fa
Feedback
سایه‌‌ای رَوشن

سایه‌‌ای رَوشن

رفتن به کانال در Telegram

به سراغ من اگر می‌آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
264
مشترکین
-124 ساعت
+127 روز
+3530 روز
آرشیو پست ها
من آدمی رؤیایی هستم. خیلی کم در واقعیت زندگی می‌کنم. داستایفسکی

اسم این فولدر را برای آزادی گذاشتم چون متشکل از کانال‌های زیبا و ارزشمندِ نویسندگان جوان و نوجوان است که از و برای «آزادی» می‌نویسند. خوشحال می‌شوم از ماهایی که در این گیرودار زندگی و حبس، از آزادی و عشق می‌نویسیم بخوانید یا در دیده شدن‌مان کمک کنید. https://t.me/addlist/Jknx4hMb-BNjYjc9

شخصیت‌های کتاب‌های داستایفسکی همیشه در حال قضاوت کردن خود هستند. فکرم فعلاً توان این را ندارد که بگویم به این نوع نوشته چی می‌گویند. اما خوب چقدر منم، چقدر همه‌ای شخصیت‌های کتاب‌های او منم. گذشته را زیر و رو می‌کنم، خودرا مدام سرزنش می‌کنم، دلیل برای کارهایم ندارم و دست از قضاوت کردن خود بر نمی‌دارم. و هیچ هم نمی‌فهمم ریشه وجودم از کجا پوسیده، شاید کتاب‌های او اینطوری نباشد، اما تصویر فعلی ذهنم از خودم همین است. و‌ چیزی مشابه‌تر به خود پیدا نمی‌توانم.

وسط یک کاری ناگهان متوجه می‌شوی، چقدر در این چند مدت اخیر خودت نبوده‌ای. و حتی از یادت رفته که خودت چطوری بودی. مانند یک بیگانه به خود نگاه می‌کنی و خود را بابت رفتاری که در این مدت داشتی قضاوت می‌نمایی، ‌ و نمی‌فهمی کدام اتفاق تورا به اینجا کشانده.

متاسفم تابستان عزیز، اما دیگر تحمل گرما را ندارم. فکر می‌کنم در این هوا نمی‌توانم به‌درستی فکرهایم را جمع کنم و به کارهای روزمره‌ام برسم. نمی‌توانم فیلم ببینم، نمی‌توانم کتاب بخوانم، نمی‌توانم آهنگ گوش بدهم و همه‌ی تقصیرها را هم به گردن تو می‌اندازم، در حالی که هیچ گناهی نداری. منم که از درون گرمازده شده‌ام و سایهٔ ‌بانی ندارم تا پناه ببرم به آنجا.

