سَـطـرِخامـوش
رفتن به کانال در Telegram
کلمات، بقایای یک روحِ بیقرارند. هلـا:@heladvri ناشناس: @helhastambot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
995
مشترکین
-424 ساعت
-227 روز
-17330 روز
آرشیو پست ها
از همان صبح بار غم عجیبی بر دلم افتاده بود، که آزارم میداد. ناگهان احساس کرده بودم که بسیار تنهایم. میدیدم که همه مرا وا میگذارند و از من دوری میجویند.
شبهای روشن - داستایفسکی
چیزی که باید درکش کنی اینه: بازی ادامه داره تا وقتی که واقعاً تموم بشه. حتی اگه یه مهره سرباز روی صفحه باشه، هنوز بازی تموم نشده.
کتابخانه نیمهشب - مت هیگ
دیگه حتی انتظار هم خستهکنندهست.
نه چیزی میخواد عوض بشه،
نه حسی مونده که بجنگه.
روزها میگذرن،
بیصدا،
بیاثر،
مثل آدمی که هست
اما حضور نداره.
نه سقوط میکنم،
نه بلند میشم؛
فقط معلقم
بین «مهم نیست»
و «دیگه توانش نیست».
این ناامیدی درد نداره…
و شاید
همین بیدردی
ترسناکترین قسمتش باشه.
قهوه
و چند خط از فروغ
تلخیِ فنجان
با «من سردم است»
قاطی میشود
شب ساکت است
و من
بین یک جرعه
و یک شعر
کمی
خودم میشوم ☕
میانِ رفتوآمدِ روزها
آنقدر کمرنگ شدم
که حتی سایهام
جای خالیام را نفهمید.
صدایم
در گردوغبارِ خاموشی گُم شد،
و سکوت
چنان بیاعتنا گذشت
که انگار هرگز
قرار نبود
چیزی از من بشنود.
چه کنم از این جماعت؟
آدمهایی که در هیاهوی روزمره
چنان غرق شدهاند
که حتی صدای افتادنِ دلِ کسی
در چند قدمیشان
به گوششان نمیرسد.
چه کنم؟
وقتی معنا
در ازدحامِ خبرها
و در شتابِ رفتوآمدها
دفن میشود
و هیچکس
لحظهای مکث نمیکند
تا ببیند چه بر ما گذشته.
چه کنم
وقتی خستگی
مثل غبارِ نشسته بر همهچیز
هر روز بیشتر میشود
و هیچ دستی
برای پاککردنش بلند نمیشود.
دلم دارد میترکد. هیچوقت اینطوری نشده بودم؛ اینقدر تلخ و بیهوده! یک چیزی را از من گرفتهاند. نمیدانم چه کسی و کجا و چرا.
- فروغ فرخزاد
روزها
از کنارم رد میشوند
بیآنکه
چیزی در من
تکانی بخورد.
انگار
روحم را
کسی
سالها پیش
خاموش کرده باشد.
عروسِ مرده بود و اما
پیرهنش از نورِ مه بود
در دلِ شب آرام میرفت
گویی هنوز
در انتظارِ آخرین «بله»
میانِ ستارهها قدم میزد.
دختری افتاد در آغوشِ بیمرزِ دریا
موجها نامش را آرام زمزمه میکردند
ماه بر گیسوانش نور میپاشید
و دریا، داستانش را تا ابد به خاطر سپرد.
احساس میکنم
زندگی نوبتِ من شده بود
و من
با دستهای سردِ جا مانده از گذشته
همهچیز را
بیصدا
باختم.
دیگر نمیتوانم…
نه صدایی،
نه فردایی،
نه حتی رؤیایی
که مرا از این شبِ بسته عبور دهد.
در آینه
چهرهای ایستادهست
شبیه من
شبیه زنی که فروغ در سطرهای آخرش
از او میترسید؛
گمشده،
خاموش،
با چشمهایی که ایمانشان را
روی پلههای تاریکِ اتاق گذاشتهاند.
دنیا از کنارم میگذرد
مثل قطاری که حتی
برای سایهٔ مسافرِ جامانده
ترمزدستی نمیکشد.
و من
در انتهای شعری که کسی نخواند
میمانم
نه آغاز،
نه رستگاری،
فقط نقطهای
که چراغش
سالهاست خاموش شده.
