A D A M A K
رفتن به کانال در Telegram
آدمک سلام؛ کجای قصهای؟ •ناشناس• http://t.me/HidenChat_Bot?start=107725242
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
335
مشترکین
+124 ساعت
+27 روز
-330 روز
آرشیو پست ها
335
یکدیگر را بپرستید، خوشبخت باشید.
در دنیا به عقیدهی من هیچکس عاقل نیست مگر زن و شوهری که یکدیگر را به اندازهی پرستش دوست بدارند. فلاسفه میگویند: شادیهاتان را تعدیل کنید، اما من میگویم؛ دهانه از سر شادیهاتان برگیرید؛ مثل شیاطین، مفتون خوشی باشید. در خوشگذرانیها هار باشید.
•1397
@Adamak_07
335
در این قرن مردم کارهایی میکنند، بورس بازی در میآورند، پول بدست میآورند، با این همه باز هم کنس هستند. ظاهر خود را خوب مراقبند و آنرا جلا میدهند، همه خوش سر و لباس، شسته شده، صابون مالیده، رنده شده، ریش تراشیده، شانه زده، واکس زده، سمباده زده، ماهوت پاککن زده، بیرون را از هر جهت پاک کرده، ملامت ناپذیر، صیقلی مثل یک سنگریزه، راز نگهدار، شسته رفته، و هم در آن حال، به جان همهتان قسم، در قعر وجدانشان مثل کوددارها و گنداب روهایی هستند که یک زن گاوچران را هم که کثافت بینیش را با انگشتانش پاک میکند روگردان میسازد.
•1373
@Adamak_07
335
سرنوشت انسان فرجامهایی دارد که به صورت قلل مرتفع بر فراز ممتنع قرار گرفتهاند. و در پس این قلهها زندگی جز پرتگاه نیست.
•1340
@Adamak_07
335
اما آخر چه، به چه کس باید اعتماد داشت؟ کیست که در حقیقت میتواند طرف اطمینان باشد؟ از این قرار آیا بعض نوابغ، بعض افراد بسیار عالی آدمی، بعض مردان درخشان چون ستاره هم ممکن است اشتباه کنند؟ آن که آن بالا، بر فراز همه، بر قلهی همه، در سمتالراس قرار دارد، و به زمین و به همه جا نور میفرستد، آیا ممکن است خود کم ببیند، خود بد ببیند؟ و یا اصلا هیچ نبیند؟ آیا این کاملا یاسآور نیست؟ نه، اما آن کس که بالاتر از آفتاب است کیست؟ خدا.
•1243
@Adamak_07
335
موجوداتی هستند که بیش از این چیزی نمیطلبند؛ جاندارانی هستند که چون آسمان لاجوردی داشته باشند میگویند: همین بس است! متفکرانی وجود دارند که در شگفتیها فرو میروند، در مجذوبیت و در پرستش طبیعت غوطهور میشوند، و از میان امواج آن بیاعتنایی به بد و خوب را حاصل میدارند، در کون و مکان سیر و سیاحت میکنند، با رخشندگی بسیار از آدمیان فارغند. نمیفهمند که آدمی در همان موقع که میتواند زیر درختان با صفا بنشیند و در تخیل فرو رود، میتواند اندیشهاش را به گرسنگی اینان، به تشنگی آنان، به برهنگی فقیران در زمستان، به خمیدگی لنفاوی یک ستون فقرات کوچک، به بستر بیمار، به کلبهی تاریک، به زندان سیاه چال، به لباسهای پارهی دختران جوان لرزان، مشغول سازد؛ اینها ارواحی آرام و مخوفند که رضایی بیرحمانه دارند. امر عجیب آنکه ابدیت کفایتشان میکند. این احتیاج بزرگ آدمی، این وجود فانی که بخوبی قابل ترقی است، این شاهکار عالی، چیزی است که در فکرش نیستند. لایتناهی که از ترکیب بشری و لاهوتی محدود و نامحدود بوجود میآید از نظرشان ناپدید میشود. هر چند که با عظمت رو در رو باشند لبخند میزنند. هرگز مسرتی ندارند، همیشه در جذبهاند. غوطه خوردن، حیات آنان است. تاریخ بشریت برای آنان چیزی جز یک نقشهی چند پاره نیست. "کل" در آن وجود ندارد؛ "کل" واقعی در خارج آن است، پس اشتغال به این "جزء" یعنی "آدمی" برای چه خوب است؟ آدمی رنج میبرد؟ ممکن است، اما کاری به آن نداشته باشید و ستاره را بنگرید که چگونه اوج میگیرد؛ مادر دیگر شیر در پستان ندارد، کودک نوزاد از گرسنگی جان میدهد؛ بسیار خوب، اما من از این مطالب هیچ نمیدانم، بیاید و تماشا کنید که این خط مدور که برکندهی درخت کاج است وقتی که زیر میکروسکوب دیده شود به صورت چه کل ستارهای زیبا نمایان میشود!
