fa
Feedback
هیتانوشت✨ آناهیتا آهنگری

هیتانوشت✨ آناهیتا آهنگری

رفتن به کانال در Telegram

پاشو یه چایی بریز، بیا بشین تا تعریف کنم.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
226
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+27 روز
+730 روز
آرشیو پست ها
Repost from N/a
فکر کردم میام دنبالت وگرنه پیش‌پات گوسفند می‌کشتم این وقت شب. خیلی بعدتر از تموم‌شدنِ شعرماهی چون تِلپ کردی بعدش. همیشه شعرامو با دقت خوندی و نیم‌فاصله‌ها رو درست کردی و سر فرصت و حوصله باهام حرف زدی و بازنشر. همه‌جوره که هوامو داشتی. درست. این جستارکه. سعی میکنم باشه. داخلِ نامه. نداریم دیگه باهم. حالا که باهم راحتیم سعی میکنم تو نامه‌ت تمرینِ خوش‌نثری نکنم خیلی. انقدر گفتی شقاقیات داره مثل لجی میشه. لجی حرکت من بود که وسط صحبتای استاد نشد برات بنویسم. یعنی اونجاش که گفت:«این‌و کت‌شلوار تنت بوده نوشتی.» پشت سرش گفت:«هیتاهنگری بهت میگه شقاقیات.» چراغ اتاق خاموش بود حروف کیبورد رو پیدا نمی‌کردم. تا اومدم بنویسم نه اینطوری نیست بعدی‌ش هم گفت. زرتی نوشتم شلوارک. نه‌نه. شلوارک چیه؟ شلوارک نه تو وسعتِ لجی قطعن ولی تو دنیای من همون وسعتیه. نه که شلوارک‌ بد باشه‌ها. الان خانما هم پشت موتور شلوارک‌ میپوشن. چرا رکابی نه؟ کمی منزجرکننده بود برام چون پایین‌تنه‌ای بود. شلوارک؛ شوخیِ پایین تنه‌ای‌ست. زنده باد شلوارکِ بی‌جنسیت. مخصوصن وقتی برای اولین بار به شوخی گفتی شقاقیات گفتم:«شبیه دیوان نیست؟» یا میگما، اینکه می‌گفتم چقدر لطف داشتی بهم همیشه و «واقعن دمش گرمه آهنگری.» چطور؟ تو دلم مونده بود. دمت واقعن گرمه آناهیتا. سه تیر صفر پنج -مـهرداد شقاقـی

Repost from N/a
روزترین سالروز خفاشی میشوم سر و ته خرداد را ذره‌بین می‌گیرم به قبل اخمِ نازک آفتاب می‌سوزاند تقویم را و خنده‌سوزان می‌گوید «سیاه تر از آنی که بشود رویت رنگ گذاشت.» ترشحِ آفتاب‌سوختِ توت‌توتک می‌چکد وقتی بلبل‌خرما سازاساز با بادِ گرمی که وزید میخاند و صدای نوچَش گل‌ها را شهدشهد خنداند تشنه به خونی خنک مزه‌مزه میکنم کلمات لختِ زیر صدای خیس را تو زبانه بکش شراره‌ی لبانت را به هم در آهسته‌ی مهتابی به غار گرماگرم خاب های بهاری شروع میشود به لحظه تابستان و شب آویزان به تیر چراغ رو به رو مهره های او را نوازش می‌کند -مـهرداد شقاقـی

تابستون با آقا انبه یه روز صبح که چشامو مالیدمو از توی تخت بیدار شدم، دیدم هوا بوی هندونه‌و آفتاب می‌ده. دوییدم پیش مامانمو گفتم: «مامی. تابستون اومده؟» مامان خندیدو گفت: «آره عروسک من، تابستون شروع شده.» منم ذوق کردمو رفتم هشت‌پای عروسکیمو بغل کردم. چون تابستون بهترین دوست منه، یعنی بعد از اون پسره‌ای که خیلی خیلی دوستش دارم. اون پسره موهاش مثل ابرهای شکلاتی بودو وقتی می‌خندید، دلم قلقلکی می‌شد. هر وقت می‌دیدمش، آروم تو دلم می‌گفتم: «من عاشقشم. ولی هنوز خیلی کوچولوام، پس فقط بهش می‌خندم.» روز اول تابستون، نشستم کنار پنجره و به خورشید گفتم: «خورشید جون. امسال لطفن زود غروب نکن. من می‌خام بستنی بخورم، آب‌بازی کنم، شب‌ها ستاره‌ها رو ببینم و وقتی اون پسره رو دیدم، براش گل‌های سفید بچینم.» باد موهامو تکون داد، انگاری یکی تو‌ گوشم گفت: «نگران نباش نینی کوچولو. تابستون تازه شروع شده با کلی، خنده، استخرو طالبی. یه عالمه قشنگی تو راهه.» منم خندیدم و پاهای کوچولومو تکون دادمو گفتم: «هورا. تابستون اومد. من عاشق تابستونمو یه کمم عاشق اون پسر قشنگه.» آناهیتا آهنگری

