امیر نوشت :)
رفتن به کانال در Telegram
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
نمایش بیشترإيران140 611دسته بندی مشخص نشده است
270
مشترکین
-124 ساعت
+17 روز
+130 روز
آرشیو پست ها
270
Repost from N/a
هر روز غم تازهتری آمد و نگذاشت
دنبال غم کهنهی دیروز بگردیم،
ما حنجره در حنجره در حنجره بغضیم
ما آینه در آینه در آینه دردیم.
-امید صباغ.
270
هیئت دانشجویی!
چند نکته برادرانه برای رفقایی که این شبها هیئت دانشگاه را برگزار میکنند.
اول نکته مثبت را بگویم؛ اینکه هیئت را از گوشه یک مسجد سوتوکور به سطح و جلوی دانشکده آوردهاید و هیئت از بیرون دیده میشود، واقعاً ایده بسیار خوبی بود. خدا به شما عزت و توان دهد.
دکور مراسم هم در عین سادگی، بهشدت زیبا و دلنشین است.
اما...
متأسفانه این شبها هیئت بیشتر شبیه به یک تکیه خانوادگی است تا یک هیئت دانشجویی در تراز انقلاب.
سخنرانی مراسم تهی از مضامین سیاسی روز است. مطمئناً درس اخلاق گرفتن از کربلا پسندیده است، اما آیا در این وانفسا بهتر نیست سخنران جلسه بتواند قرینهسازی میان کربلا و وضعیت فعلی انجام دهد، شرایط را تحلیل کند و دانشجو را به سمت کنش مؤثر در جامعه رهنمون شود؟ آیا این به یک هیئت دانشجویی نزدیکتر نیست؟
مورد بعدی اینکه هیئت این جایگاه را خواهد داشت که هر شب دانشجویی چند دقیقهای درباره وقایع روز یادداشتی بخوانند یا درباره یک موضوع سیاسی روز پنج دقیقه صحبت کنند.
مورد آخر هم درباره مداحی است.
در شب ششم محرم تقریباً هیچ شعری درباره حضرت قاسم(ع) خوانده نشد. از ریتم خارج شدن و فالش خواندن چندباره، مداحی هیئت را از گرمی میانداخت. مهمتر از همه، ما شعرهای بسیار کلیشهای شنیدیم؛ شعرهایی که نه ارتباطی با شب ششم داشتند، نه با موضوعات روز، و نه حتی از اشعار تازهسرودهشده استفاده شد.
حتی دودمههای سیاسی مهمی که این روزها همهگیر شدهاند نیز خوانده نشدند:
نقض پیمان میکند این دشمن پیمانشکن
مرگ بر این اهرمن
مرگ بر این اهرمن
میشود از منطقه شیطان اکبر ریشهکن
مرگ بر این اهرمن
مرگ بر این اهرمن
ما و حزبالله لبنان تا ابد همسنگریم
ذوالفقار حیدریم
جانفدای رهبریم
از شروط رهبری حاشا که یکدم بگذریم
ذوالفقار حیدریم
جانفدای رهبریم
این دو دمه همهگیر را نخواندیم. تصور کنید دانشجویان لبنانی شانهبهشانه ما سینه میزدند، در روزی که اسرائیل در لبنان ناموس شیعه را به خاک و خون کشید در هیئت دانشجویی ما که باید در صدر کنش سیاسی باشد هیچ بیتی در مورد لبنان و حتی هیچ بیتی در مذمت سازش و بیعت با یزیدیان خوانده نشد...
این یادداشت را از باب دلسوزی نوشتم؛ باشد که مؤثر واقع شود و در چند شب باقیمانده شاهد تغییر رویه باشیم.
270
شوق آغوشِ تو را دیوانهوار خواهد دلم
لمس گیسوی تو را مستانهوار خواهد دلم
گه خجالت میکشم اما بگویم بهتر است
بوسه از لعل لبت نازدانهوار خواهد دلم
#برنامهناشناسپلاس
270
زلف تو در کمندِ جنون میکشد مرا
خوشخوش به کوی عشق درون میکشد مرا
هرجا که میگریزم از این فتنه، ناگهان
عشقت عنانگرفته برون میکشد مرا
من دل نمیدهم به لب و چشم او، که یار
گاه از فسانه، گَه به فسون میکشد مرا
بر خاک آستان تو گریَم به خون دل
چون خاک میدواند و خون میکشد مرا
«شاهی»! به کوی عشق مکن بعد از این قرار
کاین دل به گوشههای جنون میکشد مرا...
