دپارتمان خیال های نیمه جان
رفتن به کانال در Telegram
ما به شعر پناه آوردهایم، به کلماتی که گاهی از خودِ ما، ما را بهتر میشناسند. دپارتمان خیالهای نیمهجان، پناهِ کسانیست که در کتابها خانه دارند، و در شعرها نفس میکشند. از اینجا میشنومتون: t.me/HidenChat_Bot?start=113082587
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
446
مشترکین
+224 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-1930 روز
آرشیو پست ها
# ریویو
#مرشد_و_مارگاریتا
نویسنده: میخائیل بولگاکف
مترجم: عباس میلانی
ناشر: نشر نو ـ ویراست دوم
صفحه: ۵۳۴
امتیاز من: ۴.۵ از ۵
مرشد و مارگاریتا از اون کتابهاست که وقتی تمومش میکنی، یه مدت نمیدونی دقیقا باید دربارهش چه حسی داشته باشی. نه اینکه داستان رو نفهمیده باشی، برعکس، انگار با یه کتاب طرفی که مدام از یه در وارد میشه و از چندین در مختلف بیرون میاد. یه جا میخندونت، یه جا غافلگیرت میکنه، یه جا دلت میگیره و یه جا یهو میبینی داری دربارهی ترس، عشق، آزادی، حقیقت، قدرت و انتخابهای آدم فکر میکنی.
داستان از یک بعدازظهر گرم بهاری در مسکو شروع میشه، جایی که برلیوز، سردبیر یک مجله و رئیس ماسولیت، همراه شاعر جوانی به نام ایوان بزدومنی دربارهی وجود مسیح بحث میکنه. وسط همین گفتوگو، غریبهای مرموز وارد میشه، مردی با ظاهری عجیب و دو چشم با رنگهای متفاوت که خیلی بیشتر از چیزی که باید، دربارهی گذشته و آینده میدونه. از همینجا پای ولند و همراهان عجیبوغریبش به مسکو باز میشه و شهر، کمکم تبدیل میشه به صحنهی مجموعهای از اتفاقات عجیب، خندهدار و گاهی هولناک.
ولند، که در واقع همون شیطانه، تنها هم نیست، کروویفِ مرموز، عزازیلِ خشن و بهیموتِ گربهمانند کنارشن و حضورشون توی مسکو نظم ظاهری شهر رو به هم میریزه. اما چیزی که جذابه اینه که اینا صرفا برای ایجاد ترس یا هیجان وارد داستان نشدهن. بولگاکف از حضورشون استفاده میکنه تا آدمهای شهر رو جلوی خودشون قرار بده، طمع، ریاکاری، ترس، خودخواهی و ضعفهایی که شاید در زندگی عادی پنهان بمونن، اینجا خیلی راحت خودشون رو نشون میدن.
در کنار ماجراهای مسکو، داستان دیگری هم روایت میشه، روایتی که ما رو به اورشلیمِ دوران پونتیوس پیلاطس میبره و با یسوعا ناصری و محاکمهش همراه میکنه. این بخش از نظر فضا و اتمسفر کاملا با مسکو فرق داره آرومتر، جدیتر و سنگینتره. اما هرچی جلوتر میریم، بیشتر میفهمیم این دو روایت اونقدر ها هم از هم دور نیستن. توی هر دو، آدما با ترس، قدرت، وجدان و انتخاب روبهرو میشن.
و بعد مرشد و مارگاریتا وارد مرکز داستان میشن.
مرشد نویسندهایه که رمانی دربارهی پیلاطس نوشته، اما بعد از شکست و فشارهایی که تجربه میکنه، از همهچیز فاصله میگیره و به تیمارستان پناه میبره. مارگاریتا ولی حاضر نیست اونو رو فراموش کنه. همینجاست که در دل تمام این جنون و فانتزی، یکی از انسانیترین بخشهای کتاب شکل میگیره، عشقی که قرار نیست فقط زیبا باشه، قراره آدم رو به انتخاب، خطر کردن و ایستادن پای چیزی که دوستش داره وادار کنه.
