امیر نوشت :)
رفتن به کانال در Telegram
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
نمایش بیشترإيران146 555دسته بندی مشخص نشده است
260
مشترکین
+124 ساعت
+87 روز
+4230 روز
آرشیو پست ها
260
گمنام!
از شیرینترین خاطرات زندگیام و شاید تنها خاطره شیرینی که از ۴ سال دانشجویی علوم پزشکی به یاد دارم تشییع شهید گمنام دانشگاه سال ۴۰۱ بود،
به شکل مضحک و غرورانگیزی منِ ترم یکی را به عنوان مسئول برنامه میفرستادند توی جلسه با هیئت رئیسه دانشگاه!
هنوز آن حال معنوی حلاوت معنوی شب خوابیدن با روضه و صبح بیدار شدن با صوت شهید آوینی در گوشم است
هنوز صدای شهید آوینی را از آن زمان روی تلفن همراهم به یادگار دارم برای کنج تنهایی و اشکهای قایمکی
این جمله روی مزار شهید را سپهر گفت
از لحظه اول هم محکم گفت
که مسئولین فراری بودند از هزینه دادن برای انقلاب...
آن زمان زخم زبانهایمان به مسئولین در جلسات این چنینی بود،
برنامه از اساس دانشجویی بود
در روزگاری که بسیجی را در فتنه ززآ با سنگ کف دانشگاه میزنند
این جمله هم زخم زبان بود... و چه جمله زیبایی...
آنزمانها پردیس دوران بیابانتَر بود
دانشکدهها منتقل نشده بود
قرار شد این چند پاره مانده از جانفدایِ نوجوان را صدرا دفن کنند که بشود شروع آبادی آنجا...
و چه زیبا گفت حاج امیر راستی چگونه چهار پاره استخوان فراخوان میزند و در بیابان بیآب علفی چنین قیامتی میشود
و میشود شروع آبادی یک منطقه
راستی هنوز پنبه کنار جمجمهاش را تبرک توی کیفم دارم برای وقت دلگیری و کُنج تنهایی
پ.ن:سپهر و محمدرضا توی مَدفَن شهید روز قبل دفن خوابیدند نارفیقها مرا بیدار نکردند😒
260
امتحان روماتو و هماتو بهم ثابت کرد
اگر ۴ روز درس بخونم، ساعت ۱۲ شب امتحان شروع نکنم
خِنگ نیستم....
260
Repost from مردی در تبعیدِ ابدی (ا.ن.پروا)
`
و دختری که تویی، دَعویِ خدایی داشت
میان این همه زن هرکسی به جایش بود
#سعید_مبشر
260
قرمز؟
گفته بودم صحبت درباره عشق، قلمم را به وجد میآورد؟
امشب اما یک تبصره به داستان اضافه شد؛
صحبت از پیچیدگی عشق است که به وجد میآوَرَدَم.
از صحبتهای بیسروتَهی که با قطار کلماتِ بیمعنی ادامه مییابد چون نباید آن دیدار تمام شود،
از آن شرمِ هنگامهی نگاه کردن،
از لرزش نامحسوس دستهایی که در جیب فرو رفته و تپشهای سریع قلب در حین نوشتن...
راستی! نوشتن!
گفته بودم فقط آن دوستداشتنی که هنوز نمیشود اسمش را عشق گذاشت، به نوشتن وادارم میکند؟
ملموستر بگویم؟
من قرمزی را میپسندم که پیچوتاب خورده، یک جاهایی پررنگتر و حتی جاهایی رنگ پریده شده، اما هنوز هم اصالتش قرمز است.
میدانی کدام قرمز را میگویم.
زرشکی لباسش،
شرابی لبهایش
و آن صورتی رنگپریدهی گونههایش...
این هم زاویهی دید دخترها از پالت رنگ قرمز است دیگر!
و از همین ذوق و سلیقههاست که جهان هنوز هم رنگارنگ است🙃
#برنامهناشناسپلاس
260
قرمز!
