fa
Feedback
هیتانوشت✨ آناهیتا آهنگری

هیتانوشت✨ آناهیتا آهنگری

رفتن به کانال در Telegram

پاشو یه چایی بریز، بیا بشین تا تعریف کنم.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
226
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+27 روز
+730 روز
آرشیو پست ها
یک روز عادی در مرکز تراپی دکتر فهراتی بیمار (با تعجب): دکتر، این نسخه رو که دادید نسخه‌پیچ داروخانه نتونست بخونه، گفت: "این بیشتر شبیه نقشه گنج گالیوره" س‌.ف (با آرامش و خونسردی): هر نسخه‌ام… یه معمای ذهنیه. دارو؟ نه، تمرین فکر. آ.آ: آره… از دور که نگاه کنی، مثل یه تست رورشاخه. همه چی توش معلوم می‌شه… یا شاید اصلاً معلوم نشه. بیمار (کلافه): ولی هیچ دارویی بهم ندادن. س‌.ف (با لبخند آرام): خط خودم هم برام مبهمه… چون ذهنم همیشه جلوتر از قلممه. آ.آ (زیر لب): منم راستشو بخواید نمی‌فهمم چی می‌نویسه. بیمار: یعنی شما دوتا هنوز نمی‌دونید چی نوشتید؟ س‌.ف (با لبخند مطمئن): دقیقاً… و شاید همین باعث می‌شه درمان ما یونیک باشه. درمان از ناخودآگاه شروع می‌شه… حتی ناخودآگاه خودمون. آ.آ (با هیجان): یعنی ما دو نفریم… ولی یه ناخودآگاه مشترک داریم. بیمار با چشمانی خیس نعره‌ای زد، جامه به تن درید و راهی بیابان شد. مهدی فرخ‌نژاد https://t.me/MF_khatkhati

آرامش میری متخصص چشم میگه: «از اعصابه خانم.» میری دکتر ریه: «خانم عصبی شدید؟» میری قلب: «حرص و جوش زیاد میخوری؟» میری کلیه: «عصبی اصلن نشو.» میری عمومی: «عزیزم آرامش داشته باش.» تو این سه سال گذشته حدودن ۹۰۰روزشو مریض بودم. آخرین باری که هیچ مشکلی نداشتم، یادم نیست. استعلاجی‌های شرکت سر به فلک کشیده. دیگه باید کلی عکس و مدرک جمع کنم تا بگم: «آقا من واقعن حالم خوب نیس.» همیشه به همه مخصوصن مامی میگم: «حرص نخور، انقد اعصابتو خورد نکن، ناراحتیاتو تموم کن، همینه که مریض میشی.» ولی وقتی خودم اینارو میشنوم، فقط الکی سر تکون میدمو میگم باشه. به خیال خودم قرص و سرم و آمپول بر هر دردی دواست. زرت. نخیر عزیزم. تو ۴۸ساعت ۴بار سرم بزنی و بازم فشارت روی ۷باشه، میبینی نه، مشکل با سوراخ سوراخ شدن دستت حل نمیشه. ولی آدمایی که میان دلسوزی میکنن، سوپ بخور، تقویت کن خودتو، چیزای مقوی بخور، آبلیمو عسل، دم‌نوش گوز، اکسیژن خانگی، شکلات، ویتامین سی، قرص زیرزبونی، قرص آسنترای شونصد، شربت آویشن و… لطفن دهنتو ببند. ببخشید انقدر بی‌ادب شدم، ولی آخه مغزت چی میگه؟ چرا فک میکنی من تو این ۹۰۰روزه نشستم تا عیسی‌مسیح خوبم کنه. نه من همه کار کردم و الان دو روزه رو به قبله دراز کشیدمو از خدا میخام دیگه چشام وا نشه. من به یه چیزی رسیدم. خیلی بهتر از سوزن و شربت و قرص جواب میده. وقتی به کسی میگی: «خدا بهت سلامتی بده.» کنارش بگو: «خدا بهت آرامش بده.» تا آرامش نباشه سلامتی‌ در کار نیست. مرسی. اَه. البته ببخشید بی‌اعصاب بودنم رو بزارید، پای مریضیم. بیا نفهمیدم آخر چی شد. برای این‌که مریضم، بی‌اعصابم. یا چون بی‌اعصابم، مریضم. #مریض_نوشت آناهیتا آهنگری

