باستان شناس بیکار
رفتن به کانال در Telegram
تراوشات ذهنی متعلق یک باستانشناس بیکار. «علوم انسانی محور» ✒️حفاری ذهن https://t.me/Mind_Diggings 👤ناشناس @Unemployed_archeologistbot Private🔒 https://t.me/+cduOuS0o4lJhMzQ0 🎵آهنگ یاب @Unemployed_archeologist_songbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
584
مشترکین
-624 ساعت
+607 روز
+7930 روز
آرشیو پست ها
چون به درخت رسیدی به تماشا بمان. تماشا تو را به آسمان خواهد برد. در زمانه ما نگاه کردن نیاموخته اند
سهراب سپهری
Repost from N/a
نه میتوانم فرار کنم و نمیتوانم ادامه دهم با این شغال صفتان .
دیگر امیدی باقی نمانده در من ، حتی ذره ای به آینده نداشته ام نمیتوانم فکری کنم
غارت کردند چه علنی و چه غیر علنی
مارا کشتند چه علنی و چه غیر علنی
زنده به گورمان کردند و فقط یک جمله میتوانم بگویم و آن اینکه چقدر مظلوم بودیم ما، ایران عزیزم🫂
درد هایمان بی نهایت و شادی هایمان به اندازه اپسیلونی بیش نبود....
_kio
Repost from کیهان وجود✨️
شاید عشق، تلاقیِ دو کیهان باشد؛
دو جهان که در میان بینهایت ستاره، یکدیگر را پیدا میکنند و از آن پس، مدارهایشان به هم گره میخورد.
فکر میکنم عشق همین باشد؛
اینکه در این وسعتِ بیانتها، میان اینهمه ستاره، جهانِ تو به جهانِ دیگری برسد و بعد از آن، نورِ بیشتری در هر دو بتابد.
_طناز
Repost from N/a
با ارامش در خیابان پیاده میرفتم، خیابانی که هر قدمش او را یادآوری میکرد؛ فریاد نمیزدم اما دلم میخواست که بزنم.
همه جای خیابان میدیدمش، این گوشه قبلا از ته دل خندیده بودیم، آن گوشه یک راز برملا شده بود، کمی آن طرفتر در آن دستهی خیابان حین قدم زدن تصمیم های بزرگی گرفتیم و کمی این طرفتر دقیقا همینجایی که همین حالا ایستادهام در آغوشش گریسته بودم و نه گریستن معمولی، گریستنی از ته دل با هق هق فراوان که جوابش را با آغوشی گرم و دست کشیدنی بر صورتم داده بود.
نمیهراسید و انزجار نداشت از لمس کردن شوری های جاری از چشمانم، به نظر آزرده خاطر نمیشد از اینکه کنار من بود و چه حسی جدیدتر و متحیرکنندهتر از این، برای من؟
حالا دیگر نه این خیابان و نه من و نه او مثل قبل بودیم؛ شاید همهچیز کمیتلخ شده بود به تلخی قهوههایی که همیشه مینوشید.
-عارفه و آغوشِ او²
بیستم مهرماه سال هزار و چهارصد و پنج
Repost from N/a
+1
صبح رفتم پیاده روی و بعد از مدت ها خودم رو با دفترم ی جلسه تراپی دعوت کردم🙂↕️💆🏻♀
Repost from N/a
سینهٔ تنگ من و بار غم او هیهات مردِ این بار گران نیست دل مسکینم-حافظ
Repost from N/a
اما اون غمِ فصل اولِ «غارنشینها» رو تازه وقتی بزرگ شدم فهمیدم. اون موقع به بابایی میخندیدم که جلوی پسرِ تازهواردِ زندگیِ دخترش، هر کاری میکرد تا ثابت کنه از اون بهتره؛ انگار میترسید دخترش مردِ دیگهای رو بیشتر از اون دوست داشته باشه.
اون موقع برام خندهدار بود، اما حالا میفهمم شاید پشت اون همه تلاش، پدری بود که نمیخواست از چشمِ دخترش بیفته؛ پدری که هنوز هم میخواست قهرمانِ کوچیکترین روزهای زندگیِ دخترش باقی بمونه، حتی وقتی دخترش داشت بزرگ میشد و کمکم به قهرمانهای تازهای توی زندگیش دل میبست.
Repost from دفترچهخاطراتِآبی.
شما که غریبه نیستید، هر هفته جمعه که از راه میرسه فقط یکچیز به ذهنم خطور میکنه؛ روزهای تکراری. کل هفته روز و شبهاش یکنواخته ولی وقتی به جمعه میرسی، میبینی تو تکراری بودنش رو دست نداره. جمعهها دیگه مثل گذشته نیست. توی گذشته مادربزرگ قصه میگفت؛ از شنگول و منگول و حبه انگور و نمکی، بعد من باز میگفتم بگو، دوباره میگفت و من ازش میخواستم باز بگه. عاشق شنیدن قصهها بودم. عاشق جمعههایی که با قصه شروع و با قصه تموم میشد. من هنوزم میتونم ازش بخوام برام قصه بگه، ولی مزهاش خیلی با گذشته فرق داره، انگاری شوقش از بین رفته. انگاری دیگه نمیتونم مثل قبل نگران ادامهی قصه باشم.