خاطره‌ها بیشتر در ذهنم بو دارند تا رنگ. امشب شام در آشپزخانه بودم که از پنجره مقابلم بوی کاملاً آشنایی از پنج سال پیش آمد و مرا درجا به گذشته برد. پنج سال قبل همین موقع‌ها، آن طرف کوه‌های کابل، طالبان در حال جنگ بودند و ما هر شام روی حویلی می‌نشستیم و راجع به آخرین اخبار گپ می‌زدیم. چند زن به سادگی، حرف‌های که از کجا شنیده بودیم مثلاً خواهرم، می‌گفت: «طالبان گفته‌اند اگر این بار بیاییم، می‌گذاریم دخترها درس بخوانند با چادرهای بزرگ.» من با چادر سفید چندمتری خودم را تصور کردم و با خود گفتم: «نه، نه، طالبان هیچ‌وقت به کابل نمی‌آیند. کابل پایتخت است، مگر شدنی است که یک قوم و قبیله بیاید و به این راحتی کابل را بگیرد؟» هر روز ولایت‌های نزدیک‌تری به دستشان می‌افتاد و با شنیدن خبر‌های جدید ترس به خانه‌های ما می‌افتاد و شب‌ها با ما می‌خوابید. شب‌ها در همان نبودن برق روی حویلی می‌نشستیم و اخبار بود مانند موج خروشان دریا سرازیر می‌شد. یک شب از همان شب‌ها خواب دیدم طالبی پنجاه‌و چنده‌ساله‌ی می‌آید تا مرا ببرد. من می‌دوم و خودم را پشت بام پنهان می‌کنم. وقتی از خواب بیدار شدم آنقدر ترسیده بودم که تا چند شب هر وقت اسمی از آن‌ها به میان می‌آمد، سکوت می‌کردم. و تا مدت ها از نزدیک شدن با پشت بام خانه هراس داشتم. اما حالا چهره‌های واضح‌تری در خوابم می‌آیند؛ همان چهره‌هایی که در بازار می‌بینم. همیشه در خواب چادرم از سرم افتاده یا لباسم کوتاه است و آن‌ها با دستار بزرگ، چشمان سرمه‌زده و تفنگ در زیر بغل از پشت سرم می‌دوند و من در مقابل آنها می‌دوم به دنبال خانه‌ام ولی به خانه نمی‌رسم. هنوز هم گاهی این خواب را می‌بینم. و هنوز هم از دیدن این خواب می‌ترسم. آن شب‌ و روزها دردناک بود. سخت است توضیح بدهم چه اندازه درناک بود. خیلی سخت است که در سیاهی آسمان، زیر مهتاب و ستاره‌ها بنشینی و لحظه‌به‌لحظه اخبار جنگ را دنبال کنی. روزی که به مکتب رفتم، دوستم گفت طالبان کابل را گرفته‌اند. با او بحث کردم و گفتم: «می‌فهمی اینجا کابل است؟ کابل حتی اگر بمیرند هم نمی‌توانند کابل را بگیرند.» بعد هر دو رفتیم سر امتحان. وقتی تمام شد، او را بغل کردم و با شوخی گفتم: «مارا چه به جنگ به ما چه که ملا فلانی کجا را گرفته؟» ظهر خواهرم که فقط ده دقیقه از خانه رفته بود، با نفس بریده در همان روی حویلی برایم گفت: «استادها گفتند بروید، طالبان آمدند و هیچ‌کس در کوچه‌ها نیست.» مثل آدمی بودم که آب سردی به سرش ریخته باشند؛ حیران ماندم و باورم نشد. چیزی نگفتم چیزی نداشتم تا بگویم. آن دو شب اول، من با خواهر کوچکم تنها در خانه بودیم. مادرم جایی بود که راه‌ها بسته بود. نمی‌توانستند بیایند برادرهایم بود. اما من مادرم را می‌خواستم، در آن شرایط تنها مادرم بود که می‌توانست برایم بگوید این اتفاق‌ها واقعی است. با همان خواهر کوچکم سنگینی این دو روز را تحمل کردیم. پنج سال گذشته و هنوز باورم نمی‌شود. هنوز همان دختری‌ام که مصمم هستم هیچ قوه‌ای نمی‌تواند کابل را به زانو درآورد. اما رنگ خواب‌هایم دیگر قنداق تفنگ و دستار بزرگ شده که دنبالم هستند، چادرم از سرم افتاده و من می‌دوم؛ در خیالاتم، در خواب‌هایم و در واقعیت‌ها اما به هیچ‌کدام نمی‌رسم.

نجاتم بده! در من هنوز لبخندی هست که می‌تواند چیزی یادت بیاورد... لیلا کردبچه

Az Ghumat Aye Nazanin Ahmad Zahir.m4a4.63 MB

سلام و درود خدمت همه! ما تصمیم بر این گرفتیم که فولدر «برای آزادی» را دوباره بسازیم. این‌بار با تغییراتی در کانال‌های این فولدر. خوشحال می‌شوم در اشتراک‌گذاری این فولدر سهیم باشید، بنویسید و کانال‌ اضافه کنید. سپاس لینک فولدر: https://t.me/addlist/Jknx4hMb-BNjYjc9

ما دوسال و قدری است که پشک نگهداری می‌کنیم. و در این مدت کوتاه این هشتمین پشکی‌ بود که از دست دادیم.