دیگه دیره واسه خاطره ساختن از این به بعد، فقط باید، خاطره بازی کرد. دیالوگ سریال در انتهای‌شب

دو روز مانده به یک‌شنبه امروز کم عجیب نبود. ساعت ۸صبح بیدار شدم، چون باید با یه مشاور مهاجرتی صحبت میکردم. بعد از چک کردن ایمیل، تراپیستم زنگ زد. یه دل سیر اشک ریختم. گوشی رو که قطع کردم، تو دلم گفتم چیکار کنم چیکار نکنم. بله. آبگوشت. وقتی آشپزیم تموم شد، افتادم به جون لباسا. طبق نظریه‌ی نامطلوبی، لباسایی که بیشتر از یک‌سال نپوشیدی، دیگه نمیپوشی. یه دو سه تا کیسه‌ی بزرگ شد. نوبت کلاس وحشی‌بازی شد. اجازه بده تیر آخر جایی زده بشه که استاد گفت: «میخایم امروز راجع‌به عشق حرف بزنیم.» هِی. این چه سمّی بود. باید سوالی که تو دلمون مونده از عشق گذشتمون رو، بنویسیم. به همین‌جا ختم نمیشه گلم. باید ۳تا جواب متفاوتم، برای اون سوال، از جانب عشقمون بنویسیم! استاد با ذوق پرسید: «جوابای خیلی متفاوت نوشتید؟» مقتدرانه گفتم: «نه.» من هر سه تا جوابم عین هم بود. فقط کلمات مترادف به کار میبردمو میکردمشون یه جواب جدید. وحشی‌بازی‌ام با بغض تموم شد. گفتم چیکار کنم حال و هوام عوض شه. به آنا زنگ زدم. آنا لندن زندگی میکنه و خب چند وقت بود، نمیشد باهم ویدیوکال کنیم. حرف زدیم زدیم زدیم یهو پرسید: «آنا حالت خوبه؟» گفتم: «عشق ابدی رو تعریف کن، دیدی طناز…» وسط حرفم پرسید: «آنا میگم خوبی؟» گفتم: «آره بابا.» چون طبق معمول، آنتن قطع و وصل میشد، سریع تا نبینه، اشکمو پاک کردمو خندیدم: «آره خوبم خوبم. دیدی طنازو؟» بعد صحبتم پیام اومد که امروز بازخورد کلاس نویسندگی خلاق پیشرفته داریم. اونقد متن همه خوب بود که میخاستم متن خودمو پاک کنم، ولی دی‌دی و شیما و سحر گفتن نه. استاد متنمو خوند. «دستبند. خوبه آناهیتا با یه چیز عینی و ملموس کار کردی.» چند دقه تو دلش خوند همش اخم میکرد، لبخند میزد، تا سرشو تکون داد و گفت: «آفرین به یه جایی میرسه. این صحنه بار عاطفی زیادی داره….» خب جالب شد. دوباره اشکم اومد. امروز کوچولو کوچولو زیاد گریه کردم. ولی اشکال نداره به جاش آبگوشتم خوشمزه بود. #یادداشت_شبانه آناهیتا آهنگری

من+آرزو=نرسیدن به آرزوهات هر شب یه سری بزن. چرا؟ واقعن چرا عُرف شد؟ چرا میگیم تولدت مبارک. به همه‌ی آرزوهات برسی. آقا ما به ۹۹٪آرزوهای زندگیمون نمیرسیم. اون خیلی گنده‌ها رو میگما. آرزو داشتم داداش داشتم. خب ندارم. آرزو داشتم خیلی سیاه بودم. خب نیستم. آرزو داشتم ایران جای قشنگ‌تری باشه. خب نیست. آرزو داشتم بهش برسم. خب نمیخاد. آرزو دارم موهامو سه سانتی بزنم. خب نمیتونم. آرزو دارم وقتی مُردم جنازمو بفرستن آسمون. ولی نمیکنن. عزیزم امیدوارم تو به آرزوهای قشنگت برسی. #وحشی_بازی آناهیتا آهنگری

