🌑𝓛𝓸𝓽𝓼 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓶𝓸𝓸𝓷🌒
رفتن به کانال در Telegram
«در دل شبهای طولانی،وقتی دنیا به خواب فرو میره من با کلمه ها حرف میزنم،اینجا جنگلی از متن هاست که درختانش از دل تنهایه منو تو روییده اند ،"اسم تو"هستم عاشق خلق کردن از هیچ☕📖.» اینجا بیا حرف بزنیم : https://t.me/uuyyiioopp قصه هاتو بگو : @bangtan6915
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
299
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-77 روز
-4730 روز
آرشیو پست ها
از یک جایی به بعد یک جوری به چپم میگیرمتون....
که به زنده بودنتون شک کنید
😁
https://t.me/kagame7
- لیونا
ـ بله
- هنوز خوابیییی
- دیشب نخوابیدم آخر صبح زود خوابم برد
- بیا بیرون
- چی؟
- منتظرما
- هاکان بابام
- نگران نباش بابات رفته ماموریت
- چرا به من هیچی نگفته
- من منتظرم
- آخه من کلی کار دارم به این زودیا نمیام بیرون
- آخه تایم هم کمه باید سریعتر من برم
- کسی خونه نیست مامانم که رفته بیرون بابامم که ماموریته بیا تو
- اما.... هیچی باشه
لیونا به سمت در میره و در رو برای هاکان باز میکنه
- تااادددااااا
- هی این چیه
- بگیرش بهت میگم
- بیا تو
هاکان و لیونا میرن داخل خونه و روی یکی از مبل ها میشینن
- بازش کن
- به چه مناسبته؟
- ورودت به زندگیم
وقتی لیونا کادوی کوچیک هاکان رو باز کرد با یک گردنبند کوچیک و ریز نقش روبهرو شد
- وای خداااااا چه خوشگله
- بده برات ببندمش
وقتی هاکان به لیونا نزدیک شده بود دستاش رو به پشت موهای لیونا و سمت گردنش برده بود
فاصله ای بین لب هاشون نبود
که صدای یکی از بیرون شنیده میشد
- لیونااااا من اومدم
تا لیونا صدای مامانش رو شنید دست هاکان رو گرفت و برد توی اتاقش و خودش اومد بیرون و رفت سمت در
- هنوز خوابیییی باز کن درو
- اوه سلام مامان
- چرا انقد دیر درو باز کردی
- داشتم آهنگ گوش میدادم نشنیدم صداتونو
ببین این لباس رو برات خریدم قشنگع نه
- آره خیلی قشنگه ممنون
- برو بپوشش بیا
- نه نه نه الان حوصله ندارم ، دارم اتاقم رو مرتب میکنم کارم که تموم شد میپوشمش
- عجیب رفتار میکنی
- من؟ نه بابا ، میرم لباسم رو جمع کنم
لیونا سریع به سمت اتاقش میره و درو باز میکنه آهسته به اطرافش نگاه میکنه و با صدای آروم میگه
- هاکان هاکان کجایی؟
بعد هاکان در کمد رو باز میکنه و با یک چهره ی خسته به لیونا نگاه میکنه
- ببخشید نمیدونستم مامانم قراره بیاد
- من چجوری برم
- مگه نگفتی آدم نیستی
- خب
- از پنجره برو ارتفاعش زیاد نیست در حد تو هست
- برم؟
- نمیخوای که بمونی
- من میمونم فردا صبح که مامانت رفت میرم
- زده به سرت باید بری
بعد دست هاکان رو میگیره و به سمت پنجره میبره
- خدافظ
- اما...
- اما نداره بدو تا مامانم نیومده
- باشه...
بعد هاکان میره
لیونا هم میره بیرون و به مامانش میگه
- چرا بابا بهم نگفته میخواد بره؟
- چرا با بابات اینجوری کردی؟
- کاری کردم؟
- کی تو زندگیته لیونا
- زندگی من؟
- هاکان برگشته نه
- اونش به خودم مربوطه
- داری پدرتو نابود میکنی
- اول اون منو داغون کرد الان منم که دیگه بیخیالش شدم
- بس کن لیونا
- من میرم تو اتاقم مامان
وقتی لیونا در حال رفتن بود مامانش گفت
- میدونی که اگه بابا بفهمه دوباره هاکان برگشته نمیذاره زنده در بره
- اگه این کارو کنه منم شمارو ول میکنم
یعنی چی؟
منظور مامان لیونا چی بود؟
لیونا باید بیخیال هاکان میشد؟
یا هنوز به خاطر عشق زیاد میخواد باهاش باشه؟
پدر لیونا هاکان رو ول میکنه؟
.....
رمان: عشق یک خون اشام ✨
پارت شونزده
https://t.me/kagame7
وقتی حس کردم بالاخره توی یک جای امن نفس میکشم یک جای خوب زندگی میکنم
که فرار به خیالاتم برام راحتتر شده بود:)
https://t.me/kagame7