اونا درباره مهم‌ترین مسئله دنیا حرف می‌زدن. پسر کلاه رنگی با صدای آروم گفت: «داداش.» پسر کلاه خرسیه گفت: «جانم داداشی؟» «به نظرت وقتی آدم یه دخترو خیلی دوست داشته باشه، باید چی کار کنه؟» پسر کلاه خرسیه که معلوم بود حسابی باتجربه‌س، گفت: «باید آخرین دونه پاستیلشو بهش بده.» پسر کلاه رنگی با چشمای گرد شده، گفت: «وای. یعنی انقد دوستش داشته باشه؟» «آره. حتا اگه پاستیلِ میوه‌ای باشه.» چند ثانیه هر دو ساکت شدن. بعد پسر کلاه خرسیه آروم گفت: «من دختریو دوست دارم که وقتی می‌خنده، دندوناش معلوم میشه.» پسر کلاه رنگی لبخند زد و گفت: «منم دختریو دوست دارم که موقع بازی، دستمو بگیره که نیفتم.» «وای. این خیلی عشقه.» «آره.» پسر کلاه خرسیه با خجالت گفت: «به نظرت اگه یه روز بهم بگه بیا کنار من بشین، یعنی دوستم داره؟» پسر کلاه رنگی با اطمینان گفت: «معلومه. تازه اگه رنگارنگشو باهات نصف کنه، یعنی عاشقته.» «راست میگی؟» «آره. حدسش می‌زنم.» هر دو خندیدند. پسر کلاه رنگی با صدای خیلی آروم پرسید: «داداش. تو فکر می‌کنی دخترایی که دوستشون داریم، وقتی ما نیستیم، به ما فکر می‌کنن؟» پسر کلاه خرسیه به آسمون نگاه کرد و گفت: «آره.» «از کجا می‌دونی؟» «چون من خودم وقتی خونه‌ام، دلم برای اون دختره تنگ میشه.» پسر کلاه رنگی لبخندی زد و گفت: «منم همین‌طور.» بعد دست کوچولوی همدیگه رو گرفتندو راه افتادند. پسر کلاه خرسیه گفت: «وقتی بزرگ شدیم، دوس دخترامون باهم دوست میشن؟» پسر کلاه رنگی گفت: «آره، بعد ما چهار نفری بستنی می‌خوریم.» «بچه‌هامون هم با هم بازی می‌کنن؟» «آره.» «و هر شب میریم پارک؟» «آره.» «و هیچ‌وقت دعوا نمی‌کنیم؟» «پسر کلاه رنگی کمی فکر کردو گفت: «فقط سر این‌که کی اول سرسره بره.» و هر دو از ته دل خندیدند و دویدن سمت خاک‌ها. هیچ‌کدوم هنوز اسم دختر مورد علاقه‌شونو نمی‌دونستن، اما مطمئن بودن که یه جایی تو دنیا، یه دختر کوچولوی خوش‌خنده هست که قرارِ یه روز، آخرین پاستیلشو به اون بده. آناهیتا آهنگری

فردای دیروز خر‌کِیف بودم خر کیِف‌تر بودم خر‌‌ذوق بودم خر ذوق‌تر بودم خر کیِف بودم خر ذوق بودم کِیف بودم ذوق بودم بودم بودم نیستم آناهیتا آهنگری

دوستان عزیز بچه‌ی نازم بلخره کانال زد🥳 زیادی ناز می‌نویسه🫠 برید نازنازیش کنید ممنونم❤️ https://t.me/lenaamirii

Repost from N/a
شَعربافی کاموای انگشتانمان که بهم می‌بافد چایزاری میشوم در رشت زاگرس به کوه پیراهنم می‌رِشتد و عطر خورشید هوای صبح را دم می‌کند شمامۀ‌ یقه‌ت را نفس می‌کشم و از گردن‌ت سخت به آستین‌ لب‌هایت دوخته می‌شوم -مـهرداد شقاقـی

