Y
رفتن به کانال در Telegram
Where melancholy feels like home. @PrettySadWorldBotbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
213
مشترکین
+324 ساعت
+37 روز
-330 روز
آرشیو پست ها
213
وقتی روح انسان در عذاب باشد، چطور ممکن است حالش خوب باشد؟ نه، آیا به راستی در این دور و زمانه کسی که اندکی احساس در دل داشته باشد میتواند آسوده خاطر بماند؟
_ لئو تولستوی
213
_ If you believe me I guess I'll get on a plane, Fly to your city excited to see your face,
Hold me, console me and then I'll leave without a trace.
213
ایران برای من فقط یک نام روی نقشه نیست، ایران بوی باران خورده به خاک کوچههای قدیمیست،
صدای اذان دوردستیست که با غروب در هم میآمیزد، و آفتابیست که از دل کوهها بالا میآید و بر شانههای خستهی مردمش مینشیند.
ایران برای من مادریست که با همهی زخمهایش، هنوز ایستاده است.
مادری که تاریخ را در چینهای پیشانیاش حمل میکند، از شکوه دیروز تا درد امروز.
دیماه ۱۴۰۴ ماه سردی بود، اما سرمایش فقط در هوا نبود، در دلهایمان هم یخ بست.
حادثهای که نام ایران را در تمام دنیا پیچاند، با عددی سنگین و باورناپذیر.
چهل هزار جان.
چهل هزار رویا.
چهل هزار لبخند که ناتمام ماند.
جهان خبر را شنید، اما ما آن را نفس کشیدیم.
در کوچهها، در خانهها، در نگاههای بیکلام.
مادرانی که چشم به در ماندند، پدرانی که سکوتشان بلندتر از هر فریادی بود، و جوانانی که میان ترس و امید، قد کشیدند.
من ایران را با همهی دردهایش دوست دارم.
با اشکهایش، با بغضهای فروخوردهاش،
با مردمی که با وجود خستگی، هنوز مهرباناند.
هنوز نان را قسمت میکنند، هنوز برای هم دعا میکنند، هنوز در تاریکی، چراغ کوچکی روشن میگذارند.
گاهی از خودم میپرسم چطور میشود اینهمه اندوه را تاب آورد؟
چطور میشود بعد از این همه سال، هنوز امید داشت؟
و بعد به چشمهای همنسلانم نگاه میکنم.
به دلهایی که دیگر نمیخواهند فقط تماشاچی باشند.
به آرزویی که آرامآرام در سینهها شکل میگیرد.
پایان روزگاری که سایهاش بر زندگیمان سنگینی میکند.
امید، شاید تنها دارایی واقعی ما باشد.
امید به روزی که ایران، نه با خبر فاجعه، بلکه با خبر آزادی، عدالت و آرامش در جهان شنیده شود.
من ایران را دوست دارم، نه چون بینقص است، بلکه چون خانهی من است. چون خاکش خاطره دارد، چون مردمش قلب دارند، چون باور دارم هیچ شبی آنقدر طولانی نیست که صبح را شکست دهد.
و من، با همهی ترسها و اشکها، هنوز به آن صبح فکر میکنم. به روزی که دیگر عدد "چهل هزار" فقط یک عدد در تاریخ باشد، نه زخمی تازه در دل یک ملت.
ایران من،
تو از دل خاکستر هم میتوانی دوباره سبز شوی.
_ یگانه
