fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

نیلی‌شرابی|مبینا وفا

نیلی‌شرابی|مبینا وفا

رفتن به کانال در Telegram

ᝰ.ᐟ کارشناسی ارشد آموزش زبان فرانسه دانشگاه تهران می‌نویسم و مستند می‌کنم و آکاردئون می‌زنم

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 274
مشترکین
+424 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+72230 روز
آرشیو پست ها
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبارآلود و دور در خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه‌ای ز امروزها دیروزها دیدگانم همچو دالانهای تار گونه‌هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می‌خزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می‌آرم که در دستان من روزگاری شعله می‌زد خون شعر خاک می‌خواند مرا هر دم به خویش می‌رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یک سو می‌روند پرده‌های تیره‌ی دنیای من چشمهای ناشناسی می‌خزند روی دفترها و کاغذهای من در اتاق کوچکم پا می‌نهد بعد من با یاد من بیگانه‌ای در بر آیینه‌ام ماند به جای نقش دستی، تار مویی، شانه‌ای می‌روم از خویش و می‌مانم به خویش هر چه برجا مانده ویران می‌شود روح من چون بادبان قایقی در افق‌ها دور و پنهان می‌شود لیک دیگر پیکر سرد مرا می‌فشارد دست دامنگیر خاک بی‌تو، دور از ضربه‌های قلب تو قلب من می‌پوسد آن جا زیر خاک بعد ها نام مرا باران و خاک نرم می‌شویند از رخسار سنگ گور من گم‌نام می‌ماند به راه فارغ از افسانه‌های نام و ننگ فروغ فرخزاد

و درآورده‌ام ادای زنده بودن را چنان که مرگ مرا کس نمی‌کند باور @mobinavafaa

کدام آرایه؟ کدام قافیه؟ چه استعاره‌ای؟ رها کن، بیا برای آرزوهایمان گریه کنیم. @mobinavafaa

قطعاً پل عابری نزدیک خانه‌ات هست که رویش بیلبورد تبلیغاتی زده باشند که هرروز می‌بینی و ناخواسته می‌خوانی‌اش
دوست داشتم بیلبوردِ روی پلِ نزدیکِ خانه‌ی تو بودم. @mobinavafaa

یه افسانه هست که میگه سه تا برادر بودن به اسم‌های موسی، تقی و کریم. این سه تا که سنشون هم کم بود بدون اجازه خونواده‌شون از خونه میرن بیرون واسه بازی و از خونه دور میشن. تقی گم میشه. موسی و کریم باهم از خدا می‌خوان یکی از اونا رو تبدیل به پرنده ای کنه که بتونه پرواز کنه و تو آسمون بگرده و تقی رو پیدا کنه. آرزوشون برآورده میشه، کریم تبدیل به پرنده میشه و پرواز میکنه اما هیچوقت نمیتونه تقی رو پیدا کنه. « موسی، کو تقی؟ » ورد زبونش میشه و این جمله به عنوان یه آواز تو نسلای بعدیش نهادینه میشه. اسم اون پرنده میشه موسی‌کوتقی؛ بامداد افشار از این افسانه یه موسیقی می‌سازه، من دوباره رفتم کارناوال و اجرای بامداد رو دیدم؛ که این افسانه رو تو دل یه نمایش جا داد که بتونه از "جای خالی" کسی که دیگه نیست حرف بزنه. آیا خاطره‌ی مشترک پاک میشه وقتی هنوز تو ذهن یکی از دو نفر زنده‌ست؟

Moosa Koo Taghi (No Rap Version) - Otagh Band Bamdad Afshar.mp311.21 MB

مرا برای خنده‌های من به یاد آور به سوی مرگ به راهم، ببر مرا تا در لباس‌های مرا پهن کن به روی درخت یادگار بدنم را به رقص باد آور چرا مرا به چشم‌‌های گرد می‌نگری نمی‌خورد به خنده‌ام، عذابِ سرتاسر؟ بازی زندگی‌ام در دقیقه‌ی نود است و هنوز این زمین خسته، ندارد داور! باورم کن، همیشه آرزوی مرگم بود بوده‌ام در دهان شیر زندگی با سر و درآورده‌ام ادای زنده بودن را چنان که مرگ مرا کس نمی‌کند باور مبینا وفا @mobinavafaa

بازی زندگی‌ام در دقیقه‌ی نود است و هنوز این زمین خسته، ندارد داور! مبینا وفا @mobinavafaa

