fa
Feedback
سایه‌‌ای رَوشن

سایه‌‌ای رَوشن

رفتن به کانال در Telegram

به سراغ من اگر می‌آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
262
مشترکین
-224 ساعت
+97 روز
+3430 روز
آرشیو پست ها
Ahmad_Zahir_احمد_ظاهر_Agar_Bahar_Beeyaayad_اگر_بهار_بیاید_REM.m4a4.01 MB

عزیزان خوب به کانال قشنگ دوستم بپیوندید. و خوشحال می‌شوم شماهایِ که کانال دارید این لینک را در چینل‌هایتان به نشر برسانید🤍

موقع کتاب خواندن، تا حالا برای‌تان پیش آمده که چندین صفحه خوانده باشید و متوجه شوید که هیچی نفهمیده‌اید؟ این چند ماه اخیر، زندگی من همینطوری بوده است؛ روزها و ماه‌ها می‌گذرد و من اصلا نمی‌فهمم چی، چطور و چه زمانی؟

من آدم توضیح دادن نیستم؛ توضیح دادن خسته‌ام می‌سازد و یک طوری خودم را سردرگم. یک عده مرا می‌فهمند و برای یک عده‌ای زیادی هم که نمی‌فهمند، توضیح دادن سخت است زبانم برای توضیح دادن خودم نمی‌چرخد. بعد رو برمی‌گردانم و می‌گویم: بگذار هرچه در ذهنش از من می‌سازد بسازد. چه فرقی به حال من دارد که آن تصویر زشت باشد یا زیبا؟ در هر صورتش، من نیستم.

پرسیدی از چه می‌ترسم؟ نگفتم: از صداهای سرم، از صداهای وجدانم، از صداهای قلبم. گفتم از هیچی نمی‌ترسم، در حالی که من بزرگ‌ترین ترس برای خودمم.

دو ساعت کتاب صوتی شنیدم؛ قبلاً فکر می‌کردم شنیدن کتاب صوتی ناممکن است، حالا که می‌بینم، خوشایند هم هست. چشم‌های خود را می‌بندی و می‌روی به یک دنیای دیگر، غم‌های داستان را زیر پوستت حس می‌کنی، و از خوشحالی کلمات تن و روحت راحت شده و در صداها گم می‌شود. اولین تجربه‌ام خوب بود، شاید بعداً هم بخواهم کتاب صوتی بشنوم، حتی آن‌قدر که می‌ترسم دیگر دلم نخواهد چشم‌هایم را به روشنی صفحه بدوزم و مقاومت کنم با دردها و تار شدن‌های چشم؛ -ضربه‌ای به در می‌خورد. این وقت صبح، کی است که دلش از بستر گرمش گرفته شده و برخواسته؟- خوب، خوب، صدای مرغ قو را می‌شنوم؛ این اسمی است که خودم برایش از کودکی انتخاب کردم. یک صدایی است که از میان درخت‌ها می‌آید هر صبح بعد از سپیده‌دم، و من هرگز قادر به دیدن این پرنده نشدم. آهنگ گذاشتم، کلمات غلیظ انگلیسی آب‌شده در گوشم می‌ریزد، بدون اینکه حتی یک کلمه معنی‌اش را بفهمم. باید بروم همه قشنگی‌های صبح را بگذارم و بخوابم، چون عادت کرده‌ام به این‌چنین خوابیدن؛ شاید ظهر یا قبل از ظهر بیدار شوم، دیگر چه فرقی دارد؟ نمی‌دانم چرا هر وقت که مثل حالا با هیجان شروع به نوشتن می‌کنم، پایانش ناامیدم می‌کند. خوب، خوب، دیگر آخرین قطره‌های چشمه وجودم است که می‌نویسد و برای فعلاً می‌خشکد.