#امیر_شاهی_سبزاوری
270
Repost from آدم
نه ظریف نه روحانی نه خاتمی نه پزشکیان و نه عراقچی؛
هیچکدوم هرگز نمیتونستن مذاکره مستقیم یا غیرمستقیم با آمریکا رو بعد جنگ عادیسازی کنن!
+ اونم فقط یک ماه بعد از ترور رهبرمون
+ اونم در حالی که حرف ولی فقیه جامعه رو برعکس جلوه دادن
+ اونم در حالی که خطوط قرمز رهبری رو رد کردن
+ اونم در حالی که دست انتقام نیروهای مسلح رو بخاطر وعده ترامپ بستن
+ اونم در حالی که با قراردادی بدتر از برجام امتیاز نقد دادن و وعده نسیه گرفتن!
+ اونم در حالی که حضرت آقا گفتن نظر من این نیست و خیر دنیوی و اخروی برای شما نداره
اگه ظریف و روحانی و پزشکیان حتی قصد این کارها رو میکردن، مداحها و منبریها بلایی سرشون میآوردن که عبرت تاریخ بشن!
پس کسی رو انتخاب کردن که ۲۰ساله به اسم انقلابیگری و ولایتمداری، در خدمت جریان لیبراله و خواص و تریبوندارها ازش قهرمان میسازن!
@AliEbnehava
270
صبح امتحان!
صبح امروز یکی از سختترین صبحهای یک ماه اخیر بود. شب قبلش را طبق معمول با بیخوابی گذرانده بودم و برای پاس شدن در امتحان به حداکثر نمره نیاز داشتم...
اینکه تنم را چگونه به سر جلسه امتحان رساندم، خودش معجزه بود.
کابین مترو نسبتاً شلوغ بود؛ یک کارگر با ناخنهای سفیدِ گچکاری و دستان پینهبسته که روی پا نیمچرت میزد، دانشآموزانی شَر و شور که استرس امتحان از لباس فرم وصلهپینهشان سرازیر میشد، تا منِ رنجی از بیخوابی...
و چند دختر سانتیمانتال که از توصیفشان معذورم.
توی متروی شیراز، اولین بار بود که گدا میدیدم. پیرزنی بود بدون ابرو و مژه، با پوستِ سرخ و سفید که از آفتاب، سرِ گونههایش سرخ شده بود. در کابین راه میرفت و طلب کمک میکرد:
«زنی هستم مبتلا به سرطان، لطفاً برای تهیه دارو کمکم کنید.»
او هم تنش را به سختی روی زمین میکشید و به لطف آویزان شدن از میلهها سرپا ایستاده بود...
نمیدانم، ولی خجالت خاصی بر همه غالب شده بود و هیچکس اعتنایی به پیرزن نمیکرد.
لحظهای به ذهنم گذشت که چگونه انسان میتواند سرطانی باشد و برای زنده ماندن در این زندگی کذایی، التماس هزینه دارو از خلق بیرحم کند.
تا این فکر به ذهنم رسید، چنان شرمی سراپای وجودم را گرفت که پشت سر هم فقط استغفار از ذهنم میگذشت. اگر چارهای داشتم، خودم را برای طلب بخشش از خدا وسط مترو میزدم...
چند قدمی که جلوتر رفت، یک لحظه کارگر گچکار از خواب پرید. پشت سر هم جیبهایش را میگشت. بالاخره پنج هزار تومان ته جیب شلوار ششجیبِ کارگریاش پیدا کرد و به پیرزن رساند...
نمیدانم، ولی بعد از کمک، چشمان کارگر برق دیگری داشت...
270
چمدان بسته ام از هرچه منم دل بکنم
پیرو عقل شوم قید دلم را بزنم
چمدان بسته ام..اما چه کنم دشوارست
فکر دل کندن از آغوش تو یعنی وطنم
شرح دلتنگی من بی تو فقط یک جمله ست:
"تا جنون فاصله ای نیست ازینجا که منم"
#مرتضى_خدمتى
270
Repost from N/a
رفتم از شهر تو هرگز نگرانم نشدی
سوختم در غم و پیگیرِ جهانم نشدی...
من به پایت همهی زندگی ام رفت به باد
بعد مرگم تو ولی فاتحه خوانم نشدی...
قلب دیوانهی من بند به چشمان تو بود
پلک بر هم نگشودی ضربانم نشدی...
من به پاییز تو دل بستم و پژمرده شدم
حیف یک بار تو درگیرِ خزانم نشدی...
سیلِ غم بر دل من بود و تو با قایق خود
بی تفاوت بگذشتی و امانم نشدی...
فرق ها بین تو با من ز همان آغاز بود
من دلم تنگ و تو اصلا به گمانم نشدی...