واقعی دختر به پسر زل زده بود. دختر گفت: «دوسِت دارم.» پسر به دختر زل زده بود. پسر گفت: «دوسِت دارم.» بعد از دو دقه سکوت دختر گفت: «من بیشتر.» بعد از چهار دقه سکوت دختر از چشماش اشک اومد. دختر گفت: «نمی‌دونم چی رفت تو چِشمم.» پسر گفت: «دروغ میگی. مث خیلی چیزای دیگه که دروغ میگی. گریه کردی» دختر گفت: «توام چشات اشکی شد، ولی اگه ازت می‌پرسیدم دروغ می‌گفتی. من بهت هیچوقت دروغ نگفتم.» پسر پلک نمی‌زد. دختر گفت: «هر وقت خاستی بمیرم جلوم گریه کن.» آناهیتا آهنگری

خیلی یک گره‌ی نگاهت به مچِ عصر می‌افتد باران می‌شوم در پیاده‌روهای خیسِ مهر پلک‌هایت بسته می‌شوند و شب پتو ستاره‌هایش را روی کاشان می‌اندازد آناهیتا آهنگری

پیام صوتی03:11

خوش‌نامه چند خط پیام‌عطر فرستاد شب اتاق خابید و صبح با عودِ دستانش روشن شد. آناهیتا آهنگری

بِرنو ساعت از چهار نصفه‌شب گذشته و تو هنوز خابت نبرده. پیش‌تر یکی دو ساعتی بیهوش بودی، اما کابوس‌ها اجازه‌ی خابی چند ساعته را به تو نمی‌دهد. تنها نوری که اتاق را روشن کرده، صفحه گوشی‌ای است که هر چند دقیقه یک‌بار بی‌دلیل روشنش می‌کنی. نه چون منتظر معجزه‌ای هستی. فقط دلت برای او تنگ شده. همان آدمی که با تمام وجودت دوستش داری. همان آدمی که با یک «عزیز من» می‌تواند روزت را بسازد و با چند کلمه، شب‌هایت را به هم بریزد. بارها دلت شکسته. بارها با چشم‌های خیس خابت برده. اما هیچ‌وقت نخاسته‌ای که او را از دست بدهی. برعکس. هنوز هم دلت می‌خاهد همه چیز درست شود. هنوز هم وقتی به آینده فکر می‌کنی، او را کنار خودت می‌بینی. هنوز هم از ته قلبت می‌خاهی مثل روزهای اول باشید. یا مثل ساعت‌هایی که بلند بلند می‌خندید. مثل لحظه‌هایی که دست هم را می‌گیرید و در سکوت مطلق فقط راه می‌روید و هر چند ثانیه یک‌بار به هم لبخند می‌زنید. و این بار، هر دو یاد بگیرید چطور قلب هم را نوازش کنید. از شکستن دیگر خبری نیست. آن شب، زیر نور کم‌رنگ آشپزخانه، در حالی که اشک‌هایت بی‌صدا روی گونه‌هایت می‌ریخت، به خودت فکر کردی. به تمام دفعاتی که خاستی بفهمی‌اش. به تمام دفعاتی که بخشیدی. به تمام دفعاتی که «نه» شنیدی. به تمام دفعاتی که «خیر» تنها پاسخش بوده. نه امید به یک عشق بی‌نقص. نه امید به روزهای بدون دعوا. فقط امید به این‌که شاید دو آدمی که این‌همه همدیگر را دوست دارند، بلخره یاد بگیرند چطور به جای شکستن هم، پناه هم باشند. ساعت از پنج گذشته بود که چراغ‌ها را خاموش کردی. قبل از این‌که چشم‌هایت را ببندی، گوشی را روی سینه‌ات گذاشتی و آرام زمزمه کردی: «من تو رو دوست دارم. فقط کاش یه روز، عشق بین ما، از دردهایی که به هم می‌دیم، قوی‌تر باشه.» و در تاریکی، میان تمام خستگی‌ها و تمام اشک‌ها، قلبت هنوز همان کار زیبای همیشگی را می‌کرد. هنوز داشت به فردایی فکر می‌کرد که در آن، تو و او، بعد از تمام این دل‌شکستگی‌ها، بلخره راهِ دوست داشتن همدیگر را یاد گرفته‌اید. تو به این ایمان داری. و من به ایمانت باور. آناهیتا آهنگری

