قصهگویِ ویندریا.
رفتن به کانال در Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
309
مشترکین
-124 ساعت
-97 روز
+2230 روز
آرشیو پست ها
او غمگینتر از همیشه بود، اما چشمانش چنان میدرخشید که انگار شادترین لحظهی عمرش را میگذراند..
اما کدام نفر فهمید؟ که آن برقِ چشم، تنها انعکاس اشکی بود که در نگاهش حلقه زده بود.
#سرود_نگاشتم
باران به شدت میبارید و خیابانها مثل آینههای تاریک، نور چراغها را پخش میکردند. قطرهها روی شیشههای مغازهها میلغزیدند و انعکاسهای پراکندهشان روی آسفالت، تصویرهایی مبهم و وهمآلود میساختند. هر قدمی که او برمیداشت، صدای خودش را نمیشنید؛ فقط ضربان قلبش در گوشش طنین میانداخت، شبیه یک تیکتاک غیرقابل توقف.
دستهایش سرد و مرطوب بودند و انگشتانش به سختی قبضه میکردند. نفسهایش کوتاه و بریده بود، و هر بار که میایستاد، حس میکرد چیزی از پشت سرش به او نگاه میکند. سایهها روی دیوارها مثل مارهایی نامرئی حرکت میکردند، و او هر لحظه احساس میکرد که با یک نگاه، کشته خواهد شد.
یکبار ناگهان صدای پا از گوشه خیابان شنیده شد. او یخ زد و همهی عضلاتش سفت شد. هر چند قدم را به آرامی برمیداشت، اما قلبش طوری میزد که فکر میکرد میتواند صدایش را در تمام کوچهها بشنود. سرش را به سمت صدا چرخاند، اما تنها خیابان خیس و تاریک بود؛ هیچ انسانی نبود.
سکوت سنگین و خفهکننده، ذهنش را پر کرده بود. هر فکر، هر خاطره، به شکل یک مار سیاه و بیرحم روی مغزش پیچیده بود. گیجی و ترس با هم قاطی شده بودند و احساس میکرد دیگر خودش نیست، بلکه سایهای است که در خیابان میچرخد و به دنبال چیزی نامعلوم میگردد.
او به دیوار تکیه داد، نفس عمیقی کشید، اما نفسی که بیرون آمد، لرزان و خسته بود. ذهنش دائماً صحنهها و صداهای مختلف را با هم قاطی میکرد؛ یک بار خودش را در همان خیابان میدید که فرار میکند، بار دیگر میدید که در حال تعقیب چیزی است که نمیتواند شناسایی کند.
و درست وقتی فکر میکرد کنترل دارد، باز هم صدای پاهای نامرئی به او نزدیکتر شدند. او شروع به دویدن کرد، اما هر بار که نگاه میکرد، هیچ کس نبود. قلبش از شدت وحشت و تعقیب، با هر ضربه به سقف رفته بود، و هر قطره باران که به سر و صورتش میخورد، حس میکرد مثل نیشی سرد و برنده، پوستش را میشکافد.
در همان کوچه تاریک، هر قدمی که برمیداشت، هراس و اضطراب مثل مه غلیظی دورش را میپوشاند. او دیگر نمیدانست حقیقت کجاست و خیال کجا، و احساس میکرد اگر یک لحظه بایستد، همانجا، در همان تاریکی، همه چیز به پایان خواهد رسید...
#راهبیپایان
امشب دیگه نمیخوام باهاش بجنگم.
میشینم روبهروی آینه و زمزمهها رو گوش میکنم؛
اون صداها دیگه تهدید نیستند
فقط آشنای خاموش ذهن مناند ..
حس میکنم قسمتی از من همیشه اونطرف خواهد موند، و قسمتی از اون اینطرف کنار من!
سکوت، حالا فقط سنگینه
نه وحشتناک..
و من یاد گرفتم با سایهام زندگی کنم.
#آنسویمن
او؛ گُمشده در عالمی بود که مَردمانش چنان خود را به کوری زده بودند؛
که نمیدانستند در چه جهانی قدم میگذارند.
و او، در آن عالمِ کوران،
به دنبال کسی میگشت که پیدا شدنش را بفهمد.
