fa
Feedback
سایه‌‌ای رَوشن

سایه‌‌ای رَوشن

رفتن به کانال در Telegram

به سراغ من اگر می‌آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
263
مشترکین
-224 ساعت
+97 روز
+3430 روز
آرشیو پست ها
شب های مافیا Kaveh Afagh.m4a2.99 MB

چایت را بنوش! نگران فردا مباش، از گندم زار من و تو مشتی کاه می‌ماند برای بادها... نیما یوشیح.

می‌رفت و از او طعم تلخ تنهایی می‌ماند، پرنده‌ای که رها نشده در قفس مُرده بود.

file_37339683.14 MB

چند روز است که بدخلق و عصبی‌ام. برخورد هر چیز کوچکی می‌تواند آتش درونم را بیشتر کند. به قول قدیمی‌ها، آبم را پف‌پف‌کرده می‌خورم تا روز به شب برسد و سرم را بالای بالشت بگذارم و به هیچ‌چیز فکر نکنم و آرام گریه کنم؛ اما نمی‌توانم. دلم گرفته، دلم تنگ است. روی شانه‌هایم چیزی سنگین نشسته. فکر می‌کنم دنیا تنگ و تنگ‌تر می‌شود. چرا این‌طورم، نمی‌فهمم. چرا نمی‌توانم مغزم را جمع کنم مانند توپی و بیندازم در دریایی دور، و بعد دیگر حرف‌ها بر سرم کوبیده نشود، وجدانم تلنگر نزند، قلبم به خود نپیچد و پیشانی‌ام از زور فکرها پرچین و پر از درد نشود. آدم کم‌بیرون‌رفتنی هستم، اما می‌بینم که همه از بیرون رفتن هراس دارند؛ منظورم از همه، همه‌ای زن‌ها است و این درد دیگری به دلم می‌اندازد. دنیای من خاکستری بود، اما این‌روزها چراغ این خاک خاموش شده. و من در تاریکی دیگر رنگ خاکستری را نمی‌بینم نمی‌دانم کدام یک بدتر است سیاه یا خاکستری. از ابتدای این متن هزار بار دلم خواسته دست بکشم و ننویسم، اما نوشتن گاهی حالم را بهتر می‌کند. حالا حتی تا همین‌جا نوشتن خوبم نکرد. نمی‌فهمم چه می‌گویم، نمی‌فهمم چرا این سرنوشت من است و چرا طالعمان این‌قدر به هر سنگی گیر می‌کند. واقعاً خسته‌ام و واقعاً دیگر نمی‌توانم آن‌طور که باید دوام بیاورم. دوام آوردن به قد رنج‌هایم نمی‌رسد. زندگی از نفس افتاده و من هم مثل عقربهٔ ساعت کهنه‌ای‌ام که دیگر در میان ساعت‌های تکراری و دوام آوردن‌های احمقانه انتظار می‌کشم. شاید یکجا وسط ساعتی که نمی‌دانم کدام ساعت است، ایستاد ماندم. و دیگر دوام نمی‌آورم، فقط ساکت می‌شوم. یکجا ساکت و فراموش شده.

دلم می‌خواست جایی دوری، جایی خیلی دوری، جای بسیار دورتری به دنیا می‌آمدم.

نمی‌دانیم چرا چنین خون‌آلودیم وقتی گلوله‌ای به ما اصابت نکرده. عالیه عطای، کور سرخی

نمی‌دانم چرا خوش نیستم و اندوهم اسلحه‌ای پُری‌ست که کلمات را دوباره بر خودم شلیک می‌کند نمی‌دانم چرا این جهان می‌تواند از گلویم محکم بگیرد و من در این کمبود هوا می‌توانم هنوزهم نفس بکشم.

احساس می‌کنم، دیگر نمی‌توانم قلباً در مورد چیزی خوشحال باشم. نامه‌ای از نیچه به خواهرش.