یکی از چیزایی که واقعا توی کتاب دوست داشتم، همین ترکیب عجیبشه. بولگاکف میتونه توی چند صفحه هم تو رو بخندونه، هم یک فضای سورئال بسازه و هم یک سوال جدی بندازه وسط ذهنت. مثلا ماجرای تئاتر واریته و باریدن اسکناس از آسمون، توی نگاه اول بیشتر شبیه یه نمایش مضحک و دیوانهواره، ولی وقتی واکنش آدمها رو میبینی، متوجه میشی بولگاکف داره خیلی جدی دربارهی طمع و وسوسهی پول حرف میزنه.
یا بهیموتِ محبوب دلها😁، یه گربهی سیاه عظیمالجثه که با اون رفتارای غیرقابلپیشبینی و شوخیهاش یکی از بامزهترین و بهیادموندنیترین شخصیتهای کتابه. حضور چنین شخصیتی شاید روی کاغذ مسخره به نظر بیاد، ولی به نظرم دقیقا همین بیمنطقی ظاهری، بخشی از جذابیت دنیای بولگاکفه.
طنز مرشد و مارگاریتا هم برای من فقط طنز نبود. خیلی وقتها میخندی، اما ته همون خنده یک نیش تند اجتماعی وجود داره. بولگاکف توی این کتاب داره ریاکاری، بوروکراسی، شهرتطلبی، ترس و فساد آدما رو مسخره میکنه، ولی بهجای اینکه مستقیم موعظه کنه، همهچیزو داخل یه داستان عجیب و فانتزی میریزه. نتیجه هم رمانی شده که هم سرگرمکنندهست و هم حرف برای گفتن داره.
یکی از مهمترین چیزایی که کتاب مدام بهش برمیگرده، مسئلهی ترسه. آدمایی که میدونن چه چیزی درسته، ولی به خاطر ترس جرئت انجامش رو ندارن. آدمایی که برای حفظ موقعیتشون حقیقت رو کنار میذارن. و در مقابل، آدمایی که حاضر میشن برای چیزی که بهش باور دارن هزینه بدن. شاید یکی از تلخترین چیزهایی که کتاب نشونمون میده همین باشه که گاهی بزرگترین شکست آدم نه از دست دادن قدرت یا موقعیت، بلکه ناتوانی در غلبه بر ترس خودشه.
در عین حال، مرشد و مارگاریتا اصلا یک کتاب کاملا تاریک نیست. اتفاقا پر از زندگی و شوخیه. همین تضاد باعث شده فضای کتاب برای من اینقدر جذاب باشه. تاریکی و روشنایی، خنده و اندوه، واقعیت و خیال، عشق و خشونت، همه کنار هم قرار گرفتن و هیچکدوم اجازه نمیدن کتاب تبدیل به یک اثر تکبعدی بشه.
البته حداقل به نظر منِ نوعی کتاب بینقص هم نیست. اوایلش ممکنه کمی گیجکننده باشه، چون بولگاکف بدون اینکه خیلی دستت رو بگیره، پرتت میکنه وسط جهان خودش.
این تیکه هم به نظرم یکی از قشنگترین قسمتهای کتابه،(چند صفحه بعد صفحه قبلی) چون بولگاکف اینجا از اون فضای فانتزی و طنزآمیز داستان یهکم فاصله میگیره و میره سراغ یه سوال جدیتر که اصلا خیر و شر واقعا میتونن بدون هم وجود داشته باشن؟
ولند با مثال سایه خیلی قشنگ اینو توضیح میده🤝 میگه هر چیزی که نور داشته باشه، سایه هم داره آدمها و موجودات هم همینطور. یعنی نمیشه دنیا رو اینقدر ساده به خوبها و بدها تقسیم کنیم. آدمها هم مثل همهچیز دیگه، یه بخش روشن دارن و یه بخش تاریک. برای رسیدن به نور هم نمیشه سایهها رو از بین برد، چون بدون سایه اصلا معنای نور رو نمیفهمیم.
