fa
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

رفتن به کانال در Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
260
مشترکین
-224 ساعت
+27 روز
+630 روز
آرشیو پست ها
دوستان عزیز! به کانال دوست عزیز ما درخواست عضویت دهید

#پارت‌: سی و نهم #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k صبح آرام‌آرام روی شهر نشسته بود نور کم‌رنگ آفتاب از لای پرده‌های اتاق آراد داخل می‌شد، اما او مدت زیادی بود که بیدار شده بود. تمام شب خواب درست نداشت هر بار چشم‌هایش را می‌بست، تصویر سُها دوباره در ذهنش جان می‌گرفت خنده‌ی کوتاهش… آرامش نگاهش… و آن فاصله‌ای که همیشه میان خودش و دیگران نگه میداشت آراد دستش را روی صورتش کشید و آهسته نشست. اما هرقدر بیشتر میخواست خودش را قانع کند که این فقط یک احساس گذراست ذهنش بیشتر سمت او برمیگشت. چند دقیقه بعد از اتاق بیرون شد. مادرش در آشپزخانه مصروف آماده کردن صبحانه بود. وقتی آراد را دید، لبخند زد. «صبح بخیر بچیم.» آراد آرام جواب داد: «صبح بخیر.» مادرش چند ثانیه نگاهش کرد در چهره اش بی خوابی، غم، کلافه‌گی فریاد میزد چشمانش عین خون سرخ شده بودند موهایش آشفته بود. انگار چیزی در حال پسرش تغییر کرده بود چیزی که خودش هنوز نمی‌فهمید. «چی شده بچیم خوب نخوابیدی؟» آراد خیلی کوتاه گفت: «کمی دیر خوابیدم.» مادرش چیزی نگفت فقط چای را مقابلش گذاشت اما خدا از دل‌اش آگاه بود. در همان وقت، آن‌طرف شهر… سُها تازه از خواب بیدار شده بود. بعد از نماز صبح، کنار پنجره نشسته بود و قرآن کوچکش را آرام می‌خواند. هوای صبح خنک بود و سکوت خانه هنوز کامل نشکسته بود. سُها همیشه حس میکرد صبح‌ها قلب آدم به خدا نزدیک‌تر است. برای همین، بیشتر وقت‌هایی که ذهنش خسته میشد، پناه میبرد به همین آرامش ساده. بعد از تمام شدن تلاوت، قرآن را بست و خیلی آرام زیر لب گفت: «خدایا… قلبم ره همیشه آرام نگهدار.» نمی دانست در دلِ یک نفر آشوب شده… نه خبر داشت که خودش آرام‌آرام دلیل بی‌خوابی کسی شده است. چند ساعت بعد، شرکت دوباره شلوغ شده بود صدای کارمندها، تلفن‌ها و رفت‌وآمدها فضای ساختمان را پر کرده بود. سُها طبق معمول، آرام و منظم وارد شرکت شد. چادرش را مرتب کرد و مستقیم سمت اتاق خودش رفت اما هنوز چند دقیقه نگذشته بود که در زده شد. «بفرمایین.» وقتی سر بلند کرد، آراد را پشت در دید و برای اولین‌بار بعد از دیشب… نگاه هر دوی‌شان، چند ثانیه بیشتر از همیشه روی هم ماند. چند ثانیه سکوت میان‌شان ماند نه سُها چیزی گفت نه آراد. فقط نگاه‌شان خیلی کوتاه روی هم ثابت ماند و بعد مثل اینکه هر دو هم‌زمان متوجه این مکث شده باشند، نگاه‌شان را گرفتند. آراد آرام گفت: «صبور خان گفتن گزارش نهایی ره امروز آماده کنیم.» سُها سر تکان داد. «بلی، مه هم بعضی بخش‌ها ره دوباره چک کردم.» آراد چند قدم داخل آمد و پوشه‌ای را روی میز گذاشت. «ای قسمت‌ها هم اصلاح شده.» سُها پوشه را گرفت خیلی عادی آن را باز کرد و گفت: «تشکر.» لحنش مثل همیشه آرام بود انگار اصلاً متوجه چیزی نشده باشد و شاید واقعاً هم نشده بود آراد نگاه کوتاهی به او انداخت سُها دوباره غرق برگه‌ها شده بود دقیق آرام و بی‌توجه به چیزی غیر از کار همین رفتارهای ساده‌اش عجیب ذهن آراد را بیشتر درگیر میکرد. چطور ممکن بود دختری به آن زیبایی این‌همه بی‌نیاز از توجه دیگران باشد؟ سکوت اتاق دوباره با صدای ورق خوردن کاغذها پر شد. چند دقیقه بعد سُها آرام گفت: «اگر ای قسمت هم تایید شوه فکر کنم پروژه کاملاً حل است.» آراد خودش را جمع کرد و نگاهش را از او گرفت. «مه بررسی میکنم.» سُها سر تکان داد باز هم سکوت اما این سکوت دیگر شبیه روزهای اول نبود. آرام‌آرام چیزی نادیدنی میان‌شان شکل می‌گرفت، نه صمیمیتِ واضح، نه نزدیکیِ آشکار… فقط یک حس آرام و ناشناخته که بیشتر از همه، قلب آراد را ناآرام کرده بود. چند دقیقه بعد  صدای در بلند شد و صبور رادمنش داخل آمد. نگاهش بین هر دوی‌شان چرخید «کارها تمام شد؟» سُها فوری پوشه را بست و بلند شد. «تقریباً بلی پدر.» آراد هم آرام گفت: «فقط مرور آخر مانده.» صبور خان پوشه را گرفت و چند صفحه را نگاه کرد. بعد از چند لحظه، لبخند رضایت‌مندی روی صورتش نشست. «آفرین… دقیق کار کردین.» سُها خیلی کوتاه گفت: «وظیفه بود.» اما صبور خان نگاه عمیق‌تری به هر دوی‌شان انداخت انگار چیزی را حس کرده باشد که هنوز خودشان هم کامل نمی‌فهمیدند. صبور رادمنش چند صفحه دیگر را هم نگاه کرد بعد پوشه را بست و با رضایت گفت: «خوب کار کردین. اگر ای اشتباه همین‌طور می‌ماند، بعداً مشکل کلان جور میشد.» سُها آرام گفت: «الحمدلله که زود پیدا شد.» پدرش نگاه کوتاهی به او انداخت و لبخند خیلی کمرنگی زد. همیشه از همین آرامش و دقت دخترش احساس غرور میکرد. بعد نگاهش سمت آراد رفت. «تو هم زحمت زیاد کشیدی بچیم.» آراد خیلی کوتاه سر تکان داد. «وظیفه بود.» چند لحظه بعد، صبور خان دوباره گفت: «خوب، شما دو نفر امروز زیاد خوده خسته نکنین. باقی کارها ره کارمندها انجام میتن.» سُها فوری گفت: «اگر اجازه باشه مه  بخش آخر گزارش ره هم مرتب می کنم.»

