چتر برای چه؟خیال که خیس نمیشود.
رفتن به کانال در Telegram
https://t.me/+pcpNqw4PhEg2MWRk پرایوت @playlistocean پلیلیست @sareliynbot ناشناسم
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
579
مشترکین
-224 ساعت
+27 روز
+7630 روز
آرشیو پست ها
If I broke your heart, would you take me back? If I broke my arm, would you sign my cast? When I was young, I would love too fast Hope I don't repeat my past 'Cause I'm not scared of lovin' you I'm just scared of losin' you I'm not scared of anyone or dying young Or if you're gonna find somebody new 'Cause how could they love you As much as I do? As much as I do If I lose my shit, promise not to laugh If I throw a fit and get photographed Would you take my side? Would you hold my hand? If they sell a lie, don't let 'em send me back 'Cause I'm not scared of lovin' you I'm just scared of losin' you I'm not scared of anyone or dying young Or if you're gonna find somebody new 'Cause how could they love you As much as I do? As much as I do
Repost from N/a
اگه رفتار بابامو باهام ببینی متوجه میشی چرا نمیتونم جایی که کوچیک ترین بی توجهی بهم بشه بمونم:))
Repost from قلعهی کوچیک هاول
یک زوج توی تیک تاک هست که خیلی خیلی جدی I'm manifesting their entire relationship.
یک ویدیو اقاعه تو پیجش گذاشته بود در این باره که من پیجم درواقع فن پیج نامزدمه و فقط اون رو adore میکنم و در تماااااام ویدیوهاشون این قضیه رو خیلی واضح دارن
عاشقشونم جدی
فوق العاده اتشین و باحال هستن
میشه گفت در بیشتر جنبههای زندگیم موفق بودم، جز روابط انسانی . تنها بخشی که واقعاً ازش ناراضیم همینجاست؛ اینکه هنوز نمیدونم چطور صمیمیت بسازم یا ارتباط سالم و عمیقی با آدما برقرار کنم.
Repost from Mysoul🕊️
تاحالا شده همش سعی کنی به ادما ثابت کنی چیزی که ظاهرت نشون میده اشتباهه؟ تو خیلی میخوای ارتباط بگیری میخوای بگی خوش صحبتی و ادم نچسب و جدی نیستی اما همیشه بقیه رو بهت ترجیح میدن؟چون هیچ وقت اولش نتونستی خودتو ثابت کنی و تقریبا تا حدودی تو ذهنشون منفور موندی همیشه بقیه از تو زودتر جنبیدن .(اون ادم منم)
Repost from le vent nous portera
زندگی در یک وصل است و من در این وصل بودهام و الان هم هستم، اما این الان بودن من در وصل با همه اجزای زندگی تطبیق نمیکند. فروغ در خون من بود و حالا هم هست. فروغ در میان انگشتان من بود و حالا نیست. وقتی بود من او را جوری دوست داشتم که حتا شادیهای روزانهی او و خودم را میتوانستم فدای آزارندیدن دیگران کنم. در یک مهمانی گنده از فاصلهی پنجاهمتری نور چشم او را میدیدم و همین رسیدن بود. حتا اگر عصبانی میشد از این سکوت من، میدانستم که باهمیم. حتا اگر عصبانی میشد و طغیان میکرد میدانستم زنده است و باهمیم. اما حالا فقط در من زنده است و نه روبهروی من. نمیدانم اما شاید اگر این زیبایی اول خراب شده بود و آلوده و بعد از میان میرفت، تحمل ازمیانرفتنش را میداشتم. اما حالا چیزی کامل و پاک و سرافراز روبهروی من نیست. هرچند درد من است. من دیگر هیچ کاری و هیچ آرزویی و هیچ امیدی و هیچ میلی ندارم و از این در رنجم که چگونه از ده ثانیه تا ده سال دیگر را در این معلقبودن بگذرانم.
[...]
راه میروم و فروغ را کنار خود میبینم اما میدانم که نیست. صدایش را میشنوم اما حرفهایش یادگار حرفهایش هستند، نه حرفهای تازه دربارهی مطالبی تازه. از تماشای پشت ویترینها، نوشیدن شراب و شنیدن نمایشها و دیدن فیلمها و خواندن کتابها و ملاقات آدمهای تازه، همه و همیشه به حسرت این میافتم که ای کاش او هم بود. تو معنی دیوانهشدن را نمیدانی. من دیوانه شدهام... میدانی، دیدن و شنیدن و حسکردن، و فکرکردن که در این دیدنها و شنیدنها و حسکردنها با او هستم و برای او هم میبینم و میشنوم و حس میکنم بهطور کامل و قاطعی قانعم نمیکند، زیرا در پشت دیوار شعورم این ظن را دارم که چنین کاری نشانهای از دیوانگی و غلطبودن است. چقدر بنویسم؟ بس است، دلم تنگ است و هیچچیز آسودهام نخواهد کرد. همه این سالها و قرنها و آدمهای رفته و ساختمانهای بهجامانده و درختها و تابلوها و قدمت، به جای اینکه بُعد روشنی به من بدهند تا درد رفتن او را بیشتر تحمل کنم، ترس و وحشت ماندن و آگاهماندن به رفتن او در سالهای آینده را زیادتر میکنند.
[...]
و من برای برگشتن به جایی، هیچجا ندارم جز قبر او و اتاق خواب او. در عین حال نمیخواهم بودن و ماندن من، بودن و ماندن زشت و خرابی باشد زیرا من قالب او هستم و نمیخواهم او در قالب خرابیها جا داشته باشد. و آنوقت نمیدانم این تابوت او را که تن و جسم من است چگونه مزین و روشن نگاه دارم.
— از نامههای ابراهیم گلستان به صادق چوبک در سال مرگ فروغ
نمیدونم براتون پیش اومده یا نه؟
اما من بخاطر یه اشتباه بخاطر یه انتخاب غلط یا مسیر غلط ،دلم میخواد میتونستم از اول زندگیو شروع کنم که اون اشتباه رو پاک کنم.
نمیتونم ادامه بدم اینطوری
حس میکنم باید الزایمر بگیرم تا یادم بره
Repost from N/a
راه خودت را برو ، چند سالِ بعد هیچکس حسرت هایِ تو را گردن نمیگیرد ، حتي آن کسی که تو را محدودت کرد و از تلاش بازداشت.
«غم فقط پردهایه که نمیذاره حقیقت رو ببینی؛ برای همین سعی میکنن ما رو در موضع ضعف نگه دارن.»
