قصهگویِ ویندریا.
رفتن به کانال در Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
322
مشترکین
-124 ساعت
+17 روز
-830 روز
آرشیو پست ها
فقط کافی بود به چشمانم نفوذ کنی، آنگاه جهانِ پرهیاهو در سکوتی عمیق فرو میرفت و تنها تو میماندی و من، با دلی آشکار.
-مجنونِ تنها-
تنها کافی بود به دنیای درون چشمانم وارد میشدی، آنگاه پرده های خاموش دلم کنار میرفت وَ رازهایی را میدیدی که حتی خودم جرعت اعتراف به آنها را نداشتم.
#سرود_نگاشتم
من درحالی که دارم تلاش میکنم خوابم نبره تا داستانو تایپ کنم، فقط بخاطر اینکه حس میکنم شبا بهتر مینویسم:
همیشه نباید ماند و تحمل کرد، گاهی تنها فرار کردن میتواند کمک کند، از آدم های سمی، کسانی که فرهنگِ اجتماعی ندارند و غیره..
پس در این زمان، فقط بدو.
#سرود_نگاشتم
چیزی نشده است که..
تنها فقط این منِ قدیم خود را به مَنی جدید متحول کرده.
#سرود_نگاشتم
گاهی پیش میاد یک اتفاق قبل از اینکه اتفاق بیوفته هیجان انگیزه، جذابه وَ یا در مواقعی استرس آوره!
و زمانی که اتفاق بیوفته، دیگه اون حس قبلی رو نداره، این شاید برای اون دسته از اتفاقات استرس آور خوب باشه اما درمورد چیزای هیجان انگیز، زیاد خوب نیست.
نمیدونم چرا اینطوری میشه، اما گاهی واقعا بخاطرش ضدحال میخورم:)))
از اونجایی که استقبال خوبی از داستانک ها داشتید دارم به نوشتن یک نیمچه داستان دیگه فکر میکنم🙂↔️🫠
نظری ندارید؟؟؟
اگر میدانستی در پشت این چشمان به ظاهر خوشحال و لبخندی به ظاهر زیبا چه رازها و درد هایی پنهان شده،
شاید حِیرت میکردی که چطور آدَمی میتواند این چنین پنهان کار باشد؟
#سرود_نگاشتم
ترس از رها شدن؟
نه، جانم! برایم مهم نیست کدام یک از آن موجودات به ظاهر انسان مرا ترک میکنند
اما اگر روزی چهره "تو" را نبینم چه؟ آن روز باید چه کنم؛ جانم؟
#سرود_نگاشتم