ما رفتیم کارناوال. من عاشق رنجم، که یادم میاره زندگی نعمته، زهرا نعمته، رامبد جوان، محمد اشکان، روزبه حصاری، سامان احتشامی نعمته. و بنده‌ی بی‌مرز و همیشگی "خلق"م؛ ساخت یه چیزی مثل کارناوال برام تو چند تا کلمه خلاصه میشه: اصالت، خلاقیت، جزئیات، تمرین آزادی! نعمته! دیگه چی میخوام که شهوت روحم برای لمس زندگی ارضا شه؟ دیگه چه جنس ازدحامی، چه نوع معاشرت‌هایی می‌تونست اینطور برای بُعد اجتماعی‌م کافی باشه؟ روایت مردی رو شنیدم که تازگیا وقتی به ته‌مونده‌ی جونش رسیده، یهو به خودش اومده و فهمیده داره شعر وزن‌دار می‌نویسه. روایت مردی رو تماشا کردم که درک لزوم تنهایی، براش "خلق" رو معنا می‌کنه. چند ساعت بعدش این‌جمله رو شنیدم و فهمیدم، که فهمیده میشم: یه هنرمند، باید واقعاً تنها باشه. تنهایی نعمته، رنج نعمته، که زندگی نعمته! من ۴۵ ساعت نخوابیدم و ۲۰ ساعتشو سر ضبط بودیم. اغراق نمیکنم، مست و خستگی‌ناپذیر شده بودم. تنم تو درد بود، باعث می‌شد عطش بیشتری پیدا کنم که زنده باشم و بعد، سلول‌به‌سلولم تا لحظه‌ی آخر جاری و و رقصنده بود. ستاره‌ها رو شمردم، چهار تا؛ به سقف سیاه بالا سرمون زل زدم و با خودم فکر کردم که تو عمق، چقدر تاریک، چقدر تیکه‌تیکه و چقدر عاشقم. چقدر عاشقم.

Repost from اَفسونــ
- ما زنده بماندیم به ناآسانی. ولی مگه چند بار تو زندگیت ساعت پنج و نیم صبح رامبد جوان برات می‌رقصه و سامان احتشامی برات دریاچ
- ما زنده بماندیم به ناآسانی. ولی مگه چند بار تو زندگیت ساعت پنج و نیم صبح رامبد جوان برات می‌رقصه و سامان احتشامی برات دریاچه‌قو میزنه، که زنده نمانی؟🦢

Repost from اَفسونــ
مرده ها توی هارد می‌رقصن تا ابد تو کلاد می‌رقصن خاطرات آخرش میرن از یاد صفر و یک ها تو باد می‌رقصن
مرده ها توی هارد می‌رقصن تا ابد تو کلاد می‌رقصن خاطرات آخرش میرن از یاد صفر و یک ها تو باد می‌رقصن

او به بطن دل من باغی داشت شخم زد، روشنی و عشق نکاشت به‌ جهنم! که غنچه‌ها را کشت و مرا در خلاءِ خویش گذاشت تا به ایّام سخت افتادم هرکه جز او هوای من را داشت غیر از او هیچکس مرا در درد این‌چنین خسته و تنها نگذاشت به‌ جهنم! ولی آن روز چرا از لبم بوسه‌ی شیرین برداشت؟ یا در آن وصلت چشمش با من پشت پلکش چه‌ زنی پنهان داشت؟ وَ همان شب که گذشت از خوابم دل او میل چه عشقی را داشت؟ چرا سکوت کرد و بی‌پروا به دلم حجمی از اندوه انباشت؟ مرا به وسعت تنهایی خویش به نوشتن، وَ به رفتن واداشت حینِ رفتن نگاه او کردم یاد آن خوش که دوستم می‌داشت! مرا ندید، ولی کاش هنوز چشم‌هایش خلوص نیت داشت به‌ جهنم که توی چشمانم نور را کشت و بعد، اشک گذاشت به جهنم که روی موهایم سیاه‌عشق او، سپیدی کاشت گرچه در بطن دلم باغی داشت به‌ جهنم که دانه‌ای نگذاشت وقتی آدم، "خلاء" به خاکی کاشت بیش از این هم نمی‌شود برداشت گرچه دل، از "به جهنم"هایم هزار پرسشِ بی‌پاسخ داشت به جهنم که نمی‌خواست مرا به‌ جهنم که مرا دوست نداشت. مبینا وفا @mobinavafaa

ای همیشگی‌ترین عشق در حضور حضرت تو ای که می‌سوزم سرآپا تا ابد در حسرت تو به تو نامه می‌نویسم نامه‌ای نوشته بر باد که به اسمت چو رسیدم قلمم به گریه افتاد اردلان سرفراز