شب است… خیره به مهتاب مانده. رادیو، آهنگ Sotto la Luna را نشر می‌کند. دلش برای افسانه می‌تپد… افسانه‌ای که نامش هم شبیه خودش بود—زیبا، دور، و دست‌نیافتنی. چُرتی می‌زند… زمان از دستش رفته است. به خود می‌آید: پانزدهم ثور ۱۳۷۰… ده سال گذشته، اما افسانه هنوز هم برایش یک افسانه‌ی واقعی‌ست. با خود می‌گوید: «از میان دستانم، کسی او را ربود… چشمان قهوه‌ای‌اش آرامش جانم بود… آه… کسی او را از من گرفت.» اشک، مثل مروارید، روی گونه‌هایش می‌لغزد. خاطرات، قلبش را می‌فشارند… و گویی خون از چشمانش می‌چکد. انتقام… هیچ‌چیز را حل نکرد. افسانه را ربودند… یادش می‌آید—صبحی خنک… جنازه‌ی افسانه را آوردند. فریاد می‌زد، نامش را صدا می‌کرد… اما افسانه، دیگر سر بلند نکرد تا اشک‌هایش را پاک کند و بگوید: «بس کن…» همه می‌گفتند: افغان دیوانه می‌شود… اما او فقط یک جمله داشت: «دلم می‌ترکد، افسانه… برخیز…» نجیب… او را کشته بود. ریسمان، گردن سفیدش را خونین کرده بود. افغان، بوسه‌ای بر زخم گردنش زد… و سوگند انتقام خورد. نجیب را کشت… سرش را برید… اما— انتقام، هیچ‌چیز را برنگرداند. افسانه… دیگر فقط یک افسانه شد. افغان سالی را در زندان گذراند، اما زخم افسانه… سال‌ها گریه هم درمانش نکرد. یادش می‌آید… افسانه گفته بود: «نجیب اوباش قریه است… با تو دشمنی دارد… برو… من خودم نزدت می‌آیم…» او رفت… برای ساختن آینده… برای اینکه افسانه را چراغ خانه‌اش کند… اما نجیب… چشم به افسانه داشت. و وقتی فهمید دلش از آنِ افغان است— او را ربود… و برای همیشه خاموشش کرد. از آن روز… قلب افغان همیشه برای افسانه خون گریست… و کسی… افسانه را به یک افسانه‌ی جاویدان بدل کرد. #مریم_رحیمی

Repost from گل سوری
دنیا پر از رنج است، با این حال درختان گیلاس شگوفه میدهند.
+1
دنیا پر از رنج است، با این حال درختان گیلاس شگوفه میدهند.

آنقدری شنا نکن که غرق شوی.

شام در یکی از قصه‌ها گفتند فلانی پسر نازدانه است. گفتم، برای چی باید نازدانه باشد؟ فردا پس فردا قرار است پدر شود. بعد یادم آمد که در تمام زندگی‌ام مادران و مادربزرگ‌های زیادی را دیده‌ام که زیر گوش دخترهایشان از کودکی می‌خوانند: «قرار است عروس شوی، قرار است بروی خانه بخت، قرار است بار یک خانواده را به دوش بکشی.» ابروی ما را نبر باید فلان قدر کار را یاد بگیری تا در خانه شوهرت شرمنده نباشی. لباست نباید دامنش تا و بالا باشد. حرف‌هایت باید از روی ادب باشد نه از خواسته دل، تا مبادا شوهر گیرت نیاید. و هزاران حرف که روزانه از صدها دهان بیرون می‌شود تا دختری سنگین و با وقار بار بیاید و خوب بودن دختر در حجب و حیایش باشد و با هر گپی سرخ و سفید بگردد تا دختر خوبی به نظر برسد. دختر بیچاره باید از کودکی با این حرف‌ها بزرگ شود تا شوهر خوبی گیرش بیاید و هزار جور راه و رسم را دنبال کند. در حالی که مرد حتی یک بار هم به همین فکر نکند که قرار است پدر شود، قرار است عروسی کند، قرار است مسئولیت یک خانواده بر دوشش هموار شود. من نمی‌فهمم چرا تهداب زندگی باید این‌طور باشد. چرا باید زن از سوی زن مورد توهین قرار بگیرد؟ چرا باید زن همه‌کاره باشد و به اصطلاع عام زن ده انگشت‌اش ده چراغ باشد و مرد نتواند یک شمع را با تمام قوای بدن خود روشن کند؟ بیزارم از این همه رسوم و عادت‌های بی‌جا و بی‌مورد که تنها بر روی نیمی از قشر مردم تحمیل می‌شود. البته مشکلات زندگی بعد از ازدواج را که بگذاریم سر جایش، مردم ما عادت کرده‌اند به این و هیچ بانگی گوش‌های ناشنوای‌شان را باز نمی‌کند.

