MORENA
رفتن به کانال در Telegram
330
مشترکین
-224 ساعت
-97 روز
-3430 روز
آرشیو پست ها
330
بعضی نوشتهها مخاطب مشخصی ندارند؛ انگار برای تمام آدمهایی نوشته میشوند که روزی خانهی امن دلمان بودند و حالا فقط به اندازهی یک خاطره از آنها باقی مانده است. برای رابطههایی که نه با دعوا تمام شدند و نه با خداحافظی؛ فقط آرامآرام از نفس افتادند، درست مثل چراغی که آنقدر کمسو میشود تا یک لحظه میبینی دیگر نوری ندارد.
من زمانی باور داشتم بعضی آدمها ارزش جنگیدن دارند. برای ماندنشان تلاش کردم، برای نرفتنشان دلیل ساختم و حتی وقتی رهایشان کردم، ته دلم دری را نیمهباز گذاشتم؛ شاید روزی خسته از تمام راهها، دوباره به همان نقطه برگردند. اما بعضی بازگشتها فقط در خیال اتفاق میافتند. آدمها برنمیگردند؛ اگر هم برگردند، دیگر نه آن دل، همان دل است و نه آن آغوش، همان پناه.
دیگر دلم نمیخواهد برای هیچ رفتنی سوگواری کنم. زندگی رسم عجیبی دارد؛ هر بار چیزی را از تو میگیرد، بیآنکه خبرت کند، چیز دیگری را آرام در مسیرت میگذارد. هیچ جای خالیای تا ابد خالی نمیماند، فقط شکلش عوض میشود.
با این همه، گاهی میان شلوغی روزها، بیدلیل یاد بعضی آدمها از ذهنم عبور میکند. نه از سر دلتنگی؛ بیشتر شبیه سلامی است که خاطره به آدم میدهد، قبل از اینکه دوباره بیصدا دور شود.
خستهام از نجات دادن رابطههایی که مدتها قبل از آنکه تمام شوند، از درون فرو ریخته بودند. بعضی شکستگیها را نمیشود ترمیم کرد؛ هرقدر هم با عشق کنار هم بچسبانیشان، فقط ترکهای بیشتری دیده میشوند.
حالا فهمیدهام بعضی آدمها سهمشان از زندگی ما، فقط عبور است. میآیند، چیزی از ما با خود میبرند، چیزی هم برایمان جا میگذارند و میروند. نه دشمن میشوند، نه غریبه؛ فقط به ستارههایی تبدیل میشوند که هرچند دیگر دستمان به آنها نمیرسد، اما گاهی شبها بیاختیار نگاهمان را به سمتشان میبرند.
و شاید بزرگ شدن، همین باشد؛ اینکه یاد بگیری برای بعضی آدمها دیگر نامهای ننویسی، صدایی نزنی و حتی منتظر هیچ بازگشتی نباشی. فقط دوستشان داشته باشی، از دور...
همانقدر آرام که پرندهای را دوست داری؛ بیآنکه بخواهی در قفس نگهش داری.