بعد این بحث میرسه به مرشد و اون جملهی خیلی مهمِ “او سزاوار نور نیست، سزاوار آرامش است”
این جمله به نظرم خیلی بیشتر از یه دیالوگه مرشد قهرمانی نیست که قرار باشه در نهایت به شکوه و نور برسه آدمیه که زیر فشار زندگی، عشق، شکست و رنج فرسوده شده و چیزی که بیشتر از هرچیزی میخواد، رهایی از این رنج و رسیدن به آرامشه.
برای همین پایان مرشد هم به نظرم بیشتر از اینکه پاداش یه قهرمان باشه، شبیه آروم گرفتن یه آدم خستهست.
کلا به نظرم این قسمت انگار یکی از حرفهای اصلی بولگاکفه که میگه آقا دنیا فقط سیاه و سفید نیست، نور بدون سایه معنا نداره، آدمها هم کاملا خوب یا کاملا بد نیستن، و رستگاری همیشه به معنی رسیدن به نور نیست. گاهی برای یه آدمِ خسته، بزرگترین رستگاری فقط اینه که بالاخره آرامش پیدا کنه.
بچهها اینجای کتاب خیلی جالب بود 😂
بولگاکف اینجا عملا داره جامعهی بوروکراتیک و فضای ادبی زمان خودش رو میزنه، جایی که حتی برای نویسنده بودن هم بهجای اینکه بپرسن چی نوشتی؟ یا اصلا نویسندهی خوبی هستی؟ میپرسن کارت عضویت داری؟
یعنی نویسنده بودن هم تبدیل شده به یه عنوان اداری و سازمانی انگار بدون کارت، اصلا نویسنده محسوب نمیشی.
بعد ماجرای داستایفسکی هم کنایهش خیلی قشنگه، طرف میگه شما داستایفسکی نیستید، چون داستایفسکی مرده😑 و بولگاکف با جواب از کجا معلوم؟ و بعد داستایفسکی جاودانه است عملا یادآوری میکنه که نویسنده ممکنه بمیره، ولی اثرش میتونه قرنها زنده بمونه.
در واقع به نظرم بولگاکف اینجا داره اعتبار اداری و تایید سیستم رو در برابر ارزش واقعی هنر و ادبیات قرار میده، اینکه نویسنده بودن رو، کارت عضویت و مقام و سازمان تعیین نمیکنه، بلکه اون اثری که خلق کردی مشخص میکنه واقعا نویسندهای یا نه..
خلاصه خیلی قشنگ داره میگه نویسنده با کارت نویسنده نمیشه با چیزی که مینویسه نویسنده میشه.
مرشد و مارگریتا - میخائیل بولگاکف
یا رب! چه چشمهای است محبّت کهمن از آن
یک قطره آب خوردم و دریا گریستم..
واقف لاهوری
#معرفی_کتاب
#قلعه_مالویل
درود بچه ها
برای همخوانی این دفعه قراره بریم سراغ یکی از اون کتابهایی که فقط یه داستان آخرالزمانی و بقا نیست، “قلعه مالویل” اثر روبر مرل، با ترجمهی دوستداشتنی و بینظیر محمد قاضی.
تصور کنید یه روز کاملا معمولی، یهو در عرض چند لحظه همهچی تموم بشه، جنگ، انفجار اتمی و آتشی که تمدن رو با خاک یکسان میکنه. شهرها، آدمها، برق، تکنولوژی و همهی چیزهایی که زندگیمون بهشون وابستهست، از بین میرن.