ای که رفتی و مرا خون به جگر کرده غمت
باز با این همه هم سیر ز جانم نشدی؟
• حسین وصال پور
270
Repost from N/a
نامه هایم چشمهایت را اذیت می کند
درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است؛
چای دم کن..
270
شورای صنفی!
امروز انتخابات شورای صنفی است. چندی از رفقا پیام دادهاند یا پیغام و پسغام فرستادهاند برای گرفتن رأی.
این یادداشت را به صرف شناخت جریانشناسی شورای صنفی و کانونها مینویسم و قصد افترا یا برچسبزنی ندارم؛ به این امید که بتوانید با دید بازتری به جریان دانشجویی نگاه کنید.
شورای صنفی در دهه هشتاد به شکل فعلی تأسیس شد و آییننامه مدون آن در سال ۸۶ تنظیم شد.
دلیل اصلیاش هم واضح بود.
ماجرای کوی دانشگاه در سال ۷۸ که از گور روزنامهها و نشریات چپی وابسته به سروش و حجاریان بلند شد، پیروزی خاتمی در سال ۱۳۸۰ با شعار توسعه سیاسی و نوگرایی، و شکست هاشمی در انتخابات ۱۳۸۴ از احمدینژاد و همهگیری شعار عدالت توسط دانشجوها که احمدینژاد را در برابر شخصیتی کلهگنده و سیاسی مثل هاشمی به رئیسجمهور تبدیل کرد؛ همه محصول همین جریانها و دعواهای سیاسی دانشجویی بود.
دانشگاه باید از حالت سیاسی خارج میشد تا توانایی چنین عرضاندامی در عرصه سیاسی کشور را نداشته باشد.
دعواهای انجمن اسلامی و جدا شدن طیف شیراز از طیف تحکیم نیز در همین فضا رخ داد. در بازه دهه ۸۰ تا اوایل دهه ۹۰، تحکیم قویترین تشکل سیاسی دانشجویی بود.
بعدها با چندپاره شدن انجمن اسلامی و پناه بردن دانشجوهای چپی به شورای صنفی، اساساً دانشگاه سیاسیزدایی شد.
ایدهپرداز این ماجرا هم مصطفی معین، وزیر وقت علوم دولت خاتمی بود و در ادامه، در دولت احمدینژاد نیز با دخالت چند نهاد امنیتی ، با تولید کانونهای فرهنگی و مذهبی به جای تشکلهای سیاسی، دانشگاه از تبوتاب سیاسی افتاد.
هدف، سیاسیزدایی و سطحی کردن دانشجو و مشغول کردن او به دغدغههای خرد و کوچک اطرافش بود تا دیگر نتواند در عرصه کشور جدی ظاهر شود.
احمدینژاد ایدهاش این بود دانشگاه از شهر خارج شود و اساسا پردیس دانشگاه علوم پزشکی بر همین مبنا در سند چشم انداز ۲۰ ساله احمدینژاد در صدرا و خارج شیراز جاگذاری شد...
انگار این تصمیم، تصمیم مشترک هر دو طرف ماجرا، هم اصولگرا و هم اصلاحطلب، بود که چنین وضعیتی رقم بخورد.
من کلا یک نفر را برای کاندید شورای صنفی شده آن هم دوسال پیش به شورا فرستادم و از آن نیز پشیمانم به نظرم اگر دست او را در معاونت مطالبهگری بسیج دانشجویی یا یک تشکل دیگر بند میکردم هم رشد بهتری داشت هم بعد از کار در شورا این چنین آشفته و گیج از انجام این همهکار بدون هدف و پشتوانه نبود...
270
Repost from •آسـیمه•
آخر این چه کاری بود؟ در دو روزهی سازش!
ریختی به هم سیّد! کاسه کوزهی سازش...
ریختی به هم سیّد! بازی بزرگان را
نیستی بلد چیزی از دودوزهی سازش!
آب شد به دلها قند، انتظارها تا چند؟
صف کشیدهی عقدند، با عجوزهی سازش!
خوابشان نیاشوبی! وعدهها به این خوبی...
عبرت طلاکوبی، بابِ موزهی سازش!
گفتی آنچه را باید...تا جهان نیاساید
تا نپیچد این سوها، باز زوزهی سازش...
✍🏻 محمدمهدی سیار
270
ولی ادامه دادن بحث و حمله به یامینپور، مهدی رسولی، مطیعی و حاج محمود ... اخلاقی نیست
نمیدونم اصلا دیگه دلم راضی نمیشه علیهشون قلم بزنم
با اینکه نگاه همین بزرگواران مذاکرات رو تایید میکرد و مردم رو با چوب همهچیز هماهنگه میزدن...
