قصهگویِ ویندریا.
رفتن به کانال در Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
323
مشترکین
-224 ساعت
-27 روز
-1630 روز
آرشیو پست ها
هنوزم وقتی اسم این کتابرو میشنوم اون حسی که موقع تموم کردنش داشتم برام تداعی میشه.
واقعا با حرفاشون موافقم، ایده جذاب و قلم قوی نویسنده این کتابو تبدیل به یک شاهکار کرده.
و بازهم پیشنهاد من حتما این کتابرو بخونید:))
Repost from نور امید🍊
کتاب لاشه ی لطیف
به طور خلاصه بخوام بگم سراسر این کتاب تهوع اور و رنج اوره. با این حال این رنج مانع شما از خوندن نمیشه. در تمام صفحات این کتاب حس خوشایندی دریافت نمیکنید با این حال نمیتونید کنارش بذارید. خدای من، این کتاب در دو خط انتهایی یه کاری با ادم میکنه که به تمام احساساتی که داشتی و احتمالاتی که در طول کتاب میدادی لعنت بفرستی. قلم و ایده به شدت جذاب و تازست. بعد خوندنش با خیره شدن به روبه روم تمایل داشتم کلهامو به دیوار بکوبم.
#کتاب
اگر روحیه حساسی دارید این کتابو نخونید.
Repost from 109
https://t.me/ba_ghalam
کتابی ک بهت معرفی میکنم تکه هایی از یک کل منسجمه. چون قبلا معرفی کردم باجه تلفن میان دو دنیا رو هم پیشنهاد میکنم.
Repost from N/a
فور کنید بگم اگر چنلتون این اسمو نداشت میتونست با توجه به وایبش چه اسمی داشته باشه
و رندوم یک توصیف کوتاه از وایب چنلتون هم مینویسم.🪽
ممنون میشم جوین باشید
Repost from وارثان دریا 🌊✨️
آخرین قطره های حضورت را نوشیدم
حال فنجانی خالی ماند و من.
در جادههای خیالم اثری از ردپایت نیست، گویی آخرین طوفانی که وزید عطرشان را با خود برده باشد.
زمزمه هایم را به دست باد سپردهام؛ به آن امید که دیگر هرگز به سوی من برشان نگرداند...آنگاه،
نفسی آسوده در ریه هایم میکشم. عطر آرامشی عمیق در کوچه پس کوچه های وجودم دوید، هوای تازه در ریه هام جان گرفته بود. نمیدانم سایهی حضور تو در خاطره های غبار گرفتهام چنین سنگین بود که نمیگذاشت نفسی تازه کنم، یا سیاهی خداحافظیت! هرچه که بود، حالا "نبودنت" هوای خانه را تازه کرده است.
حالا که نیستی نسیم دوباره در میان شاخ و برگ ها میپیچد. و چشم های خستهام تازه میفهمند که عطر لذت هزاران هزار لحظه را قربانی حضور تو کرده بودند!
من آخرین بارقه های حضورت را راهی ورطهی هیچ میکنم؛
سپس آسمان اینجا آبی تر از همیشه به روزهایم سلام میکند.
چشم هایم را میبندم، جادهی خیالم سبز تر از همیشه برایم از امید میخواند. بگذار نسیم در میان موهایم بپیچد و به رقص بیندازدشان! بگذار عطر لبخند دوباره لب هایم را به سرخی بنشاند.
هوای تازه را در ریه هایم میکشم، فنجان را همانجایی که بود رها میکنم.
و آنگاه تو را برای همیشه، برای ابدیت، پشت سر میگذارم...
Tima @lostwriter_ti
مخصوصا اون لقب خانم کوچک که تو هردو آوردم رو خیلی دپست داشتم:))
[عههه فکرکنم دارم از خودم تعریف میکنم😂]
داشتم یه نگاه به پستهای قبلی میانداختم و یهو متوجه شدم که به طور اتفاقی این خطوط بیهوا انگار در ادامه این بوده:))
برای خودم که نوشتمشون جالب بود:)
Repost from 109
اگر این پیامو فور کنید رندوم یه آهنگ از پلی لیستم یا یه عکس از گالریم بهتون میدم.🎐
اگر خواستید میتونید بگید ی کتاب هم بهتون معرفی کنم.
مایل بودید یکی از پین های چنل رو هم میتونید فور کنید
Repost from 109
اگر این پیامو فور کنید رندوم یه آهنگ از پلی لیستم یا یه عکس از گالریم بهتون میدم.🎐
اگر خواستید میتونید بگید ی کتاب هم بهتون معرفی کنم.
مایل بودید یکی از پین های چنل رو هم میتونید فور کنید
