آوای محبوب
رفتن به کانال در Telegram
برای تب زمین و سرفه های خشک گلدان کاش می شد پیاله ای شعر تجویز کرد. #محبوب سخنی اگر بود می شنومتان : https://t.me/NoronChat_bot?start=sec-fhahjbfehi
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
276
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-17 روز
+1430 روز
آرشیو پست ها
276
زن های معمولی رو بیشتر درک کنید
زن معمولی نمیتونه هفت قلم آرایش کنه تا به چشمتون بیاد
صدا #محبوب
276
یاد خاطرات کودکی...
امروز تو مسیر پیاده روی گل لاله عباسی دیدم رفتم بوشون کردم
و ازشون عکس گرفتم 😊
276
مُنهكٌ من كل تلك الأشياء
التي انتهت في الخارج،
ولكنها استمرت بداخلي...
خسته ام از همه ی چیزهایی که
در بیرون به پایان رسید،
اما در درونِ من ادامه یافت...
#عربیجات
276
زنی که کتاب میخواند،
به آسانی عاشق نمیشود؛
او تنها به دنبال همتای معنویای است که
با جزئیاتِ کوچکش تشابه داشته باشد.
#داستایفسکی
276
رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیر
برون شو ای غم از سینه ، که لطف یار میآید...🌱
#قصص ۲۴
صبح و آغاز هفتتون پر از خیر
276
Repost from N/a
میگه که؛
به شانه های هر کسی نمیشود پناه برد
پناه شانه های من، فدای راه رفتنت...
#فریده_حیدری 🌱
276
" رب پزون "
یه روز عصری آخرای شهریورماه بود
اون موقع تقریبا ده ، یازده ساله بودم ؛
مادرم توی حیاط اجاق بسته بود و
یه دیگ آب گوجه روش گذاشته بود که رب درست کنه
اون موقع ها همیشه موهامو دوتایی می بافتم
روسریم رو از پشت گردن و زیر موهام ردش کرده بودم و بالای سرم بسته بودمش و یه دامن بلند که پر از گلهای ریز ریز بود
آستینامم بالا تا زده بودم
یه چیزی شبیه حنا دختری در مزرعه به چشم میومدم
داشتم دور و بر باغچه می چرخیدم باغچه ای که توی همون سن خودم گل لاله عباسی توش کاشته بودم که عطرشون غروبها حیاطو پر می کردباور کنید بوی اون گلها هنوز توی مشاممه
داشتم همه چیزو با دقت نگاه می کردم
مادرم داشت آبکش و لگنهایی که باهاشون گوجه هارو صاف کرده بود ، زیر شیر آب ، کنار باغچه میشست
بقیه ی اعضا خانواده هم داشتن اونطرف حیاط چایی و میوه میخوردن و گرم تعریف بودن
نزدیک اجاق شدمو ژست این زنهای کار بلد رو گرفتمو
ملاقه ی بزرگی که توی دیگ بود رو به زور حرکت دادم
داشتم به تکون خوردن موج آب گوجه ها که تقریبا داشت غلیظ میشد نگاه می کردمو از این کار لذت میبردم
که یکدفعه
دیدم مادرم داره با یه حالت خاصی به سمتم میدوئه منم که حسابی ازش حساب می بردم فکردم کاری رو انجام دادم که نباید
ملاقه رو رها کردمو پا به فرار گذاشتم
انتظار داشتم مثل همیشه که با نگاهش بهم میفهموند کارم اشتباه بوده دیگه بیخیال بشه
اما در کمال تعجب دیدم که نه با همون سرعت دنبالم میاد
سرعتمو بیشتر کردمو حالا تو اون حالت داشتم خجالتم میکشیدم
که مادرم با ترس چند بار گفت وایسا وایسا و اون نگاهش و لحن صداش باعث شد وایسمو دیگه نَدواَم ، بهم رسید و سراسیمه دست به پایین دامنم میکشید
حالا تازه من و بقیه متوجه شدیم که
دامن چین دار من آتیش گرفته بود
و من خودم متوجه نشده بودم
تمام این صحنه ها توی چند لحظه اتفاق افتاد
کف دست مادرم بنده خدا یکم سوخت خواهر برادرا اول با نگرانی جمع شدن دور و برم و بعدش هر کدوم یه چیز خنده داری بهم گفتنو به بقیه ی رب پزون ادامه دادن
#خاطره_نویسی
#محبوب
276
فکر میکردم که این 👈 😍
ری اکشن رو انتخاب کنید
شاید چون این متن رو با حال خوب و با لبخند نوشتم
😊😊😊 ممنونم از حضورتون
276
+2
یادتون هست اون قدیما شهریور که شروع میشد دیگه کمکم از کوچه ها بوی رب هیزمی می اومد ؟
بوی خوش رب گوجه یه طرف ، بوی اون چوب های سوخته یه طرف
اون صفای دورو برش جمع شدن هم یه طرف...
معمولا این جور مواقع بساط سیب زمینی و بلال و گوجه و بادمجون کباب شده هم روی همون زغال های زیر دیگ به راه بود
حالا همه ی اینارو با همون بوهای بهشتی تجسم کنید.
زندگی های مدرن امروزی عطر و رنگ و قشنگی یسری چیزارو کم کرده
اما...
زندگی همچنان جاریست...
#محبوب
#پاییز
276
دلتنگها
بهتر می دانند
که خواب يک نياز نيست...
تنها
يک بهانه است
تا آدمى به شب پناه ببرد...
276
اگر عاشق شدن درد است، من درمان نمیخواهم
خرابی با تو شیرین است و من سامان نمیخواهم
تمام بُعدهای عاشقی را با تو فهمیدم
نباشی هم زبانم لال من جانان نمیخواهم
به قدری عاشقت هستم که میمیرم از آه تو
تو کاری کردهای با من که بی تو جان نمیخواهم
تو باشی بینیازم از رفیق از شعر از دنیا
کسی را جز خودت هرگز به هر عنوان نمیخواهم
برایت آسمانها را زمین میآورم با شوق
تو میارزی، گرانی، گوهرِ ارزان نمیخواهم
نفسهایت شبیه عطر نرگسزار شیراز است
گل و عود و گلاب تحفهی کاشان نمیخواهم
دو چشمت فتنه دارد، جنگ دارد، شور و شر دارد
به لطف فتنههای روشنت شیطان نمیخواهم
هرآن چیزی که میخواهم تماما در وجود توست
به جز بودن کنارت چیزی از یزدان نمیخواهم
تو خورشیدی که از نورت هزاران ماه میتابد
به من حق ده که سوسو را از اینوآن نمیخواهم
به قلم #حمیدرضا_گلشن
با صدای #محبوب
@Avayemahboob2662
