•غزلِحافظ🤍•
رفتن به کانال در Telegram
در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت ...
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
267
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-197 روز
-1930 روز
آرشیو پست ها
266
و چقدر پروفایل چنل رو دوست دارم مخصوصا اون آدم مشکیه ک سفید دستشو گرفته و باخودش میبردش
266
با فندک مشکی رنگش، سیگارش رو روشن کرد و کام عمیقی گرفت. سرش رو به دیوار پشت تکیه داد و همچنان به ماه خیره بود. عطر خون تازه و سیگار مارلبرو، تمام اتاق رو در برگرفته بود. نگاهش رو از ماه گرفت و به دفترچه چشم دوخت. همزمان با کام گرفتن از سیگارش، به آخرین صفحه رفت و به دست نوشته ی معشوقش خیره شد. دوباره اون جملات رو زیر لب تکرار کرد.
- " مدت زیادی راه رفته ام، در شهر پرسه می زدم تا طبق معمول فراموش کردم کجایم"
266
بیا و تمام خال های روی جسم غم ناکت را بر من نمایان کن چرا که آن خال ها نمایانگر و نشان دهنده مسیر لب های من بر پوست بوم مانند توست ، دنیای سیاه و سفید این بوم زیبا، به واسطه ی لب های عطش ناک من نقاشی میشودL.G.V
266
احساساتی ترین فردی بود که تا کنون دیده بودم،غم های خود را پشت لبخندهایش پنهان میکرد، آنقدر خوب نقش بازی میکرد که از یاد میبرد رنج میکشد.. کودک درونش ساکت و خاموش به او زل زده بود،ساکت و خاموش بود چنان که گویی مرده است. و چشمانش تمام ماجرا را شرح میداد اما فهمیدن چشمانش را یک نفر میفهمید..j.D.V
266
من شبیه به مامانمم..
حتی زمانی که درد به استخونم رسیده،جوری رفتار میکنم که انگار چیزی نشده..!
تو این شرایطم بفکر آدمیم که نگرانمه..
266
تجربه ی امشب:با موتور تصادف کردم ولی خب خندیدم گفتم غزل عیب نداره شد تجربه (دستامممممم زخمی شده مثل سگ درد میکنه این قسمت تجربه ی بدی بود)
