هیتانوشت✨ آناهیتا آهنگری
رفتن به کانال در Telegram
پاشو یه چایی بریز، بیا بشین تا تعریف کنم.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
226
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+27 روز
+730 روز
آرشیو پست ها
فَک
قهر بودم.
نه، قهر نبودم.
فک میکردم دیگه دوسم نداره.
ولی باور نمیکردم دوسم نداشته باشه.
دلم شکسته بود.
این دفعه صداش خیلی بلند بود.
تا وقتی که صحبت کردیم.
حرف زدم.
حرف نزد.
حرف زد.
حرف نزدم.
حرف زدیم.
حرف زدیم.
حرف زدیم.
من میگم حرف،
تو بشنو معجزه.
حرف، همون ارتباطیه که میتونه همه چیو تغییر بده.
آره، حرف، یه جورایی تاثیر گذارترینه.
آناهیتا آهنگری
تنگه
دلم.
برا همون روزای معمولی شرکت.
برا همون خریدای چرت و پرتی که از سر بیکاری با نیلو میکردم.
برا حقوق کامل گرفتن.
برا همون ساعت ۱۳:۳۰، هنوز غذایی که سفارش داده بودم، نیومده بود.
برا همون چک کردن کانال آدمایی که دوسشون دارم.
دلم تنگه.
برا ویدیوکال کردن با بچههای تحقیقاتی.
برا حرف زدن با آناهیتا و موژان.
برا خیابونا. برا کوچهها. کافهها. رستورانا.
برا دور زدن تو اتوبانا.
دلم یه ذرهس.
برا بهناز. برا خالهش.
برا سحر. برا سحر. برا سحر.
برا انقلاب.
دلم لَک زده.
برا فیلمنامه بین.
برا سمپوزیوم.
برا شعرماهی.
برا کلان.
فک کنم هیچوقت
انقد زیاد
برای انقد چیز
دلتنگ نبودم.
آناهیتا آهنگری
خلاصهی وبینار یکشنبه
به استاد گفتم: «استاد من ممکنه از استرس لکنت بگیرم😐۵ ۶ تا کنکور دادم هیچوقت همچین استرسی نداشتم😐فقط امیدوارم سکته نکنم😐گریهام نکنم😐و خدایی که به شدت کافیست😐😂»
استاد گفت: «به پرزای سحر فکر کن آروم میشی. توکلت به خدا دخترم»
چهل دقهی اول استاد حرف زد. فک میکرد استرسم کمتر میشه، اگه من دیرتر بیام.
اشتباه فک میکرد.
گفت: «نمین جان بیا بالا.»
دسترسی مجاز نبود.
این چه کوفتی بود این وسط.
لبِتابو گذاشته بودم ضبط کنه. خودم با گوشی بودم.
برعکسش کردم. با سیستم رفتم وبینار. ولی گوشیم. یادم رفت ضبط کنم.
خیلی چیزای دیگه یادم رفت.
اینکه بگم مامانم مهمترین آدم زندگیمه.
اینکه بگم خدارو شکر من تو زندگیم عاشق شدم و خوب بلدم عشق چه شکلیه.
استاد منو از همون آغاز، بغضیترین کرد.
گفت: «این آناهیتا رو میبینید، ازش میتونی رفاقت یاد بگیری. از ایناس که اگه تو زندان بود اسم همهی هم بندیاشو تتو میزد.»
تو لحظه حرف میزدم.
اول گفتم: «عشق بده.»
بعد گفتم: «اصن عشقی نیست.»
آخرم گفتم: «عشق قشنگترین حس که یه آدم میتونه تجربه کنه.»
جفنگ پشت جفنگ.
سحر بهم گفته بود به کامنتا توجه نکنم حواسم پرت میشه.
ولی مگه میشه کامنت «خانوم آناهیتا شما چقد خانومید. چند سالتونه؟» یا «میشه پیانو بزنید ببینیم» یا «شما چقد ساده و خودمونی هستید.» توجه نکرد.
استاد گفت: «آناهیتا خیلی قشنگ خوندی. آفرین. از این به بعد باید هر هفته بیای.»
خب من تو دلم پروانهها بال بال میزدن.
گفتم فیلترشکن دارم. استادم پرسید چخبره اونجا.
گفتم هیچی. نگام کرد گفت هیچی.
گفتم هیچی هیچی استاد. گفت پس برو توییتر از اون توییتای عجیبت بذار.
خلاصه همه کار کردن که استرس من کم بشه.
ولی نشد.
آخرش خاستیم باهمدیگه خدافظی کنیم که یهو گفتم:
«استاد من میخاستم یه چیزی بگم.»
با لبخند سرشو تکون داد.