۱۸ مهر ۱۴۰۴ تاریخ امروز رو اینجا برای آینده ثبت می‌کنم. سریع می‌نویسم، فرصت شعر ندارم؛ باید سال‌ها بعد یادم بمونه که چه روز و شب مهمی بود و چرا و چه‌طور. که امروز صبح تو تاریکی متولد شدم، پرواز رو تصور کردم، از سطح زمین کنده شدم، رو وسعت دریا، از بالا موج گرفتم، تو اوج گریه کردم، شعر شنیدم و از شعر حرف زدم، رقص و نور رو تماشا کردم، رقص و نور شدم، موسیقی رو به چشم، گوش کردم؛ ماهیت عشق رو پیدا کردم. روح شدم، سبک و خالص گذر کردم؛ به خودم برگشتم و بعد، روبروی برج آزادی، که ریسه‌های نور از جلوی چشمم رد میشد، که آدم‌ها باهم قدم می‌زدن و از هم عکس می‌گرفتن، خودمو از دور دیدم. یه دختر تنها بود، با بارونی بلند مشکی، که قدم می‌زد و انگار چشمش دنبال چیزی می‌گشت. خودم دیدم! خودم دیدم...جلوی چشمای خودم پرنده شد. جلوی چشمای خودم از سطح زمین کنده شد.

تاریکِ مُرده
تاریکِ مُرده

می‌بوسمت، می‌گریمت، می‌خندمت، می‌پرستمت، می‌رقصمت زندگی! می‌رقصمت زندگی.
+1
می‌بوسمت، می‌گریمت، می‌خندمت، می‌پرستمت، می‌رقصمت زندگی! می‌رقصمت زندگی.

"محمدجان غذاتو گذاشتم طبقه‌ی اول یخچال، ظرف کنارشم سبزیه، یادت نره برش داری." مامان هر شب تو کاغذای مربعی ده در ده، برای بابا یه چیزی می‌نوشت که فردا صبح یادش نره. من صبح کنجکاو بیدار می‌شدم، می‌دونستم بابا قبل سرکار رفتن برای مامان جواب می‌نویسه. مامان خونه بود، ولی بابا هم صبح‌ها به من زنگ می‌زد؛ تلفن می‌رفت رو پیغام‌گیر –صدای بوق– بعد تو خواب و بیداری می‌شنیدم: مبینا... مبینا بابا؛ بیدار شو بابا، دیر نشه مدرسه‌ت. بیدار شدی بهم زنگ بزن. صدای بوق پیغام‌گیر، نامه‌ی من بود. امروز این برگه رو روی میز دیدم. نمیدونم از کِی اینجاست، شاید برای چند روز پیشه که رادمهر رفت کلاس چهارم. یهو همه‌چی یادم اومد. گله‌ی چند روز پیش مامانو یادم اومد، بهم می‌گفت وقتی میای پیش ما چای بخوری، انگار پیش ما نیستی. یادم اومد خیلی وقته بابا بیدارم نکرده، خیلی وقته که نمیدونم کنار غذای فرداش سبزی می‌بره یا نه. یه شبی که دعوامون شد، عروسکمو گرفت و گفت پرتش میکنه بیرون. من انقدر گریه کردم تا خوابم برد؛ صبح بیدار شدم دیدم عروسکمو گذاشته رو بالشم و رفته. تو خواب و بیداری حس کرده بودم قبل رفتن بوسم کرده. عروسک روی بالش، نامه‌ی من بود. یادم اومد خیلی وقته بوسم نکرده. خیلی وقته دعوا نکردیم. خیلی وقته نه روز همو می‌بینیم نه شب. سختی، زندگی، کار و مشغله، طوفان شده و نامه‌هامونو برده. خیلی وقته کاغذای ده در ده‌مونو تنها استفاده می‌کنم. تو کیفم می‌برم اینور اونور و روش چیزای مختلف می‌نویسم. ولی دیگه اونقدم به‌درد نمی‌خوره. به‌درد نمیخوره که آدم بیدار شه و چشمش منتظر حرفای قشنگ نباشه. فردا پنج صبح که بیدار میشم برم دانشگاه و سرکار، صدای پیغام‌گیر نمیاد. از این‌که بابا کنار غذاش چی می‌بره خبر ندارم. بابا هم خسته‌ست؛ چیزی برای مامان ننوشته. سکوت اول صبح، نامه‌ی منه. نه از بابا، نه از مامان؛ از زندگی. امروز این برگه رو روی میز دیدم و یادم افتاد که خیلی وقته کنجکاو بیدار نشدم. مبینا ۱۲ مهر ۱۴۰۴ @mobinavafaa