پیام صوتی03:30

کرمانشاه آنقدر آن روز خوب بود که یک زاگرس تمام شد لب‌هایت را بوسیدم و دریا یادش رفت شور‌باشد آناهیتا آهنگری

پیام صوتی04:52

پیام صوتی00:01

قشنگ‌تره من از گربه متنفرم، الان مامان نارنگی‌ام. جونم در میاد برا گربه‌ها. موتور خط قرمزم بود. اول ماه موتور می‌گیرم. شهربازیِ این شکلی خیلی کِیف میده. موی کوتاه، خیلی کوتاه. بچه شدی؟ الان موهام کوتاه‌ترین حالت ممکنه. کل خانواده به‌به چه‌چه کردن. تغییر همچین چیزاییه. دنبالش بودم. پیداش کردم. خوشحالم. ناراحتم بعضی وقتا میشم. ولی اون خوشی، اون آرامش. خیلی می‌ارزه. توام دنبالش باش. بهش می‌رسی. از من قول، از شما باور. آناهیتا آهنگری

با فعل نمی‌دونم برای شما هم پیش اومده یا نه، ولی بعضی کتاب‌ها رو باز می‌کنی که چند صفحه بخونی، یهو می‌بینی کتاب داره تو رو می‌خونه. «فعل» دقیقن از همون‌هاست. من با این تصور شروعش کردم که قراره با شقاقیات یه کتاب بخونیم. یه تصمیمه دو نفره. یه کار باحال. چند صفحه جلوتر رفتم، فهمیدم وارد یه گفت‌وگوی عجیب با خودم شدم. از اون مدل دیالوگ‌هایی که هیچ‌کس دعوتشون نکرده ولی یهویی وسط شب سر و کله‌شون پیدا می‌شه. این کتاب از اونایی نیست که بشه کنارش پاستیل خورد، هر سه صفحه یه بار اینستاگرام چک کرد و در نهایت هم گفت «خب داستانش چی بود؟» نه. «فعل» ازت توجه می‌خاد. ازت می‌خاد مکث کنی. ازت می‌خاد بعضی جمله‌ها رو دوباره بخونی و بعد چند دقیقه با قیافه متفکرانه به یه نقطه نامعلوم زل بزنی. راستش وسط کتاب چند بار به خودم گفتم: «فهمیدم.» دو صفحه بعد: «نه، نفهمیدم.» سه صفحه بعد: «شاید همین نفهمیدنه بخشی از ماجراست.» محمد رضایی‌راد از اون نویسنده‌هایی نیست که همه چیز رو آماده و مرتب تحویلت بده. یه جاهایی دستت رو ول می‌کنه و می‌گه: «خودت بیا ادامه راه رو پیدا کن.» و شاید جذابیت «فعل» هم همین باشه. این‌که بیشتر از جواب دادن، سوال می‌سازه. سوال‌هایی که بعد از بستن کتاب هم ولت نمی‌کنن و گاهی وسط شستن ظرف‌ها یا توی ترافیک یادشون می‌افتی. آناهیتا آهنگری

یه چیزی بگو نمی‌دونم شاید از اول این شکلی بودم. شاید به مرور زمان پیش اومد. این اصلن مهم نیست. ذاتن آدم نگرانی‌ام. برای صمیمی‌ترین آدما، لست سین تلگراممو برمی‌دارم. پیش اومده ببینن آنلاینم، ولی جواب ندم. می‌شناسن. می‌دونن. می‌فهمن. که شاید حال ندارم یا هر چی. فقط نمی‌خام نگرانم باشن. فریده می‌خاد حموم بره بهم میگه. دق می‌کنم جواب تلفن نده. دلم هزار راه میره. هزار و یک راه. هزار هزار فکر بد میادو میره. انگار مغزم هیچ‌وقت سمت احتمال‌های خوب نمی‌ره. یه جواب ندادن ساده. برای بعضیا یه اتفاق عادیه، برای من شروع یه جنگ توی سرمه. خسته‌کننده‌ست. برای خودم بیشتر از بقیه. چون می‌دونم بیشتر این ترس‌ها هیچ‌وقت واقعی نمی‌شن. می‌دونم آدمایی که دوستشون دارم حواسشون به خودشون هست. می‌دونم دنیا قرار نیست هر روز یه خبر بد برام داشته باشه. ولی نگرانی منطق سرش نمی‌شه. آناهیتا آهنگری