اینکه صحبت عشق میشنوم و به زبان جاری میکنم هیچگاه خسته کننده نمیشود،
واقعا این چه افیونی است که نه خسته میشود نه کهنه میشود نه تمام نه حتی رنگ پریده
همیشه قرمزِ قرمز است!
شایدم زرشکی
روسری زرشکی، دورس زرشکی،پیرهن زرشکی، قاب زرشکی...
البته شاید اقتضای سِن است
به قول دکتر مروج دوران کَف بودن شما جوانها باعث میشود به خدا نزدیکتر شوید...
البته نمیدانم این چه نسخهای بود که دکتر برای ما پیچید تا به خدا نزدیکتر شویم خب نمیشد هم به معشوق رسید هم به خدا نزدیک شد :(
ولی خب یک متخصص اورولوژی از زاویه دید خود نسخه عشق میپیچد
یک جوان عاشق پیشه درمانده نیز از زاویه دید خودش
همین زاویه دیدهاست که عشق هیچگاه کهنه نمیشود...
260
«رأيتكِ أماناً،
و الدنيا كلها حروب...»
در دنيايی كه سراسر جنگ است،
تو پناهگاه منی...
- لاادری.
260
Repost from ساکن سرزمین دل🫀
ما اصلا وقت خداحافظی نداشتیم
حتی به آن اندازه که از تو بپرسم
چه بر سر لقمههای نان و پنیرت آمد
یا آن انشایی که باهم نوشتیم را خواندی و
اینبار هم روی کلمه جنگ لکنتات گرفت؟
او داشت با سرعت نور در تاریکی میرقصید
گلولهای که هیچوقت نفهمید
چقدر اسمت به تو میآید
وقتی نفس کشیدنت را با کمی کشیدن الف حاضر
اعلام میکنی
از تو و همقطارانت فقط چند عکس مانده
و لختهای قرمز در آن قسمت از زمین
که دست آب به آن نرسیده
قطار دیگر جانداشت
الباقی را پیاده فرستادند
یا با وسیلهای دیگر
تو رفته بودی صددانه یاقوت بخوانی
که دانههایت را آوردند
و بوی لختههایت ماند روی دست خیابان، روی نیمکت
روی کوله پشتیات
که باران شرم داشت بشویدش
وقتش که رسید
بالاخره یکروز بالای سکوی زنگ انشاء
جایی دور تر از من بایست
و آن انشایی که باهم نوشته بودیم را بخوان
بخوان: آی آدمکهایی که در این زمانه نفس میکشید
مردن را بگذارید برای بعد، روحتان سبک است
باد شمارا با خودش خواهد برد
شاید در این سرزمین اتفاقات قشنگتری بیفتد
که لازم باشد برای دیدنشان هنوز زنده ماند
شاید یکروز مجال خداحافظی پیدا کردیم
روزی که گلولهها با سرعت نور در تاریکی نرقصند
و لختهای از خونت را به قسمتی از خیابان نفرستند
که حتی آتشنشانها پیدایش نکنند
@cachepodcast
@saken_sarzamin_del
260
اون روزی که رفتم آرایشگاه اولش به پیشنهاد سرآشپز سیبیل گذاشتم
حس میکردم بهم هم میاد ولی خب رفقای من جنبه اش رو نداشتن :)
260
Repost from N/a
یه قانونی هست و اونم اینه که:
در هیچ زمانی و تحت هیچ شرایطی استاک نکن کسی رو،چون دقیقا چیزی رو پیدا میکنی که برای فروپاشی کامل روانت کافیه🎀
260
Repost from نامَحرمآت🇮🇷
می گن چرا شیرازی ها خسته ان
شما بیا تو هوای وسط بهار شیراز نفس بکش اگر خوابت نبرد بیا دوتا تف بنداز تو صورت پهلوی
هرچند من بعید می دونم حال برات بمونه
بخدا از صبح کلا خوابم می یاد
تنها کاری هم که کردم نفس کشیدنه