اما چند نفر که اتفاقا توی سرداب یه قلعهی قدیمی پناه گرفته بودن، زنده میمونن، امانوئل و چند نفر دیگه، وسط دنیایی که دیگه هیچ شباهتی به دنیای قبلی نداره.
و از اینجا تازه داستان شروع میشه…
حالا باید همهچی رو از صفر شروع کنن، غذا پیدا کنن، زمین رو دوباره آباد کنن، از خودشون دفاع کنن و مهمتر از همه، تصمیم بگیرن چه جور جامعهای میخوان برای خودشون بسازن.
چیزی که قلعه مالویل رو اینقدر جذاب میکنه دقیقا همینه، داستان کمکم از یه ماجرای سادهی بقا فراتر میره و میرسه به سوالهایی دربارهی انسان، قدرت، اخلاق، آزادی و اینکه وقتی همهی قوانین و ساختارهای قبلی از بین برن، واقعاً چه چیزی از ما باقی میمونه؟
مثلا:
وقتی تمدن فرو بریزه، ما هنوز هم همون آدمهای قبلیمون میمونیم؟
بدون قانون و جامعه، اخلاق و عدالت اصلا چه معنایی دارن؟
توی همچین شرایطی چه کسی باید رهبر باشه؟
و برای زنده موندن، حاضریم تا کجا از باورها و اصولمون کوتاه بیایم؟
شاید جذابترین قسمت کتاب همین باشه که فقط قرار نیست ببینیم چند نفر چطور زنده میمونن، قراره ببینیم چطور از دل خاکستر یه دنیای نابودشده، دوباره زندگی و یه جامعهی تازه شکل میگیره.
و خب برای همخوانی هم انتخاب خیلی خوبیه، چون مطمئنم هر چند فصل یه عالمه حرف برای گفتن داریم و احتمالا بارها میرسیم به این جمله که:
(اگه من جای امانوئل بودم، عمرا این کارو میکردم! 😂)
خلاصه که این بار قراره وارد قلعه مالویل بشیم جایی که دنیا تموم شده، ولی زندگی هنوز تسلیم نشده🔥
انسان برای خطا کردن و جبران خطا زاییده میشود. خطا، دلیل تازه راه است، دلیل رشد، دلیل باز شدن، و دلیل اینکه انسان نمیخواهد و نمیتواند فقط به تجربه شدهها قناعت کند.
آتش بدون دود - نادر ابراهیمی
ببینیم چند نفر اینجا با شعر رفیقن… 🌱
میخوایم یه مشاعرهی جمعوجور راه بندازیم😄🌿
اگه پایهی مشاعرهای، توی ناشناس یه “من هستم” بفرست. اگه تعدادمون خوب باشه، خیلی زود یه مشاعرهی حسابی راه میندازیم✨
اعلام کن🫵
ببینیم چند نفر اینجا با شعر رفیقن… 🌱
میخوایم یه مشاعرهی جمعوجور راه بندازیم😄🌿
اگه پایهی مشاعرهای، توی ناشناس یه “من هستم” بفرست. اگه تعدادمون خوب باشه، خیلی زود یه مشاعرهی حسابی راه میندازیم✨
یه نفر بگه چطور ممکنه چند قرن بگذره و هنوز هیچکس نتونه اینجوری از عشق حرف بزنه؟
زلفآشفته و خِویکرده و خندانلب و مست
پیرهنچاک و غزلخوان و صُراحی در دست
نرگسش عربدهجوی و لبش افسوسکنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینهٔ من خوابت هست؟
حافظ
گر بیارند کلید همه درهای بهشت
جان عاشق به تماشاگه رضوان نرود
صفت عاشق صادق به درستی آنست
که گرش سر برود از سر پیمان نرود
سعدی
یادت باشد که در میان هیاهو، نفس بکشی. یادت باشد که هنوز طبیعت، ادبیات، درختان و فشردن دستهای یکدیگر وجود دارند.