سه روز قبل خواهر کوچکم از بیرون همراه خود یک چوچه‌ی پشک کاملاً سیاه آورد. اولین برخوردش شبیه همه‌ی اولین برخورد پشک‌ها با ترس بود، اما بعد از نیم ساعت آرام گرفت، غذا خورد و آب نوشید. اما قصه از جایی بدتر شد که پشک خودما آمد و تا همین که چوچه پشک را دید. به طوری عجیبی بر سر آن بیچاره کوچک جیغ و فریاد زد که مثلاً اینجا خانه‌ی من است. این صحنه بیشتر شبیه انیمیشن «زندگی مخفی حیوانات خانگی» بود. وقتی برای مکس صاحبش دوک را می‌آورد، پشک کوچک در اتاق ما ماند و پشک خودمان با همه‌ی ما قهر کرد و بالای همه جیغ می‌زد، الا زمان خوردن. امروز ظهر به قصد اینکه مکس و دوک دنیایی واقعی با یکدیگر جور بیاید، برای دقیقه‌هایی پشک‌ها را یکجا در یک اتاق گذاشتیم، پشک کوچک کاری نداشت و از پشک ما می‌ترسید. اما پشک خودمان مانند همان صاحب‌خانه‌های بد بر سر او داد می‌کشید. مجبور شدیم دوباره اتاق‌هایی این دوتا را جدا کنیم. ترسیدیم که پشک خودمان همین‌طوری دلش نشکند و خانه‌ی ما را رها نکند. برادرم پشک کوچک را برای رفیقش داد، البته به خواسته ما. مادرم ظهر آمد، پشک کوچک را در بغلم داد و گفت همراهش خداحافظی کنم. چه خداحافظی تلخی مهمانی در خانه ما بود، اما من در بغلم گرفتم و آن کوچک مظلوم را آنقدر بوسیدم که نگاه‌های مهمان می‌گفت «واقعاً این چطور آدمی است؟» بعد پشکک کوچک ما را بردند. عصر ناراحت بودم که چرا دوک و مکس دنیایی واقعی با یکدیگر سر سازگاری را نینداختند. مثلاً آن پشکک کوچک در دلم آنقدر شیرین شده بود که از دست دادنش می‌ترسیدم. ولی از دستش دادیم. چقدر خوشبخت هست آن‌هایی که او را دارند. در همان چند روزی که خانه ما بود با همه صمیمی شده بود. خیال می‌کنم با من بیشتر دوست داشتم بزرگ شدنش را ببینم. او کنجکاو بود و من شیفته شخصیت او بودم و دوستش داشتم. عصر رفتم به نقطه خلوت خانه، ناراحت بودم و می‌خواستم تنها باشم که در چند قدمی‌ام یک پرنده کوچک افتاد. خواهرم را صدا کردم تا ببیند زنده است یا نه. زنده بود. برایش آب و غذا دادیم و چند دقیقه بعد این پرنده خوب شد. و اینم شروع کرد به زدن خود در دیوارها، خواهرم پرنده ‌را برد بالای درخت. ماند. تا اگر پدر و مادرش آمد اورا به راحتی پیدا کند. با کمال تعجب، این اولین پرنده مریضی بود که خانه ما آمد و صحت‌یاب شد. حالا شب است و بی‌برقی، و به دوک و مکس داستان فکر می‌کنم. اگر همه چیز شبیه قصه‌ها بود، شبیه سریال‌ها و فیلم‌ها بود، چقدر زندگی خوش بود. باید بگویم که پشک ما هنوز هم با ما قهر است و فکر می‌کند ناحقی بزرگی در حقش کردیم، اما بالاخره کنار می‌آید. اما آن پشک کوچک نمی‌دانم مسیرش با چگونه آدم‌هایی سر می‌خورد، اما امیدوارم مانند قلب مهربان او، همان شکل آدم‌ها سر راهش بیاید. این را خواستم بنویسم تا همیشه که آمدم، چیزی از قدیم بخوانم نقش قدم‌های او در قلبم زنده شود. امیدوارم در هر زندگی‌ام تورا بیبینم. چوچه‌ی‌ پشک خوب و قشنگم.

ساعت را کوک کرده‌ام چای را دم کرده‌ام و در را نیمه‌باز گذاشته‌ام همه چیز آماده است برای نیامدنت... رسول یونان

همیشه وقتی عزیزی را از دست می‌دهم، به این فکر می‌کنم. چقدر خوشبخت هست آن‌هایی که بعد از من با آن عزیز آشنا می‌شوند. چقدر زیاد خوشبخت که همین حالا از همین‌جا به حالشان غبطه می‌خورم.

چقدر دردناک است از دست دادن چیزی که هنوز در دلت است. و می‌دانی که همیشه می‌باشد.

