fa
Feedback
A D A M A K

A D A M A K

رفتن به کانال در Telegram

آدمک سلام؛ کجای قصه‌ای؟ •ناشناس• http://t.me/HidenChat_Bot?start=107725242

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
332
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
+1130 روز
آرشیو پست ها
قرار بود صبر معجزه کند، معجزه صبر کرد. @Adamak_07

Repost from ساقی
حس می‌کنم همه چی از حوصله‌م خارجه.

●12 🔹F1 (2025) @Adamak_07
●12 🔹F1 (2025) @Adamak_07

اگه عشق ماشین و فرمول یک هستی این فیلم رو ببین💫

1395/6/19 〰 1405/6/19 ده سال پیش همچین روزی بود من رفتم واسه خدمت سربازی خیلی زود گذشت این ده سال، انگاری همین دیروز بود (واقعا قدر تک تک لحظه‌های زندگیتون رو بدونید) الان ک دارم براتون مینویسم همه اون حس و حال گُنگ و عجیب اومد جلو چشمم.. چ روزایی گذشت چ روزای خوب و تلخی گذروندم ولی برام لازم بود میدونی اون حس غرور و تعصب کاذبی که داشتم از بین رفت، تو دوران خدمت صبرم خیلیییی زیاد شد و سر هر مسئله کوچیک دیگ زود عصبی نمیشدم و خب خوشحالم که اون دوره رو گذروندم. @Adamak_07

بزرگ‌ترین غمم؟ دیدن چهره‌ی ناراحتِ مامانم.

چیزی که نمی‌فهمیدم این بود که مردم تفکر نمی‌کنن، تکرار می‌کنن. تحلیل نمی‌کنن، نشخوار می‌کنن. هضم نمی‌کنن، کپی می‌کنن. •28 @Adamak_07

مردم می‌گن شخصیت هر آدمی تغییرناپذیره ولی اغلب این نقابه که بدون تغییر باقی می‌مونه و نه شخصیت، و در زیر این نقاب غیر قابل تغییر موجودی هست که دیوانه‌وار در حال تکامله و به شکل غیرقابل کنترلی ماهیتش تغییر می‌کنه. •27 @Adamak_07

ما داریم به سرعت تبدیل به اولین ملتی می‌شیم که جمعیتش متشکله از قهرمانانی که هیچ کاری نمی‌کنن جز تجلیل از هم. •26 @Adamak_07

غرور اولین چیزیه که باید تو زندگی از شرش خلاص بشی. غرور برای اینه که حس خوبی نسبت به خودت داشته باشی. مثل این می‌مونه که کُت تن یه هویج پلاسیده کنی و ببریش تئاتر و وانمود کنی آدم مهمیه. * اولین قدمِ آزاد کردن خود، رهایی از احترام به خوده. •25 @Adamak_07

وقتی این همه تلاش می‌کنی یک نفر را فراموش کنی، خود این تلاش تبدیل به خاطره می‌شود. بعد باید فراموش کردن را فراموش کنی و خود این هم در خاطر می‌ماند. •23 @Adamak_07

گذشته توموری بدخیم و لاعلاج است که تا زمان حال خود را می‌گسترد. •20 @Adamak_07

Repost from عسل🍯🐝
از چنل های همدیگه حمایت کنید دنیا کوتاه تر از اون چیزیه که بتونیم یکی رو به دلخوشی کوچیک برسونیم ولی انجامش ندیم

Repost from آذر
نوشته بود هرچی سنم می‌ره بالاتر تازه می‌فهمم چرا گربه‌ها وسط مکالمه ول می‌کنن می‌رن. چقدر جالب بود. چقدر دوست داشتم.

Repost from آذر
نوشته بود هرچی سنم می‌ره بالاتر تازه می‌فهمم چرا گربه‌ها وسط مکالمه ول می‌کنن می‌رن. چقدر جالب بود. چقدر دوست داشتم.

پر واضح بود که زندگی قراره خیلی سخت بشه اما هیچ‌کس نگفته بود حفظ امید، وقتی هزاران دلیل برای ناامید بودن وجود داره چقدر سخت‌تره.

منِ خسته چه بَر و بازویی به هم زدم
منِ خسته چه بَر و بازویی به هم زدم

همه‌ی ما مذبوحانه تلاش می‌کنیم از گور اجدادمون فاصله بگیریم ولی صدای غمناک مردن‌شون توی گوش‌مون طنین می‌ندازه و توی دهن‌مون طعم بزرگ‌ترین ظلمی رو که در حق خودشان روا داشتن حس می‌کنیم: شرم زندگی‌های نزیسته‌شون. فقط انباشته شدن مداوم حسرت‌ها و شکست‌ها و شرم‌ها یا زندگی‌های نزیسته‌ی خودمونه که دری رو به فهم گذشتگان‌مون باز می‌کنه. •16 @Adamak_07