«استاد شما معجزهی زندگی منید. مدرسه نویسندگی نعمت این معجزهس. شما، سحر، سارا و….»
حالا گریه نکن کِی گریه بکن.
زار میزدم.
هق هق میکردم.
عزاداری میکردم.
خودمونی بگم که بد ریدم😂
وقتی تموم شد، سیستمو خاموش کردم.
ایول. هیچی ضبط نکردم. اصن اون همه کامنتو نخوندم. دیگه ادامهی گریه رو انجام دادم تا اینکه سحر گفت برم اپلیکیشن تخمی بله
چهار نفر کل ۵۰دقهای که من وبینار بودمو ضبط کرده بودن.
سارا، ندا، آرمیتا…
من از آدما حرف زدم.
از عشق حرف زدم.
از آدم بودن حرف زدم.
از بد بودن خودم حرف زدم.
از نامردی حرف زدم.
از رفیق نیمهراه بودن حرف زدم.
ولی یادم رفت از اینکه چقد خوشبختم حرفی بزنم.
آناهیتا آهنگری
آدما
امروز میخام،
از آدما بگم،
برای آدما.
پی نوشت: امروز، من، تو وبینار استادم:)
قراره هیچوقت یادم نره😎👊🏽
آناهیتا آهنگری
بابا لنگ دراز عزیز
کاش بودی
واقعن کاش بودی
کاش بودی
دوستم داشتی و کاش بودی
کاش بودی
بغلت میکردم یک دستی که نه، تمام دستهای دنیا را میگرفتی تا فشارم دهی، کاش بودی
کاش بودی
وقتی دلتنگ میشدم کاش بودی
کاش بود
کاش
کاش.
آناهیتا آهنگری
حال و احوال
خود واقعیم
ترکِ قلبم
رفتار زشتِ بقیه
دل گرفتگیم
افتخار به وبینار سحر
آدما
آدما
آدما
نقطه.
آناهیتا آهنگری
مدرسه نویسندگی
ضلع جنوب میدان انقلاب.
ویدیوی سارا چگنی.
بگو شوخیه.
آناهیتا آهنگری
۱۱:۱۷
ولی من این ساعتو تا آخر عمرم یادم نمیره.
تبریکایی که گفتم.
تبریکایی که گفتن.
اون اولیها.
هیچوقت یادم نمیره.
🕊️
آناهیتا آهنگری
تو بیش از این میارزی
خودت را
قسطی زندگی میکنی
مبادا زیادی باشی
نمیدانی
تو حادثهای هستی
که باید کامل اتفاق بیفتد.
آناهیتا آهنگری
حیاطِ سکوت
شعر
راهیست که از حیاطِ سهراب میگذرد
از کنار حوضی که سکوت در آن نفس میکشد.
و ناگهان
به اتاقی میرسد
که تو در آن
نامِ یک عشق را آهسته تمرین میکنی.
آناهیتا آهنگری
یکی مونده به شنبه
چقد مسخرهس چهارشنبهها.
مسخرهترین چهارشنبه، چون باید ایمیلهای شرکتو چک کنم.
چهارشنبهی مسخره، حرفام با سحر نیمه میمونه. فقط تهش به نمیدونمِ گنده میرسه، لجی.
مسخرهشو در آورده چهارشنبه. بازخورد شعرماهی باید بره تو کووووو، تو کوچه.
گلوم میخاره. نمیشه خاروندش. چهارشنبهی خارشی مسخره.
فشارم ۱۷ رو ۱۱. از چهارشنبه مسخرهتر نیست.
فردای یه چهارشنبهی مسخره، یه پنجشنبهی مذاکراتی دارم. پنجشنبهی مضخرفاتی. املاش غلطه. یحتمل.
داره تموم میشه این مسخره بازی. گمشو چهارشنبه.
دلم برا چهارشنبههای مضحک فک کنم تنگ شه.
آناهیتا آهنگری
برای نگفتن
در جیبم چند تکه آسمان پنهان کردم
تا وقتی گریه میکنی
ابرها را آرام روی شانهات بگذارم
دهانم پر از کلمههای روشن بود
اما تو
با قیچیِ سکوت
نخِ صدا را بُریدی.
آناهیتا آهنگری
نقطه
تا آخرشو رد و بدل کردیم.
شمارهی ایرجو دادم، شمارهی خاله سهیلارو گرفتم.
آدرس دقیق پستی برا هم فرستادیم.
هیچجوره نباید بیخبر بمونیم.
آخه دله دیگه. هزار راه میره.
من طاقت ندارم از نرمی بیخبر باشم. آخه جونمه.
هر چی از دهنش در اومد گفت. مشتری شرکتو میگم. حالا اون وسط نمیدونستم از مشتری ناراحت باشمو بهم بربخوره یا از لِفت دادن یه عزیزی از یه گروهی. خدا رفتگان شما هم بیامرزه.
