fa
Feedback
Even more unpopular

Even more unpopular

رفتن به کانال در Telegram

There is no human being .

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
227
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
مرا یادم تورا اندر فراموش

07 Pixies - Where Is My Mind.mp39.22 MB

رهایی از تاریکی؛ عبارتی که من را همیشه به فکر می اندازد تمام آن احساس خوش، مانند یک نوزاد تازه بدنیا آمده برای من تازگی دارد. زمانی که آن تاریکی را پس می زنم به اتاقی پر از آفتابگردان می رسم. اما چرا فردی گوشه ی اتاق ایستاده و من را جوری با آن چشم های بزرگ می کاود انگار برایش آدمی جدید هستم؟ من اورا می شناسم اما چرا اون من را نمی شناسد؛ من که با او خاطراتی از جنس گل هایی نوشکفته، آفتابی که طلوع کرده است، غذایی خانگی که بویش کل کوچه را برداشته است، گرفتن چیزی که سالها تلاش کردی برایش و چشم هایی پر از امید، داشته ام. پس چرا؟ گمان می دهم ظاهرم تغییر کرده است پس در آیینه ی کنج راست دیوار اتاق خود را وارسی می کنم و خیر... ظاهرم تغییری نکرده است؛ چیزی که تغییر کرده نگاه من است. او را در آیینه می بینم و به فکر فرار هستم از این اتاق پر زرق و برق؛ به سمت در می روم و در را با ترس میکشم اما در قفل شده است... به سمت او حمله ور می شوم و از او خواهش می کنم در را باز کند آخر من که نمی خواهم تا ابد در اتاقی پر از گل آفتابگردان با او تنها بمانم؛ به تمنا می افتم و او من را فقط با لبخند تماشا می کند. میگذرد و ساعت ها در اتاق قدم می زنم و فقط هر چند دقیقه یک بار باز او خواهش می کنم؛ خسته است غمگین شده است و می خواهد آرام بگیرم. می نشینم، نگاهی می اندازم، و در کف دستانم احساس خیسی میکنم، برمیگردم و به دستانم نگاه میکنم...خونی هستند و از من می خواهند که تمیزشان کنم اما یک، دو و سه لحظه که من میمیرم و زنده می شوم. او جلوی من ایستاده دیگر فقط به سر و روی من می خندد؛ به خودم نگاهیی میندازم و من غرق در خون هستم؛ بوی تعفن می آید من در تلاش برای نجات آفتابگردان ها.... آن گل ها هم من را نمی خواهند. این اتاق من را پس می زند. او من را یاد بدبختی هایم می اندازد. من عامل خرابیه این گل ها و اتاق زیبایشان بوده ام تمام این مدت و او؛ کسی است که این را می خواهد به من ثابت کند. او همیشه این را خواسته بود. او همیشه نشان می داده است که من نحسی ام. کلید اتاق در دستش برق می زند و من همان حیوان وحشی که به سمت او حمله ور شد. کلید را از دست او چنگ زدم و هلش دادم به سمت کنار و دوییدم سمت در. به دلیل خونی بودن دست هایم کلید از دستم سر می خورد و من در تمنای باز کردن در اتاق؛ باز شد و خودم را پرت کردم به سمت بیرون. نگاهی به داخل اتاق کردم خونی وجود نداشت، این گل ها که سالم هستند پس چه خونی رو دست های من بود. دست هایم را نگاه می کنم و حتی یه قطره ی قرمز رنگ بر او نمی بینم. به سمت در می آید در را دست دستگیره ی در می گیرد و می خواهد در را ببند، و با خود زمزمه می کند:( من به او گفتم و او عمل نکرد). در بسته شد و من در پشیمانی اینکه چرا گل هارا بود نکردم. و من در حسرت نگه داشتن آن گل ها در آغوشم. و من باز هم دورم را نمی بینم چرا که در (تاریکی) بازگشته ام. بیاید روزی که من به گل های عزیزم باز گردم.

او را قورت می‌دهد...

حتی هیولای وجود تو مغلوب بد ذات بودن یک انسانی مثل او می‌شود.

حتی هیولای خشم من هم جلوی بد بودن بعضی آدم های به ظاهر انسان زانو می‌زند

بخشی از رهایی از گذشته نیاز به اراده ای قوی دارد که ممکن است تو را درهم بشکند. بخشی از یک اراده ی قوی به منطقی قوی تر از احساسات نیاز دارد که ممکن است تو را ببلعد. بخشی از یک منطق بی عیب و نقص به قاتلی تنها و دل شکسته نیاز دارد.

خالق غم های تو روزی تقاضای بخشش از هیولایی که خودش ساخته است می‌کند.

درمانده تر از یک در بدون ظرف یا یک در بدون بطری آب همانقدر سرگردانم؛ مثل همان سر هایی که در شهر برای ترساندن مردم گرداندند نااميد مانند گلی که نای شکوفه زدن و امید به بوی خوب خودش ندارد دلشکسته تر از کارت آس دلی که تیکه پاره شده است

تمام رفتار تو نشان دهنده ی انزجاری چندین ساله از بابت محیط سمی اطراف تو است؛ یا آن محیط را بسوزان یا خودت را

پیام ویدیو00:10

مغلوب شیطانی به نام هوس

مغلوب رفتار بی رمغ و گفته ی بدون عشق

مغلوب دستانی آتش گرفته و قلبی منجمد

مغلوب چشمان بی روح و بی رحم

وای بر مغلوب

چهره‌ی او در ماه می‌درخشید و هر نگاهش مرا به خود می‌کشید. هر نفس از نگاه او با هر نفس از نگاه من متفاوت بود؛ انگار که من را به سرعت نور در یک جا چرخانده اند و در لحظه من را نگه داشتند. حس کردم دستانم دارد گرمی خودش را از دست می‌دهد کمی بالاتر را نگاهی کردم که به چهره ی ماتم زده ام در چشمانش پی بردم، دیر بود؛ او مرا از بالای برجی نگاه کرد و منم در حال سقوط هنوز منتظر آن دست های گرم بودم تا این دستان مرده را به آتش بکشند. هنوز هم همان محبت بی حاصل من را از مرگ نجات می‌دهد.

رقت انگیز نیست که هر روز از آن جام بنوشی و فکر کنی می است؟

چشمانش باز بود ولی این حال مارا بهشتی می‌دید؛ نمی‌دانست این خون فرزند از دست رفته اش است نه شراب ریخته شده از جام.

در تاریخ گفته‌اند، شیطانِ رجیم در خلوتِ شب‌های تنها سر برمی‌آورد آنجا که صداها خاموش می‌شوند و نگاهت به سقفِ تاریکی دوخته می‌ماند. او از سکوت، نردبانی می‌سازد و تا عمقِ ذهن بالا می‌آید، خاطرات را می‌کاود، زخم‌ها را می‌تراشد، و تنهایی را چون طناب داری بر گردنِ قلب می‌اندازد. بی‌آن‌که بفهمی، زیر پایت خالی می‌شود و تو دیگر رهایی