Repost from N/a
|عطر|
تک تک نت های ته نشین شده عطرت در لابه لای حواسم،
گاهی با بویی مشابه که در گذاری جسورانه و بدون اجازه به مشامم میرسد،
گاهی با دیدن کسی که بخشی از او مرا به یاد تک تک جزییات تو می اندازد؛ به یاد چین کنار چشم های قهوه ای ات هنگام خندیدن های از ته دل،
به یاد حرف زدن های بی وقفه در حین استرس،
به یاد رفتارهای دیوانه وارت برای کاهش ناراحتی های من و تلاش های بیهوده برای نقش بستن خنده ای نه چندان معلوم بر روی لبان فشرده از عصبانیتم،
یا حتی گاهی با دیدن چیزی که بتواند ویژگی های تو را تداعی کند،
در مغزم پخش میشود.
در تعجبم که چگونه هزاران خاطره در یک بو جا میشود.
نمیدانم به خودم بد و بیراه بگویم که نمیتوانم آن بو را فراموش کنم یا به تو؟
فقط میدانم که دیدار یک ثانیه عطر و حواسم باعث و بانی این اتفاق تکرار شدنی است.
بعضی از عطرها برای لحظه ای با محرک های حسی ات دیدار میکنند و در این میان عاشق هم میشوند. عشق در نگاه اولی که هرگز خاطره اش از بین نمیرود. در این صورت تک تک نت های عطر در میان حواست ته نشین میشوند و هرگز از بین نخواهند رفت.
قسمت بد ماجرا این است که این رد بو مال کسی باشد که دیگر نیست. دیگر نه میتوانی از آن حس خوبی بگیری و نه میتوانی خودت را قانع کنی که فراموشش کنی، و این اصلا تجربه خوبی نیست.
_ڕووناک✍
Repost from N/a
کسانی که هزاران صفحه کتاب خواندهاند،کمتر روی یک عقیده پافشاری میکنند؛
نه به این دلیل که دچار تردیدند،
بلکه به این دلیل که فهمیدهاند هیچ حقیقتی«مطلق»نیست.
آنها در یک رمان خواندهاند که قهرمانِ داستان،در کشورِ همسایه یک خائن بزرگ محسوب میشود.
دیدهاند که یک رسم مقدس در یک قبیله،در قبیلهای دیگر یک گناهِ نابخشودنیست.
وقتی زندگی را از چشمِ ۳۰ نویسندهی مختلف دیدهباشید،
دیگر باور نمیکنید که زاویهی دیدِ شما تنها پنجرهی رو به جهان است.
خواندن،فقط کلمات جدید یادتان نمیدهد،
انعطافپذیریِ ذهنی را یادتان میدهد،
پذیرش تفاوتها را یادتان میدهد
و فروتنی در برابر گستردگی جهان را.
1405/06/06
Repost from N/a
پی تو همواره دویدم
غافل که تو جان و جهانی
هی گشت و گشتم
به آنجا که درختی سبز و بلندای سحر داشت رسیدم
خواستی که در سایه ی مهرت صبر کنم
گوش ندادم باز دویدم از بلندای بلندا به عمق
رنجی سقوط کردم
باز گله کردم پی تو گشتم
باز یافتم که در روح منی تو
شرم کردم سر به پایین آوردم
دستم گرفتی و به آغوشم کشیدی
به تو تمنا کنان بیانش کردم
که رنج و اندوهم به بزرگی تو رسیده
مرا پیچشی نو گرفته
من بی تاب و توانم
فکرم بود که دویدن به سرانجامم رساند
از غم ها دورم سازد
آبادی ام را با خود برداشتم
از این کوه و دمن به قعر ها دویدم
خانه ام را سیه شدگی بنا کرد
چو ایرانم ویرانم کرد
ناچار به آسمان روی آوردم
دست برداشتم
آرام که شدم چشم برهم گذاشتم
سرم را به نوازش کشیدی
برایم با ستاره ها اشک ریختی
که تو برای رنج من رنجیدی
خواستم دست کشم با تو به دیاری دگر سفر کنم
مرا بلند کردی روحم را تکیه شدی
صبر دادی مرا سپیده دم را نوید دادی
اما دگر امید را نمیخواستم
که جهانم آرام شده بود نسیمی پر مهر شده بود
مگر آخره ی راه همین نبود؟
مهر باشی
عشق و خلایق باشی
مسیر و مقصد باشی و
همه در وجود خود باشی و نه در جستجوی دگر
_آرو
Repost from N/a
این مملکت هر شب ما را با حس درماندگی و ناچاری خوابمان میکند و هر صبح با یک حس شرمساری که متعلق به ما نیست بیدارمان میکند.
Repost from 𐙚𝟗𝟏𝟓⋆
نامه شماره¹²💌"
میخواستم چنلمو بفروشم بعد دیدم نمیتونم هم اونو نداشته باشم هم چنلو . .
اگه یه روز چنلمو دیدی بدون خیلی دلم برات تنگ میشه . مهم نیس چه روزی این پست رو میخونی ؛ من هنوزم دوستت دارم همیشه و بیشتراز روزای قبل🫀✨. 915🪖🫀✨. یادت باشه از فردا همه قراره ظاهر عادی و خندان و شنگول منگولمو ببینن ولی فقط تو دیدی چطوری برا رفتنت گریه کردم و چقد قراره عذاب بکشم و چه غمی رو تحمل میکنم . دیگه هیچوقت خنده هامو باورنکن من حالم بده خیلی بد . :))
Repost from ◟˖࣪ 𝐀𝐫𝐨𝐧𝐚 ˖࣪◝
آرونا همون گوشه ی نرم و کوچولوییه که تصمیم گرفتیم توش همچیو بنویسیم . .
" از خنده های بی دلیل تا روزای شلوغ دانشگاه "
یه دفتر خاطرات آنلاین که وقتی بعدا ورقش بزنیم دلمون پراز "یادته؟ " ها بشه .
هرپستش یه ردپای کوچیک از سه تایی بودنمونه🥹🫀