از سر درد نگم. اصن نمیخام از درد بگم. پام خیلی درد میکنه. چشمم خیلی بیشتر.
کاش حداقل یکم فنی بودم تا میفهمیدم آمپر بچسبه به هستهی زمین چی میشه؟ مگه تو بدترین حالت، آمپر، آسمون هفتم نیست؟ هستهی زمین چه گهی میخوره؟ شاید ماشین سرما خورده.
میگه نقطهشو بذار.
شب بخیر بابا.
ادیت.
شب بخیر.
نقطه.
#اینروزا
آناهیتا آهنگری
Repost from خیالدوز | سحر فرهادی
خبری دادهاند
دُم دانیاسوری افتاد،
روی گونهات.
...مژههایت را که میشمرد مادر.
:«انقراض»
مادر جیغ زد و گفت.
پینوشت: برخی، وجود مژه بر روی گونه را نشانهای از اجل دانستهاند.
جِر زَنی قبول نیست
+ دستتو بده.
- بیا. (دستش را دراز کرد.)
+ نخاستم بگیرم که. دلت خوشه. بزن قدش.
- اااا اینجوریه.
+ بعله. ۱ ۲ ۳ که گفتم باهم میدویم، هر کی رسید به اون درخت میبره.
- قبوله.
+ ۱ ۱ ۱ (دوید.)
پسر با خنده نگاهش کرد. دختر نزدیک و نزدیکتر به درخت شد.
+ بدو دیگه. چیکار میکنی پس؟ خوشگل ندیدی؟
پسر با خنده دوید. از دختر جلوتر رفت.
- اول. اول. من رسیدم.
دختر مشغول تماشای مردی بود که به گربهها غذا میداد و در همان نیمهی راه ایستاده بود.
+ بیا اینجا. این همه پیشی دیدی یه جا؟
- آره یه آقائه براشون ریخته؟
+ اوهوم. قبلن دیده بودیش؟
- هزار بار. همیشه میاد.
+ خیلی باحاله که.
- آره. راستی خوشگله شما وقتی حواست به پیشیها بود من بردم.
+ بابا جون شما وقتی حواست به من بود نفهمیدی من گفتم ۱ ۱ ۱. قرار بود بگم ۱ ۲ ۳.
آناهیتا آهنگری
باربیِ مدرسه
سارا
همیشه بود. از همون اولش.
اولین اسمی که وارد تمرینجا میشدی، میدیدی، سارا بود.
سارا چگنی.
هیچوقت نگفتم چگینی. بلد بودم بخونمش. راحت بود برام.
بعدتر که شناختمش، گفت حساسه رو فامیلیش.
منم تو دلم خوشحال شدم که هورا من از اول میدونستم.
سارا.
بلده. خیلی بلده. دوستی. رفاقت.
یه چیز 200 صفحهای نوشته بودم. وقتی اینترنتا قطع بود بدون اینکه بهم بگه خونده بودتش.
دلم رفت.
قبلترم رفته بود. ولی خیلی عمیق شد.
سارا.
حافظش عجیبه. توجهش به جزئیات ستودنیه.
به قول شیما ویکیپدیامون ساراس.
تورو حفظ میکنه. یادت میگیره. گوشِت میده.
گوشتیام هست. هم خودش هم قلبش.
سارا.
چند وقتیه نیستم، نبودم.
سارا پیام داد: «سلام آناهیتا. کجایی؟ دلتنگتم.»
باهاش یکم خوش و بش معمولی کردم.
گفت: «از دوستت چخبر؟ هنوزم قهره؟»
جواب معمولی دادم. هیچی نمیدونست. نمیخاستم حرف بزنم.
گفت: «دوستی بهتر از تو رو کجا میتونست پیدا کنه؟»
گفتم:« اااا خب تو منو این شکلی میبینی.»
گفت:«من درست میبینم.اون......»
گفتم:«:)))))))))))))»
خودم میدونم هر چقد نویسندهتر باشی باهوشتری.
ولی چرا یاد سارا نبودم.
سارا
بیست و هفت، هشت تا پیام دادیم.
گفتم: «مرسی که مث همیشه به فکرمی. مث خاهر بزرگا.»
گفت: «عزیزمی آناهیتا. دوست دارم. خیلی مواظب خودت باش. یه دونه آناهیتا که بیشتر نداریم.»
اونجا بود که فهمیدم، خیلیام باهوش نیست.
خیلی نویسندس.
خیلی باهوشه.
ولی یادش رفته آناهیتا خیلی زیاده.
اونیکه ازش یه دونه بیشتر نداریم سارا خانوم چگنیعه.
آناهیتا آهنگری
