص داشت و از رادیوی کوچیکی در گوشهی مغازه صدای مداحی به گوش میرسید.
کنار یکی از دیوارها یه توپ فوتبال قرار داشت و چند وسیلهی آزمایشگاهی هم روی قفسهای شیشهای دیده میشد؛ انگار صاحب مغازه هم به دنیای رنگها علاقه داشت، هم به کشف ناشناختهها و هم به هیجان فوتبال.
اینجا هر گوشهاش نشونی از یه علاقه بود؛ از هنر و نقاشی گرفته تا ایمان، علم و شور زندگی.
اسم این مغازه میشد «رنگ ایمان»؛ جایی که رنگها با هنر جان میگرفتن و هر گوشهاش عطر ارادت و اصالت داشت. 🎨🤍
693
https://t.me/m_y_000
اگه چنل «غبطه» مغازه بود، قطعاً یه کافهکتاب دنج و دوستداشتنی میشد؛ جایی آروم و دور از هیاهوی شهر، با پنجرههای بزرگی رو به آسمون و پردههای سفید و لطیف.
قفسههای چوبی مغازه پر از کتابهای رنگارنگ بودن و روی میزهای کوچیکش همیشه یه فنجون قهوهی گرم کنار کتابی نیمهباز دیده میشد. دیوارها رو عکسهایی از آسمون، غروبهای نارنجی و ابرهای سفید تزئین کرده بودن.
از گوشهای صدای دلنشین مداحی به گوش میرسید و یه جای دنج هم برای نماز و خلوت با خدا وجود داشت. حتی یه قفسهی کوچولو پر از کتابها و عروسکهای کودکانه هم به چشم میخورد.
مغازهای که آدم دلش میخواست ساعتها توش بمونه، کتاب بخونه، قهوه بنوشه و از پشت پنجره به آسمون خیره بشه...
اسمش میتونست «پناهِ آسمان» باشه؛ جایی که آرامش، ایمان و زیبایی در کنار هم زندگی میکنن. ☁️🤍
693
https://t.me/sky_20288
به نظرم چنل رواء اگه یه مغازه بود، قطعاً یه عکاسی دنج و خیالانگیز به اسم «قابِ خیال» میشد. 📷🫧 یه عکاسی با حالوهوای نوستالژیک، پر از قابعکسهای قدیمی، عکسهای آسمون، منظرههای قشنگ و لحظههایی که شاید ساده به نظر بیان، اما کلی زیبایی توی خودشون دارن. یه گوشهی مغازه هم یه گربهی کوچولوی پشمالو و بازیگوش لم داده که انگار صاحب اصلی عکاسیه و همهجا دنبال خودش میکشونه! 🐈🎀 رواء همون عکاسیه که از کنار هیچ زیبایی کوچیکی بیتفاوت رد نمیشه؛ از نگاه یه گربه گرفته تا رنگ غروب و نور آفتابی که روی دیوار افتاده. به نظرم مغازهش پر از عکسهایی میشد که هرکدوم یه حس و داستان متفاوت دارن؛ جایی که آدم با دیدنش دلش میخواد کمی بیشتر بمونه و از دنیای شلوغ بیرون فاصله بگیره. درست مثل خود رواء، پر از لطافت، زیبایی، خاطره و حسهای دوستداشتنی. 🥹📸🤍