این چند روز که آنلاین می‌شوم، اولین کارم این است بیبینم مورسو پیدا شده و یا خیر چون می‌فهمم چقدر نبودن این موجود کوچک دردناک است. امیدوارم مورسو دوباره راه خانه‌ای خودرا پیدا کند. و دلم می‌گوید که حتمن پیدا می‌کند.

سفر در زمان را خیلی دوست دارم. مثلاً همین حالا بیشتر از اینکه بخواهم در یک بعدازظهر گرم تابستانی در کابل افغانستان باشم. دلم می‌خواهد با یک ماشین زمان به یک اتاق دربسته در گذشته بروم؛ البته داخل آن اتاق باید بی‌اندازه‌ چیزهای قدیمی باشد که تا یک هفته سرگرمم کند.

دل تنگم است و نمی‌دانم چرا. فکر می‌کنم در تمام زندگی‌ام هفته‌های که حالم خوش نیست. همیشه از یک جایی زندگی‌ام عیب می‌گیرم و مدام بدی‌ها و کمبودها را می‌بینم. به همین دلیل زندگی زیاد به من روی خوش نشان نداده و نمی‌دهد. معمولاً با این که آدم خوشحالی هستم و با همان چیزهایی که دارم راضی‌ام، اما گاهی از همان‌ها هم عیب می‌گیرم. فقط وقتی چیزی را از دست می‌دهم، تازه قدرش را می‌فهمم. گاهی که همه‌چیز آن‌طور که دلم می‌خواهد پیش نمی‌رود، فکر می‌کنم «زندگی همیشه با من همین اندازه بد بوده» و بعد به آدم‌هایی فکر می‌کنم که زندگی بدتری از من دارند؛ قبلاً این فکر حالم را بهتر می‌کرد، اما حالا دیگر تأثیری ندارد. حالا فقط می‌گویم «به من چه» و فقط به خودم فکر می‌کنم، خیال می‌کنم آدم طمع کار و بدی شده‌ام. ذهنم کرم‌خورده و آشفته شده و مغزم مثل دندان پوسیده مدام آزارم می‌دهد. خسته‌ام، سرم درد می‌کند و وقت ندارم حتی با خودم حرف بزنم. تصمیم‌هایی که در یاداشت گوشی‌ام نوشته‌ام را هم عملی نمی‌کنم. نمی‌دانم وقتم را کجا تلف می‌کنم. هربار که به سمت آنها می‌روم حرص می‌خورم واقعاً من با خودم چه‌کار می‌کنم. و ذهنم پر از چرا می‌شود چرا این، چرا آن، چرا شد و چرا نشد. زمان مثل برق و باد از سرم رد می‌شود و روز و شبم با تلخی و دلهره می‌گذرد. هنوز دلم امیدی به آبی بودن آسمان ندارد. از آمدن فردا و صبح‌های جدید هم هراس دارم، هرچند که ناامید نیستم.‌اما زیاد امیدوار هم‌ نیستم. فکر می‌کنم، وانمود کرده‌ام‌‌‌ یا گمان بردم که کور هستم و راه می‌روم در خیال در وهم در تنهایی. در حالی که می‌بینم و به خودم دروغ می‌گویم.

. . به هر صورت ما همینیم که هستیم. آدم هرچه بالغ‌تر می‌شود، بیشتر می‌فهمد که هیچ چیز به اندازه‌ی خودش بودن آسایش نمی‌آورد. به قول داستایفسکی، مزخرف گفتن به شیوه‌ی خود، هزار بار بهتر از منطقی حرف زدن به شیوه‌ی دیگران است. برای همین، شاید بهتر باشد به سبک خودمان کمی زمخت و خشن باشیم تا اینکه مهربانی‌های قرضی و اداهای عاریتی به خودمان ببندیم. ما اگر قرار است مهربان باشیم، بگذار مهربانی‌مان از جنس خودمان باشد: بی‌تکلف، بی‌نمایش و بی‌تشریفات. اگر هم روزی «جانم»ی گفتیم، از ته دل باشد، نه از روی برنامه‌ی شکست‌خورده‌ی تمدن‌سازی.

من آدم سال قبل نیستم، قطعاً که نیستم. حتی آدم چند ماه قبل هم نیستم. من آدم امروزم و فردا هم دیگر آدم امروز نخواهم بود.