دستبند نور زرد و خسته‌ی چراغ آشپزخانه. بخار آرام از کتری بلند می‌شود. زن، پشت به مرد، چای میریزد. زن: دیگه نمیندازیش؟ مرد: چیو؟ زن: همون دستبندی که دو سال پیش برات خریدم. مرد: خیلی‌هاشو در آوردم. زن: آره، فهمیدم. سکوت. صدای قل قل کتری. زن با صدایی زیر لب که واضح نیست زمزمه میکند: حداقل بهتر از وقتیه که چندتا دستبند از هر کسی دستت بود. مرد: چیزی گفتی؟ زن: نه خیلی خوشحالم که اومدی. اگه خودم بهت نمیگفتم، بازم میومدی؟ مرد: آره دلم میخاست ببینمت. دلم تنگ شده بود. زن: من خیلی بیشتر. مرد: بیا بشین همش تو آشپزخونه‌ای. زن مینشیند، اما فاصله را حفظ میکند. زن: تو خیلی تغییر کردی. آدمی که میشناختم انقد متعهد و آقا نبود. بزرگ شدی. آفرین. مرد: مرسی. زن: من چی؟ همیشه فکر میکردم این دو سال خیلی تغییر کردم. تا دیشب که فهمیدم یه بچه شانزده ساله‌ام. میدونی الان چند روزه دارم فکر میکنم لباسو لاکم چی باشه. مرد: نه توام بزرگ شدی. خیلی بالغ شدی. میتونی رو احساست کنترل داشته باشی. زن: مسخره میکنی؟ مرد: نه جدی میگم. زن: شاید. چون الانم دلم میخاد بپرم روت، بغلت کنم ولی... مرد(وسط حرفش میپرد): اشکال نداره. زن: چقدر موهات قشنگ شده خیلی بهت میاد. مرد: اااا…قشنگ شده؟ ایده‌ی خودمه. زن: آره ولی علف باید به دهن بزی شیرین بیاد. زن نگاهش به مچ مرد می‌افتد. چند دستبند رنگی، صدای فلزهای دستبند که آرام به هم می‌خورد. زن چایش را برمی‌دارد و می‌نوشد، اما نگاهش از مچ جدا نمی‌شود. #نمایشنامه_تعلیق آناهیتا آهنگری

پیام صوتی02:37

من+عشق=عشق عجب تیتری. بیا منطقی باشیم. طبق تحقیقات میدانی، مدارکات جمع‌آوری شده، پرسش و پاسخ‌هایی که در طول زندگیم انجام شده، فهمیدم که بله من عاشق بودم، هستم و خاهم بود. عشقو لمس کردم. وقتی شمُردمو دیدم 68 تا مژه رو پلک بالای چشم راستشه. وقتی صب از خاب بیدار میشه سه بار و نیم بدنش رو کش و قوس میده بعد آروم چشماشو باز میکنه اگه پیشش باشم که صداشو بچگونه میکنه میگه سلام. اگه پیشش نباشم گوشیشو از زیر بالشت، بغل شوفاژ روشن میکنه تا ببینه چه پیامایی براش اومده. وقتی صبونه معمولن دو تا تخم‌مرغ میخوره یکی شل یکی سفت. وقتی غریبه‌ها شوخی‌های شوهرعمه‌ای میکنن یه خنده‌ی زشتی بهشون میزنه. ولی خدا اون روز رو نیاره که واقعی بخنده. دلم میخاد به گینس ایمیل بزنم بگم قشنگترین خنده‌ی دنیا معلوم شد. وقتی تو چله‌ی تابستونم زیرپیرهن میپوشه. میگم: «واه واه. این چیه میپوشی؟» میگه: «اسمش روشه عرق‌گیر.» هر کی جاش بود مسخره‌اش میکردم ، ولی خب با عرق‌گیر گفتن اون پروانه‌های دلم بال بال میزنن. فک کنم من بلدم عشق چیه. ولی اگه بخام خودمو با عشق جمع ببندم طبیعتن باید حذف‌شم. عشق خیلی بزرگه، مهمه آره. ولی خب تا حالا عاشقم نبودن. فقط عاشق بودم. حالا بیا یکم چشم کلانتری رو دور ببینیم کلن صورت مسئله رو عوض کنیم. تو+عشق=تو آهان. حالا شد. فک کن عشق ترکِ موتور تو نشسته. همش باید محکم‌تر بگیرتت، که یه وقت نیفته. اصن تو چی‌ هستی که عشق به تو تکیه میکنه. شاید اصلن خدایی؟ مطمئنم یه همچین چیزایی هستی. نمیدونم اصلن ولش کن. آقا جواب معادله اینطوری شد. تو>...>عشق>....>من #وحشی_بازی آناهیتا آهنگری