photo content

تشکر عزیز من! البته ناگفته نماند ای روز ها سیندرلا شده‌ام اما ایقدر کاری که منِ بیچاره میکنم را سیندرلا نمی میکرد😅😣

Repost from N/a
من از شما وایبِ سیندرلا را می‌گیرم؛ دختری آرام و رویاپرداز که در سکوتش هم دنیایی از امید و آرزوهای قشنگ پنهان است. ✨
رزُ آبی💙

گفتم شرابِ وصل، به اُوباش میدهند؟! با خنده گفت: بنده‌ی «او» باش، میدهند.

مهربانی از وجود شماست.!💜

به مغز آموخته میگم که امروز کار بسیاری انجام دادم و خستگی تمام گرفته پس حالِ زمان استراحت و خواب است و بگیر بخواب متأسفانه مغزم هنوز این نکته را درک نمی کند🤦🏻‍♀️

البته دعا میکنم خاطر جمع باشین چون اگر کسی ازم طلب دعا کند تا برایش دعا نکنم عذاب وجدان رهایم نمی کند چه خوب است که شما تمام مسلمین را دعا میکنید💜

دستانم می‌لرزد، چنان که گاهی گمان می‌کنم استکانِ چایِ تلخم دیگر تابِ ماندن در دستانم را ندارد، لحظه‌ای بعد خواهد افتاد، خواهد شکست، و تمام سکوتِ اتاق را پُر از صدای خرد شدن خواهد کرد، ولی من حالم خوب هست....
#بانو_فقیرزاده

چه خوب پس ما را هم از دعایتان فراموش نکنید بانو من همیشه که به خواهرم میگم برایم دعا کن اول قسم‌اش میدهم بعد میگم قسم هم دادم‌ات پس یادت نرود اینبار تصمیم گرفتم با همه همین کار را کنم تا فراموشم نکنند. پس شما هم یاد تان نرود حتما دعایم کنید💜

آماده‌گی بگیرید برای روزه‌ء روز عرفه.!

دردا و دریغا که در این بازی خونین بازیچه‌ی ایام، دل آدمیان است. #ابتهاج

Repost from N/a
در عمقِ وجودم دختری کوچک هست که اشک می‌ریزد اما در ظاهر، پیکری ایستاده است بی‌رحم، سرد، مغرور و بی‌حس مـــ✍🏻ــرو نویس
در عمقِ وجودم دختری کوچک هست که اشک می‌ریزد اما در ظاهر، پیکری ایستاده است بی‌رحم، سرد، مغرور و بی‌حس مـــ✍🏻ــرو نویس

«عرفه، زخم‌هایی را که روحمان را آزرده کرده، التیام خواهد داد. 🩷»

Repost from N/a
این پست را به کانالت فاروارد کن؛ من بر اساس وایبی که ازت می‌گیرم، ترا به یک شخصیتِ کارتونی یا انیمیشنی تشبیه می‌کنم. 🎭✨

نگاهم کن نگاهم کن منم تنها درخت باغ بی برگی که با لطف تبرها دوستان مرده‌ای دارم

خیلی دلم میخواست به باد فراموشی بسپارمت، ولی از ذهنم بیرون نمیروی....
#بانو_فقیرزاده

+1
آرامش چیست؟ گفتم: نمازم…وقتی سجده می‌کنم، دل و ذهنم از همه‌چیز خالی می‌شود و فقط با خدا هستم… 🌿 #تپش‌دل..🫶🏻