•1242
@Adamak_07
335
همه کس مشاهده کرده است که سکهی پولی که از دست میافتد با چه احتیاط به گوشهای میرود و چه هنر بکار میبرد تا مدتی خود را یافت نشدنی میسازد. افکاری وجود دارند که همین بازی را با ما میکنند.
•1226
@Adamak_07
335
شاید مسئله این نیست که چیزی را از دست میدهم
مسئله این است که هیچوقت عمیقا
باور نکردهام چیزی واقعا میماند.
در امنترین لحظهها هم گوشهای از ذهنم معطوف گذر لحظه هاست..
به آدمها نگاه میکنم و رفتنشان را پیشاپیش، تجسم میکنم
به روزهای خوب که میرسم، پایانشان را در خودشان جستوجو میکنم
انگار زندگی را نه از لحظهی بودن،
که از احتمال نبودن میفهمم.
و چه تناقض تلخیست؛
آدم میتواند تمام عمرش را صرف ترس از فقدان کند و در نهایت،
بیش از آنکه چیزی را از دست داده باشد،
خودِ زندگی را از دست داده باشد.
@Adamak_07
335
Repost from N/a
میدونی حرف مردم دیگه اونقدرها برام مهم نیست. نظرهاشون، قضاوتهاشون، حتی اون حسِ ناکافی بودنی که گاهی با حرفهاشون بهم میدن، دیگه مثل قبل نمیتونه منو با خودش بکشه. شاید چون آدم وقتی به اندازهی کافی خسته میشه، یه چیزهایی براش واقعاً بیاهمیت میشن. میفهمه قرار نیست برای همه ثابت کنه که خوبه، کافیه، موفقه یا درست زندگی میکنه. من خودم میدونم چقدر دارم تلاش میکنم. همین برای امروز کافیه.
335
دردهای بزرگ حاوی فروماندگیند، جرات را از آدمی سلب میکنند. کسی که این آلام بر وی وارد آیند احساس میکند که چیزی از او کناره میجوید، در ایام جوانی ملاقات با آنها محنتانگیز است. بعدها شوم میشود، دریغا؛ هنگامی که خون گرم است، وقتی که موی سر سیاه است، وقتی که سر بر بدن مثل شعله بر مشعل راست ایستاده است، هنگامی که نورد تقدیر هنوز تقریبا همه ضخامتش را دارد، وقتی که قلب، سرشار از عشقی مطبوع، هنوز تپشهایی دارد که ممکن است به وی بازگردند، هنگامی که آدمی را فرصت تلافی در پیش است، وقتی که همه زنان در دسترسند، و همه لبخندها، و همه آینده و سراسر افق برای آدمی مهیاست، وقتی که نیروی حیات کامل است، در این موقع نومیدی اگر مخوف باشد، در روزگار پیری، هنگامی که سالهای عمر پیاپی میگذرند و هردم بیفروغتر میشوند، در آن ساعت نیمه تاریک که آدمی شروع به دیدن ستارگان قبر میکند، چگونه خواهد بود!
*
گاه ما را حرکتی دور از اراده، خلاف میل خودمان فرا میگیرد که از عمیقترین افکارمان حاصل شده است.
•1176
@Adamak_07
335
آدمی، گاه دچار فروریختگیهای درونی میشود. نفوذ یک یقین یاسآور در آدمی هرگز جز باانحراف و در هم شکستن بعض عناصر عمیق که گاه چنین آدمی هستند، صورت نمیگیرد. درد، هنگامی که به این درجه میرسد به منزله هزیمت همه قوای وجدان است. اینها همه از بحرانهای مشئومند؛ کمتر کسان از ما میتوانند از آن، شبیه به خودشان و محکم در وظیفهشان بیرون آیند. وقتی که رنج از حد خود تجاوز میکند، شکست ناپذیرترین تقوی را به هزیمت میگذارد.
•1175
@Adamak_07