من+کاش=مرگ مرگ همیشه با وایسادن ضربان قلب اتفاق نمیفته. راستی گفتم ضربان قلب. کاش بیشتر سرمو رو سینه‌اش میزاشتم. کاش بیشتر به صدای قلبش گوش میدادم. واج آرایی رو تو مدرسه درست یاد نگرفتم، ولی تو زندگی خوب فهمیدمش. به خودم اومدم دیدم توی هر جمله‌ای که میگم یه «ای کاش» هست. باید به کدوم دادگاه بابت حسرت‌های زندگیمون مراجعه کنیم؟ اصن چرا این موضوع انقد نادیده گرفته میشه؟ حتمن برای توام پیش اومده. «کاش دوسم داشت. کاش ازدواج نمیکردم. کاش انقد دلم تنگ نمیشد. کاش بیشتر بوسش میکردم. کاش روزای خوبمون بازم تکرار شه. کاش همه چیو از اول شروع کنیم. کاش فقط چند روزِ رویایی داشته باشیم.» یا «کاش ایران جای بهتری بود. کاش بابای بهتری داشتم. کاش داداشم زنده بود. کاش پولدار بودم. کاش چاق نبودم.» تو ثانیه میتونی چندتا ای کاش از زندگیت بنویسی؟ اینه ‌که مهمه. البته شاید بی‌وقفه بنویسی، ولی مشکل با اصل ماجرا نداشته باشی. اون دیگه پیچیده میشه. میره تو مبحث «دلخوشی». تو یه دلخوشی داشته باش. دیگه وقتی آه عمیق کشیدیو گفتی ای کاش... جمله‌ات تموم نشده، برای اون دلخوشیه لبخند میزنی. راستی مرگ همیشه با وایسادن ضربان قلب اتفاق نمیفته. #وحشی‌بازی آناهیتا آهنگری

نه.عشق نقطه نیست. وقتی عشق گفتند، شما بیاید سرِ خط. #یکشنبه‌نوشت آناهیتا آهنگری

من+ایموجی=معنا یه لحظه فک‌کن، وقتی داری تایپ میکنی، هیچ ایموجی‌ای نباشه.😐 یا مثلن، کنار اسم کسی که تو گوشیت ذخیره کردی، ایموجی‌ای وجود نداشته باشه.🤦🏼‍♀️ دوست من باید کنار اسمش، یه ایموجی قشنگ باشه وگرنه دوست من نیست و صرفن فقط یه آشناعه.🤫 زندگی من با ایموجی‌ها گره خورده.🪢 گوشیم کمترین ظرفیت خالی هم داشته باشه، وقتی ایموجی جدیدی میاد، باید آپدیت کنم.📲 یه سری ایموجی‌هام هست که برام مقدسه.🫠 مثلن قلب طوسی، برای منی که عاشق رنگ طوسی‌ام، انقلاب بزرگی بود تو صنعت قلبا.🩶 یا مثلن ۸پا، نماد منو خاهرمه.🐙 شاید فک کنید دنیای ایموجی‌ها تازه‌اس.🧐 ولی نه.🤨 یادتونه گوشی تق تقیا دو نقطه ستاره میذاشتیمو باهاش عشق‌بازی میکردیم.:* خلاصه از ایموجی‌ها سطحی نگذرید.😌 اونا دنیای عجیبی دارن.😎 #وحشی_بازی 😏 آناهیتا آهنگری🍒

