𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐋𝐚𝐝𝐲🦢
رفتن به کانال در Telegram
305
مشترکین
-224 ساعت
-77 روز
+4130 روز
آرشیو پست ها
353
گاهی آدمها وارد زندگی نمیشوند که بمانند…
فقط میآیند تا چیزی را درونت روشن کنند،
و بعد آرام، بیصدا، در تاریکی روزمرگی گم میشوند.
من نمیدانم در کجای این روایت ایستادهام…
نه آغازش دست من بود،
نه پایانش را میدانم.
فقط میدانم در میان این رفتوآمدهای بیصدا،
چیزی در من شکل گرفت که دیگر شبیه قبل نیست.
تو را نه با حضور کاملت شناختم،
نه با نبودنت فراموش کردم…
چیزی میان این دو،
شبیه فاصلهای که اسم دارد اما مرز ندارد.
من از آن دسته آدمهاییام که اگر کسی را بفهمند،
دیگر نمیتوانند ساده از کنارش عبور کنند…
حتی اگر عبور، تنها انتخاب ممکن باشد.
شاید تو هیچگاه ندانی
که یک جملهی سادهات
چطور میتواند ساعتها در ذهن کسی تکرار شود،
بیآنکه فرسوده شود.
و من هم هیچگاه نخواستم فریاد بزنم…
دوست داشتن همیشه برای من
چیزی بوده شبیه سکوتی عمیق؛
نه برای پنهان کردن،
بلکه برای محافظت کردن.
من از تو چیزی نخواستم که نداشته باشی…
فقط گاهی آرزو کردم
کاش میفهمیدی در پسِ این سکوت،
کسی هست که ساده،
اما واقعی،
میفهمدت.
نه برای تصاحب…
نه برای تغییر…
فقط برای فهمیده شدن.
و اگر روزی برسد که این واژهها به دستت برسد،
نمیدانم آن را چگونه خواهی خواند…
اما من میدانم که همهی آنچه بود،
نه ادعا بود، نه بازی…
فقط یک دل بود که آرام،
زیادتر از توان خودش حس کرد. 🌙
353
Repost from N/a
از تمام ماجراهای غمگینِ زندگیمان بیزارم
نه از شنیدنشان..
بلکه از اینکه چنین ماجراهایی برای گفتن داریم..
از این که بسیار زیاد هستند.
353
Repost from N/a
معلومه تنهایی از پسش برمیام
من اون بچهام که درد دلش رو هیچوقت به پدر و مادرش نگفت.
همیشه تونستم، همیشه هم میتونم.