می‌نشینم روی مبل دکمه را فشار می‌دهم که شکنجه‌گرم را روشن کنم اخبار چیزی از من نمی‌گوید اخبار، اخبار را می‌گوید که خبرها را پنهان کند شب است و مورچه‌ها دارند اندوه زمین را جابه‌جا می‌کنند شب است و چهره‌ام بیشتر به جنگ رفته است تا به مادرم گروس_عبدالملکیان

بعضی اوقات کلمات کوچک خاری می‌شوند، که مرا اذیت می‌کنند. وقتی از من پرسیده می‌شود که چرا چنین حرف کوچکی ناراحتت کرد؟ نمی‌توانم بگویم آن حرف کوچک توانست مرا ناامید کند و من از ناامیدی بیزارم. نمی‌توانم بگویم، آن حرف کوچک توانست چشم‌‌هایم را باربار پر آب کند. نمی‌توانم بگویم، آن حرف کوچک ماه‌های ماه در دلم می‌ماند. و با هربار به یاد آوردن خاری می‌شود روی دلم. نمی‌توانم بگویم چون آن حرف آنقدر کوچک بود که جوابم به نظر خیلی‌ها طفلانه و مسخره به نظر می‌رسد.

نیاز به یک معجزه دارم!

Repost from قُقنوس...
نیاز به یک معجزه دارم! در همین زندگی. در همین خاک.

آن‌قدر به تو نزدیک بودم ‏که تو را ندیدم ‏در تاریکی خود، به تو لبخند می‌زنم ‏شکرانه روزهایی ‏که کنار تو ‏راه رفته‌ام. ‏شمس_لنگرودی

Repost from گل سوری
خانه🤍
+4
خانه🤍

Dele Divaneh Viguen.mp33.93 MB

Repost from N/a
یکی از دوستانم درباره احوال دختران افغانستان معلومات می‌خواست و می‌خواست مطلبی مثبت باشد. او از من خواست چیزهایی بنویسم که مثبت باشد. من چند روز فکر کردم، اما چیزی پیدا نکردم. روز بعد او جویای نوشته‌ام شد و من که خودم مدام در خانه هستم و بیشتر دخترها هم که همین وضعیت را دارند، نوشتم: دَر و دیوار قشنگ هست. او این را نشر کرد.

بعضی وقت‌ها که سال‌های قبل‌ به یادم می‌آید. دلم می‌خواهد بروم و آن دخترک عجول را بغل کنم و بگویم بس! همین اندازه کفایت می‌کند، دیگر بس! عجله نکن، صبور باش! اینقدر بر سر هر گپی خودرا رنجیده خاطر مکن! این اندازه آدم‌ها را برای خودت مهم نکن! دلم می‌خواهد بغلش کنم و بگویم آرام بگیر انسان‌هارا برای خود قهرمان نساز. انسان‌اند و بسیار بی‌وفا... بگذر عزیزم وگرنه مسیرت به سنگی می‌خورد که تورا آنقدر به عقب بر می‌گرداند، که دیگر در تاریکی می‌مانی! چقدر دلم می‌خواهد، آن دخترک را بیبینم چقدر دلم می‌خواهد، حرف‌هایش را بشنوم؛ چقدر دلم می‌خواهد پابه‌پای سختی‌هایش‌ همرایش گریه کنم. و چقدر دلم به تنهایی که دارد می‌سوزد من گاهی از آن زمان خود عصبی می‌شوم. اما حال آن دخترک به حدی در خاطرم پریشان مانده، که نمی‌توانم زیاد عصبانی بمانم. زود دلم به حالش خون می‌شود و کاری کرده نمی‌توانم چقدر از من آن زخم عمیق دور ایستاده، چقدر دور... که پنجه‌هایش روی قلبم با خاطرات خراش می‌اندازد و من تنها نگاه می‌کنم و نمی‌توانم دست آن موجود را بگیرم و برایش بگویم نترس عزیزم، نترس! تو به اندازه‌ای قوی هستی که از پس این روزها با تن خسته بر میایی، نترس و نگذار زخم روحت از سوی انسان‌ها هروز بزرگ و بزرگتر شود اما دستم از او کوتاه است خیلی کوتاه.