من + عشق = فرار نمی‌فهمم چرا برای بقیه معلوم نیست که باید از عشق فرار کرد. این قرار منه‌ها. شما اگر عاشق بشی خیلی هم برات ضعف می‌کنم و تبریک می‌گم. می‌گم عشق برکته، خوبه، قشنگه. برای من اما عاشقی شگون نداره‌. نه چون هر بار رنج و سرخوردگی. آدم عاشق که از این چیزا فرار نداره. قرارش همینه. من تاب عشق گرفتن ندارم. تاب ندارم که ببینم یکی دوستم داره بیشتر از خودش. یکی آدم حسابم می‌کنه بیشتر از خودم. می‌دونی یه چیزایی جور نیست. جورِ من نیست. اگر اون دوستم داره واسه اینه که هنوز نمی‌شناسه درست منو. نمی‌دونه چقدر احمق و ضعیف و تکراری و پر توقع و تنهام. اولش هم که هیچ‌کس گردن نمی‌گیره براش مهمه. اول می‌گن تو هر چی باشی عاشقتم. عشق بی‌قید و شرط. بعد اما. تا اولین نقطه که از حرفم کارم خلقم ریختم خوشش نیاد. بهونه و انگ و عیب و دعوا و بی‌وفایی. همین دیگه. من + عشق، تا اطلاع ثانوی فقط فرار. #تکگویه #پادمستی

اومدی برای لاس زدن یا شاپ کردن؟ انتظامات پارکینگ پرسید: «شاپینگ میرید یا سینما؟» شاپینگ؟ جدی‌میفرمایید! ینی شما جمعه با زن و بچه میرید شاپینگ. حتمن شاپ هم می‌کنید. با غش غش خنده، پاساژ‌گردی شروع شد. وارد اولین مغازه شدم و بله. مثل همیشه عاشق لختی‌ترین لباس شدم. خب واقعن مناسب نیست. خیلی منطقی برخورد کردمو گذاشتم سرجاش. از مغازه اومدم بیرونو رفتم سراغ جینگیلی فروشی. خریدامو صندوق بردم. کارتو بهش دادم. حس کردم صدای ویبره اومد. گوشیمو از تو کیفم... گوشی. گوشی. گوشی. نشستم کف زمین. این آدمایی که ازخاطره‌ی گوشی دزدینشون تعریف میکنن، چطور هنوز زنده‌ان؟ «خانم خاهش میکنم اینطوری گریه نکنید. الان دوربینارو چک میکنیم پیدا میشه.» بچه خر کردن مصداق همچین جمله‌هایی میشه. زل زدم به دوربینایی که داشت از مانیتورش نشون میداد. چه جالب هیچی دستم نیست. کیفمو باز نگاه کردم. همون کیف پلنگی دهن گشاد. یه بچه‌ی نوزاد هم توش جا میشه. بدون هیچی زیپی. عکسام، پیامام، خاطره‌هایی که باهاش ساختم. خود گوشی عزیزم. مسئول حراست فکر کرد کسی مرده: «خانم شما چرا انقدر نگرانی؟ الان میگم کل دورینارو چک کنن. سلام تو کی اومدی خوبی؟» «سلام چطوری؟ وای چقدر امروز اینجا شلوغه، خسته نباشی.» درسته. من داشتم زار زار گریه میکردم و مسئول حراست، در حال لاس زدن بود. سرتونو درد نیارم. گوشی من بعد از چند ساعت پیدا شد. کجا بود؟ تو ماشینی که توی پارکینگ پارک بود. پارکینگ همون جایی که برای شاپینگ رفته بودیم! (من دلم میخاد کتابی و سالم بنویسم، ولی مغزم بعضی وقتا یاری نمیده) #یادداشت_روزانه آناهیتا آهنگری

