𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐋𝐚𝐝𝐲🦢
رفتن به کانال در Telegram
305
مشترکین
-224 ساعت
+947 روز
+8830 روز
آرشیو پست ها
307
نمیدانم چطور باید بگویم...
اما بخشی از قلبم که فکر میکردم سالهاست خاموش شده، دوباره شروع به تپیدن کرده است.
نه فقط برای زنده ماندن...
برای دوست داشتن.
خیلیها میگویند این موضوع را بیش از حد بزرگ کردهام، اما خودم اینطور فکر نمیکنم.
میدانم عشق را نمیشود به کسی تحمیل کرد.
میدانم فاصله، همیشه به نفع احساسات نیست.
اما مگر دل منطق میفهمد؟
دل است دیگر...
گاهی به آدمی گره میخورد و بعد تمام تلاشش را میکند تا به خودش و دنیا ثابت کند که شاید هنوز راهی باشد.
اما طرف مقابل من، از آن آدمهای بسیار منطقی است.
آدمی با چهارچوبهای مشخص ذهنی که بیرون از آنها را به سختی میبیند.
شاید هم حق با او باشد.
شاید تقصیر هیچکس نباشد.
نمیدانم...
فقط امیدوارم پایان قصهی من هم روزی شبیه قصههای خوش باشد.
گاهی با خودم فکر میکنم شاید همهی اینها فقط بهانه است و حقیقت سادهتر از این حرفهاست:
شاید من آن آدمی نیستم که دلش میخواهد.
و بعد دوباره در میان هزار فکر گم میشوم.
کاش بعضی آدمها به جای این همه حدس و گمان، یک روز خودشان میآمدند و تکلیف دل آدم را روشن میکردند.
قرار بود این یک دلنوشته باشد.
اما حالا که به آخرش رسیدهام، بیشتر شبیه تکهای از ذهن خستهی من است که میان امید و تردید معلق مانده...
307
یسری از پسرا فکر میکنن میتونن منو به دست بیارن
ولی من همچنان به اونی که هیچی بینمون نیست وفادارم🎀.
