گرگےدر دادگاه خدا.
رفتن به کانال در Telegram
296
مشترکین
+1924 ساعت
+107 روز
+630 روز
آرشیو پست ها
این نشخوار ذهنی من، گویی روحی است که در تاریکی جای گرفته است؛ او هرگز در را نمیزند، بلکه چون میهمانی ناخوانده در گوشهی عقل من جای میگیرد، گویی از ازل خانه و کاشانهاش همانجاست.
او در کلامش ایجاز دارد، اما یک پرسش را چنان تکرار میکند که من از پاسخ خویش به بیزاری افتم.
میگویم: «تمام شد.»
او لبخندی میزند.
میگویم: «مهم نبود.»
پس او میپرسد: «پس چرا هنوز یادت مانده است؟»
و من از این پرسش متنفرم، نه از آن رو که پاسخی ندارم، بلکه حقیقت برایم چون نور روز روشن است.
و بدتر آن است که گاه در شبهای تیره ذهنم، دلتنگیاش را حس میکنم؛ شاید از آن رو که چون او خاموش گردد، من ناچارم با تنهایی خویش روبهرو شوم.
نشخوار ذهنی من شخصیت جالبی دارد؛ هیچوقت در را نمیزند، میآید و مینشیند گوشهی ذهنم، انگار از اول خانهاش همانجا بوده.
کم حرف میزند، اما یک سوال را آنقدر تکرار میکند تا خودم از جوابم بیزار شوم.
میگویم: «تمام شد.»
لبخند میزند.
میگویم: «مهم نبود.»
میپرسد: «پس چرا هنوز یادت مانده؟»
و من از این سوال متنفرم، نه چون جوابش را نمیدانم، اتفاقا چرایش را میدانم.
بدتر این است که گاهی شبها دلم برایش تنگ میشود؛ شاید چون وقتی او ساکت است، من مجبور میشوم با خودم تنها بمانم.
مدتیست دیگر نمیدانم چه وقت خوابم و چه وقت بیدار.
صبحها چشم باز میکنم و گاهی هنوز گرمای خواب روی پوستم مانده.
Repost from N/a
𓂃 ࣪˖ ִֶָ در تناسخ بعدیت یه پسر به اسم «یوجی» هستی؛ 🐺🌙
در قرن بیستوسوم، در حاشیهی جنگلهای یخزدهی شمال زندگی میکنی و ردیابِ موجودات افسانهای هستی؛ دنبال موجوداتی میگردی که هیچ دوربینی هنوز نتونسته ازشون تصویر واضحی ثبت کنه. 🌲❄️
آدمی جسور، مستقل و کمی وحشی؛ بیشتر از شهر و آدمها، به سکوت جنگل و صدای قدمهای موجوداتی که دنبالت میکنی عادت داری. 🖤🐾
اما یه راز همراهته؛ هر وقت ماه کامل میشه، سایهی یک گرگ غولپیکر کنار سایهی خودت ظاهر میشه، حتی وقتی هیچ گرگی اون اطراف نیست. 🌕🐺
اسم: یوجی
دوره: قرن بیستوسوم
شغل: ردیابِ موجودات افسانهای
ویژگی عجیب: میتونی ردپای موجوداتی رو ببینی که برای بقیه نامرئیان. 🌲🔮
https://t.me/wolfyoji
Repost from پـژواک ـہاے دࢪیـ︪︩ـــا
𓂃❨˖ ₊ ⊹· 𝖼𝗁𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇𝗀𝖾 !
این پیم رو فوروارد کنید تا بهتون بگم در تناسخ بعدی چه کسی هستین، چه اسمی دارین و چهکاره هستین.﹙🔮﹚ ⋆
* ظرفیت: تا وقتی خط بخوره. ⸼ ۫
* اسپم نباشه چنلتون که بتونم وایبتون رو بگیرم. ^^
گاهی فکر میکنم اگر واقعاً نیمهای برای هر آدمی وجود داشت، باید تا حالا از این همه گمشدن خسته شده بود.
نیمهی گمشده.
چه تعبیر باشکوه و بیرحمانهای برای آدمی که هنوز پیدایش نکردهای.
و ما با جدیتی که شایستهی حماقتهای بزرگ است، سالها دنبال آن نیمه میگردیم.
در خیابانها، میان آدمها، در نگاههای طولانی، در چند جملهی بیموقع و حتی در کسانی که فقط بلدند دقیقاً همان زخمی را لمس کنند که نباید.
بعد که پیدا نمیشود، میگوییم هنوز وقتش نرسیده.
عجب تسلیبخش است این «هنوز».
میتواند هر شکستی را موقت جلوه دهد، هر آدم نامناسبی را «تجربه»، هر تنهایی را «قسمت».
و هر شب را مقدمهی رسیدن کسی که احتمالاً خودش هم خبر ندارد قرار است یک روز نجاتدهندهی زندگی ما باشد.
نیمهی گمشده.
چه تعبیر باشکوه و بیرحمانهای برای آدمی که هنوز پیدایش نکردهای.
و ما هم، با جدیتی که شایستهی حماقتهای بزرگ است، سالها دنبال آن نیمه میگردیم.
در خیابانها، میان آدمها، در نگاههای طولانی، در چند جملهی بیموقع و حتی در کسانی که فقط بلدند دقیقاً همان زخمی را لمس کنند که نباید.
بعد که پیدا نمیشود، میگوییم هنوز وقتش نرسیده.
عجب تسلیبخش است این «هنوز».
میتواند هر شکستی را موقت جلوه دهد، هر آدم نامناسبی را «تجربه»، هر تنهایی را «قسمت».
و هر شب را مقدمهی رسیدن کسی که احتمالاً خودش هم خبر ندارد قرار است یک روز نجاتدهندهی زندگی ما باشد.
Repost from 𝖲𝗎𝗆𝗆𝖾𝗋 𝖢𝗁𝗂𝗅𝖽⊹ ׅ ࣪