خانوم پیانو بلدم، فقط یادم نمیاد مصاحبه با ندا غریب‌نواز مدرس پیانو-آموزشگاه ندای موسیقی - ندا جان، آموزش پیانو به بچه‌های کوچک چه شکلیه؟ +سخت(باخنده‌ی عصبی) یه چیزی بین تدریس، اجرای زنده، مهدکودک، و نابودی اعصاب. هیچ جلسه‌ای مثل جلسه‌ی قبل نیست. یه روز با بچه‌ای طرفی که داره با کیبورد حرف می‌زنه و باهاش دوست شده، یه روز دیگه با یکی که فکر می‌کنه کلید سل اسم یه آدمه. - یعنی اصلن برنامه‌ریزی نمی‌کنی براشون؟ که آموزشت رو یه نظم خاص پیش بره. + برنامه‌ریزی که می‌کنم، ولی خب، بچه‌ها هم برنامه‌ریزی خودشونو دارن. مثلن یه بار برنامه داشتم نت‌خوانی کار کنیم، ولی یکی از بچه‌ها لاک از تو کیفش درآورد، همه رو تشویق به لاک زدن کرد. منم مجبور شدم با بدبختی نت‌هارو به جای خودکار با لاک نشون بدم. - سخت‌ترین بخش آموزش به بچه‌ها چیه؟ + اینکه هم‌زمان باید بچه رو آروم نگه‌داری، باهاش دوست باشی، درس بدی و تمرکزش رو نگه‌داری. - خانواده‌ها هم تأثیر دارن؟ + خیلی. بعضی مامان‌ها با استرس میان، انگار دارن بچه رو برای کنکور دکترا ثبت‌نام می‌کنن. بعضیا هم انگار فقط دنبال این هستن که بچه‌شون زودتر از بقیه قطعه بزنه تا پز بدن. من باید وسط این فشارها، هم حامی بچه باشم، هم حامی خودم. - هیچ وقت حس نکردی دیگه نمی‌کشی؟ + چرا، هر هفته حداقل یه‌بار. - آخرش چی باعث می‌شه ادامه بدی؟ + شاید چون ته دلم می‌دونم دارم یه‌چیز مهم‌تر از موسیقی بهشون یاد می‌دم. صبر، تمرکز، گوش دادن، لذت از تلاش. و خب هیچی اندازه‌ی ذوق یه بچه وقتی اولین قطعه‌شو می‌زنه، قشنگ نیست. -خیلی ممنونم وقتتو در اختیار گذاشت. +مرسی از تو که منو انتخاب کردی. #جستار آناهیتا آهنگری

من عاشق پلنگم
نویسنده‌ساز می‌گوید: «از چیزهایی بنویسید که شمارو به وجد میاره.»
کلاه پلنگی چند روزیست که روی مبل نشسته و هر روز دستش را تکان می‌دهد. تا کی می‌تواند این همه بی‌توجهی را، تحمل کند و دم نزند. فرق گذاشتن تا کی؟ از روزی که آن‌ها را خریدم، کیف یک ثانیه هم از دستم جدا نشده اما کلاه معصوم. امروز روز توست. شلوار‌کوتاهم را پوشیدم. که اصلن مناسب شرکت نیست. تی‌شرت سفید ‌دلبرم. کیف را دستم انداختم. کلاه. کلاه جان به نظرت خیلی اسپرت نیستی؟ میخاهم سرکار بروم نه پیاده‌روی باشگاه انقلاب. صدای درونم می‌گوید: «چقدسخت می‌گیری زن، گناه داره ولش کن.» مثل همیشه دیر شده است. به آینه نگاه می‌کنم. فتبارک الله احسن الخالقین. پلنگی بودن معجزه کرده یا کلاه قشنگم؟ به بهار پیام می‌دهم: «بهار برا ۵شنبه صب برام یه وقت ناخن بزار. با طرح پلنگی.» #وجدآور آناهیتا آهنگری