#سرود_نگاشتم
امروز، به یک جمله تو کتاب _سمفونی مردگان_ برخوردم، نمیدونم اونقدری که من دوستش داشتم و بنظرم جالب بود، شماهم خوشتون میاد یا نه اما گفتم به شمام بگم=)
جمله این بود"آدم ها هرکار بخواهند میتوانند بکنند به شرطی که طبیعت سرِ جنگ نداشته باشد"
میدونید؛ این از اون جمله هایی بود که بنظر ساده و سطحی میان اما خیلی عمیق هستن، من واقعا نتونستم راحت ازش عبور کنم، کم پیش میاد آدم به همچین جمله هایی برخورد کنه؛ ساده اما خیلی عمیق.
از اون روز، نمیتونم مطمئن باشم که هر چیزی که میبینم واقعیه یا انعکاسه.
هر صدای کوچیک، هر حرکت سایه، منو یاد اون میندازه.
گاهی حس میکنم دارم از بیرون خودم رو نگاه میکنم، و خودش توی ذهنم راه میره.
وقتی تنها هستم، سکوت سنگین میشه؛
و باز هم زمزمهها شروع میشه،
جملههایی که نمیفهمم مال من هستند یا اون..
#آنسویمن
کتاب جدید چیا خوندید؟ یا دارید میخونید یا قصد خوندنشو دارید؟🙂↔️😂✨
بهم بگید تا باهم دربارشون حرف بزنیم=))
ژانرش هرچی باشه قبوله.🫠🤝
امروز کتاب سمفونی مردگان از عباس معروفی رو شروع کردم:)))
هنوز فقط چند صفحه ای ازش خوندم اما به طرز عجیبی به دلم نشسته، چیزی که بیشتر از همه دوستش داشتم توصیفات باحال و خلاقانه نویسنده بود، اینکه یک چیز خیلی کوچیک رو تونسته بود اونقدر قشنگ توصیف کنه.✨
تا اینجا که خیلی خیلی دوستش داشتم=]🤝
امروز اومدم یکم خودمو از حالت استراحت خارج کنم و دوباره دست به قلم شم✊
(گیلی گیلییی چه خبر خوبیی🎀)
اما میدونید متوجه چی شدم؟؟💀
به طرز عجیبی اون همه ایده و موضوعاتی که تو مغزم بود ناپدید شده بودن و تبدیل به یک صفحه سفیدِ خالی شده بود.
بله، انگار چهار روز چیزی ننوشتن بیشتر از چیزی که فکر میکردم روم تاثیر گذاشته بود
ترسناک تر این بود که حتی اگر چیزی به ذهنم میرسید نمیتونستم اونطور که باید اونو بنویسم وَ این افتضاح بود!
از اونجایی که هیچی به ذهنم نمیرسید شروع کردم به نوشتن افکار و احساساتم تو اون لحظه، و انقدر ادامه دادم و درباره چیزهای مختلف نوشتم که اصلا بدون اینکه متوجه بشم قلمم خودش پیش میرفت:))✨
امروز بیشتر به این موضوع ایمان آوردم، اینکه وقتی فکر میکنیم چیزی برای نوشتن نداریم دقیقا همونجاست که باید بدون فکر فقط بنویسم.🤝
صورتم را نمی توانستم حس کنم..
جیمز، حرف میزد و حرف میزد، مانند یک دلقک بامزه قصد خنداندن مرا داشت
اما من به سختی میتوانستم لب هایم را، که مانند خطی صاف بود، کشیده کنم.
آدم جدی نیستم اما اینبار نمیدانم چم شده است، به گل های صورتی که برایم آورده بود نگاه کردم، و همان نگاه مرا یاد مادرم انداخت که همیشه میگفت:«هیچ وقت برای خوشحال بودن دنبال دلیل نباش، چون هیچ دلیلی تا ابد نمیتونه تورو شاد نگهداره، برای خوشحال بودن فقط باید بهتر به اطرافت نگاه کنی.»
#خطوط_بیهوا
لطفا ازش استقبال خوبی کنیدددد🫠✨
https://www.instagram.com/reel/DQ6_xANjEqX/?igsh=emEwZnlvN3N2eDMw
دوستداشتین نظرتون تا اینجای داستان رو بهم بگید:)))
اگه ایدهای واسه نتیجه دارید هم بهم بگیدد🙂↔️🫶
http://t.me/HidenChat_Bot?start=7470562731
مَن؛ گمشده در عالمی هستم پر از خودم!
هرسو را که می نگرم، تَن هایی با چهره من آنجا را احاطه کرده اند..
به من خیره ماندند، اما من دیگر نمیدانم، واقعا خودم را میشناسم؟
#سرود_نگاشتم
