sea🌊(چک نمیکنید لف بدید🙏)
رفتن به کانال در Telegram
218
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-197 روز
+130 روز
آرشیو پست ها
من هنوز منتظرم اون صد نفری که الکی عضون خارج بشن تا اون جمله ی چرتو پرتو پاک کنم از اسم کانال.
اگر مردی در جمع بگوید مردها در بیشتر چیزها موفقترند، نخست باید از او پرسید: این موفقیت در چه شرایطی و با چه معیاری سنجیده شده است؟ وقتی قرنها فرصت تحصیل، مالکیت، حضور اجتماعی، انتشار آثار و مشارکت علمی برای یک گروه فراهمتر بوده و گروه دیگر از بسیاری از این امکانها محروم بوده است، مقایسه ساده نتایج، نه نشانه برتری، بلکه نادیده گرفتن تاریخ است.
من به عنوان یک مرد، از آن مردی که زن را به دلیل زن بودن کمتر میبیند، دفاعی ندارم؛ بلکه از چنین نگرشی شرمندهام. مرد بودن امتیاز اخلاقی نیست، همانگونه که زن بودن نقص نیست. ارزش انسان را باید در توانایی، کوشش، اندیشه و کردار او جستوجو کرد.
و اگر کسی واقعاً میخواهد بداند زنان چه اندازه توانمندند، بهتر است به جای تکرار کلیشههای قدیمی، تاریخ علم و فرهنگ را دقیقتر بخواند؛ تاریخ را از نو ورق بزند و ببیند چه استعدادهایی فقط به این دلیل که زن بودند، دیر دیده شدند، کمتر شنیده شدند یا حتی به نام دیگران ثبت شدند.
البته من مخالف مردان نیستم؛ چگونه میتوان با نیمی از بشریت مخالف بود؟ من مخالف آن فرهنگی هستم که به مرد اجازه میدهد خود را معیار انسان بودن بداند و زن را حاشیه آن تعریف کند.
جامعهای که در آن زنان بتوانند آزادانه بیاموزند، بیندیشند، خلق کنند و حق خویش را مطالبه کنند، چیزی از مردان کم نمیکند؛ برعکس، مردان را نیز از میراث سنگین تبعیض آزاد میکند.
شاید پیش از آنکه درباره «برتری مردان» سخن بگوییم، بهتر باشد یک بار دربارهٔ «برابری فرصتها» بیندیشیم. بسیاری از اختلافهایی که امروز طبیعی به نظر میرسند، روزگاری نتیجهٔ نابرابری بودهاند، نه تفاوت توانایی.
پینوشت: شاید بد نباشد به بعضی از آقایان یادآوری کنیم که انسان، پیش از آنکه فرصت پیدا کند درباره برتری جنس خود سخنرانی کند، از وجود یک زن پا به جهان گذاشته، در آغوش یک زن یا با مراقبت و مهر زنان بزرگ شده و در ادامه زندگی نیز، اگر خوششانس باشد، در کنار زنی دیگر زندگی و خانوادهای را بنا میکند. بنابراین شاید کمی عجیب باشد که انسان تمام این مسیر را با همراهی زنان طی کند و در پایان به این نتیجه برسد که زنان «کمتر» هستند! ظاهراً بعضی از ما در مسیر رشد، حافظه تاریخیمان را جا میگذاریم.
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخواندهی من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخوشیرینروزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایهای ز امروزها، دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
میخزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد میآرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هردم به خویش
میرسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمهشب
گل بهروی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو میروند
پردههای تیرهٔ دنیای من
چشمهای ناشناسی میخزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا مینهد
بعد من، با یاد من بیگانهای
در بر آیینه میماند بهجای
تار مویی، نقش دستی، شانهای
میرهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران میشود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پیدا میشود
میشتابند از پی هم بیشکیب
روزها و هفتهها و ماهها
چشم تو در انتظار نامهای
خیره میماند بهچشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
میفشارد خاک دامنگیر خاک!
بیتو، دور از ضربههای قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام میماند به راه
فارغ از افسانههای نام و ننگ