در ستایش یک‌شنبه پیش‌تر گفته بودم که یک‌شنبه‌ها برایم رنگ‌و بوی دیگری دارد. حتا غمش نیز. امروز همان یک‌شنبه بود. گریه کردم. خندیدم، هر چند مصنوعی. از ته دل میخاستم از آن یک‌شنبه‌های خوب باشد. اما نه. تا اطلاع ثانوی همه‌ی روزها بد است. حتا یک‌شنبه‌ها. #به_وقت_چس_ناله آناهیتا آهنگری

خانم پیانو بلدم، فقط یادم نمیاد اولین قانون آموزش پیانو به بچه‌های پنج‌ساله : «هیچ قانونی وجود نداره.» چون تا بگویید: «خب عزیزم دستتو بذار روی "سل"» یکی از بچه‌ها با لاک‌پشت اسباب‌بازی روی کیبورد مینشیند و می‌گوید: «خانم ببین لاک‌پشت هم پیانو بلده.» تو هم لبخند مصنوعی می‌زنی، در حالی که داری با خودت فکر می‌کنی: «چرا من معلم پیانو شدم؟ چرا سراغ شیرینی‌پزی نرفتم؟ چرا دوتا چشم بیشتر ندارم که بتونم هم بچه رو ببینم، هم مادرشو که از پشت در تمام حواسش به ماست.» بعضی روزا واقعن فکر می‌کنم بچه‌ها نقشه می‌کشند. انگار شب قبلش جلسه داشتند. در تلگرام سر گروهشان می‌گوید: «بچه‌ها فردا همگی وانمود می‌کنیم که نمیدونیم نت “دو” کجاست. یادتون نره، اگه خانم گفت "دو"، بگید: "دو" همون خطاس که ازش 5 تا داریم.» بعد که سرکلاس می‌آیند، همه مظلوم و گیج نگاهم می‌کنند، طوری که یک لحظه به خودم شک می‌کنم که شاید کل موسیقی از اول اشتباه بوده است. آناهیتا آهنگری #جستار

یه وقتایی فقط نگاه می‌کنی و هیچی نمی‌گی، نه چون چیزی نداری بگی، چون می‌دونی گفتنش سهم تو رو بیشتر از قبل، کم‌رنگ می‌کنه. آناهیتا آهنگری

Repost from N/a
شب دوم✨ مخاطب دوم: آناهیتا😁

سلام سلام. حتا خجالت میکشم سلام کنم. بیا بهم بگو سلامو زهرمار. اصن این یه هفته کجا بودی؟ عرضم به خدمتتون، بعله، سفر بودم. سفری که اولش با پی ام اس شروع شد. تا پامو گذاشتم دریا به صرف آب‌بازی، «فوقع ما وقع» اتفاق افتاد و در به در دنبال دوش و لباس تمیز و نوار بهداشتی بودم. ناگفته نماند که خود سفر هم لحظه‌های ناراحتی عجیب کم نداشت. خلاصه جونم برات بگه، بلیت برگشت کنسل شد و به هزار بدبختی بلیت پیدا کردم. آخه باید به چهارشنبه میر‌سیدم. هم سرکار دیگه پارم میکردن. هم خودم خودمو برای این همه دوری از مشق و درس جر می‌دادم. ببخشید بد دهنیمو بزارید پای فشار این یک هفته. صبح زود با بدبختی بیدار شدم. آخه نصفه شب خونه رسیدم. دو روز بود سرفه‌ام خیلی زیاد شده بود. خب مشکل ریه دارم، پس جدی نگرفتم. تا شرکت رسیدم. فهمیدم بله دلم تنگ شده برای همکارام. دومین تلفنو جواب دادم و از شدت سرفه زود قطع کردم. نشستم به مشقایی که خیلی ازشون عقب بودم. تیک بازخورد کلاس پیشرفته رو تو دفترم زدم. یهو دستم لرزید! تازه یه کار انجام دادم ولی زیاد بهم فشار اومد. ااااا چه جالب. سرما خوردم. فردا کلاس حضوری دارم. فردا تئاتر میخام برم. آخ که خیلی عقبم. راستی مگه از سوزن نمی‌ترسم؟ این سرم چیه تو دستم. این حرفارو ولش کنید. من گفتم سلام تو نگو زهرمار. مچکرم. #رخدادک آناهیتا آهنگری