به ساعتی می‌ماند، که خودرا به فردا، و فردا و فرداهای دیگر امیدوار ساخته بود. ساعتی که گذر عقربه‌هارا هروز می‌دید. و هر شب دیروز را فراموش می‌کرد و عقربه را به سوی فردا می‌چرخاند بی‌جهت در حالیکه در دیروز‌های دور خودش را جا گذاشته بود. و طوفان خشمگین اورا به سوی فردای پوچ سوق می‌داد. به سوی فردای که در شروع به آن امیدوار بود و شب از دست ناامیدی دیروز را از صفحه پاک می‌ساخت.

این را می‌خواستم ساعتی قبل بنویسم، اما چون سرم از کار سنگین بود، گذاشتمش برای بعد. حالا که فکر می‌کنم، نیمی از جملاتی که ساعتی پیش در ذهنم ساخته بودم، دیگر نیست. خوب، می‌خواستم بگویم: در این چند روزی که بهار شروع شده، به درخت تازه‌سبز‌شدهٔ حویلی نگاه می‌کنم که همیشه چند پرنده در شاخه‌برگ‌هایش هست. بی‌دلیل خوشحال می‌شوم و می‌خندم و چند دقیقه‌ای نگاهم به درخت قفل می‌ماند و این‌که هر روز برگ‌ها یک مقدار بزرگ‌تر می‌شوند، دلم را شاد می‌سازد. چقدر خوب شد که جهان فرصت دوباره‌ای به بهار داد؛ که جهان را پر از عطر باران کند، پر از عطر شکوفه، پر از درخشش سرسبزی، پر از ابرها، پر از بادهای گاه‌به‌گاه که پرده‌های خانه را تکان می‌دهد و بالا می‌برد. این جهان به همین فرصت نیاز داشت، بعد از دو فصل سختی. که بهار بیاید و جهان را به دور از جنگ، تبدیل به بهشت کند. خوب شد که بهار آمد؛ به بهار نیاز داشتم. روحم به بهار نیاز داشت. نمی‌دانم چرا قبلاً متوجه نشده بودم که یک فصل می‌تواند این‌قدر زیبا باشد. و نمی‌دانم چرا قبلاً بهار را دوست نداشتم. و فعلاً، این فصل مرا در کمال آرامش رسانده. این چند روز را بیشتر نفس کشیدم، بیشتر خوابیدم، بیشتر خندیدم، بیشتر نگاه کردم و بیشتر شاد شدم. چقدر خوب بود که بهار آمد. هرچند این متن فاصله‌ای زیادی دارد با متنی که در ذهنم ساختم، و پراکنده است اما چون بهار در آن جریان دارد، دوستش دارم.

Repost from N/a
رمانتیک بودن، احساساتی بودن و وفاداری‌ام را می‌توانید از گل‌های خکشیده‌ای میانِ کتاب‌های خوانده شده اتاقم بدانید.(:

چرا چرا‌ها جواب ندارد؟

نزدیک غروب، اولین غروب بهار ام‌سال.

؛
+1
؛

مجموعه‌ی از صداهای‌ دلنشین.

2034604668.mp315.72 MB