fa
Feedback
The shadow inside me

The shadow inside me

رفتن به کانال در Telegram

روح او هنوز آبی بود، میان تمام این تیرگی‌ها. talk to me: ‹ @Bluesafeplacebot 📬›

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
190
مشترکین
-124 ساعت
-47 روز
-1430 روز
آرشیو پست ها
من اون دوستیم که همیشه توی بند و بساطش، از کیف و کوله‌هاش گرفته تا جیبِ کوچیک شلوار جین‌ هم می‌تونید انواع و اقسام لیپ بالم و رژ پیدا کنید.

هستی تحت هر شرایط زمانی و مکانی:

زندگی لمس همین لحظه‌هاست. همین لحظه‌های ساده و معمولی.

می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم و همین که به جمله آخر می‌رسم تمام متن رو پاک می‌کنم. انگار توی یک چرخه معیوب از خواستن و نرسیدن گیر کردم. که منی در من حبس شده و خودش رو به در و دیوار تنم می‌کوبه تا حرکتم بده، تا به آزادی و رها شدن از این کالبد خسته برسه ولی بی‌فایدست چونکه من فقط یه گوشه در سکوت بُغ زده به تماشای گذر روزهای زندگیم نشستم.

من الان شدیدا در «نمی‌دونم از چی‌ می‌خوام بنویسم، ولی دلم می‌خواد که بنویسم‌»ترین حالت ممکنم. انگار که انگشتای دستم یخ زده و جوهر قلم مورد علاقم ته کشیده. شایدم من آلزایمر گرفتم و تمام کلماتی که توی صندوقچه سرم چیده بودم رو از یاد بردم که دیگه نمی‌دونم باید کدوم کلمه رو بردارم و پهلوی چه کلمه دیگه‌ای بذارم تا بلکه جمله‌ام تکمیل بشه.

«خیلی وقت‌ها تا لب مرز یک تصمیم گیری مهم برای زندگیم می‌رم و برمی‌گردم. هربار هم با خودم بالا پایین می‌کنم که چی می‌شه اگه یهو بزنه به سرم که همه چیز رو رها کنم و دوباره از نو پا توی یه مسیر تازه بذارم‌. چی می‌شه اگه دوباره برگردم به سر خط و این‌بار جمله تازه‌ و متفاوت‌تری از قبل بنویسم توی دفتر زندگیم‌. هربار هم کلی با خودم توی سرم می‌جنگم تا بلکه به یک نتیجه مشخص برسم از اینکه "من" دقیقا چی می‌خوام. توی این لحظه چی برای من مهمه و چی ارزش جنگیدن رو داره. ارزش اینکه بخاطرش ریسک این گذشتن و سختی از نو ساختن رو به جون بخری.»

0:32 من قهرمان نیستم.

«من با من غریب است، و این منِ عجیب کیست که از انعکاس آدمک درون آینه به من می‌نگرد؟»

photo content
+1

«دست کم روزی از اینجا خواهم رفت. از این کنجِ تنگ و تاریک قفسی که روحم را می‌آزارد.»

انقدر تجربه بامزه‌ای بود که ای‌کاش می‌شد هر چند روز یک‌بار یه دیت نون بربری خورون همراه با خامه عسل رو داشته باشم😭🙏🏻✨

از عدم اضطراب اجتماعیم وقتی توی جمع دوستام هستم، همین‌قدر براتون بگم که امروز بعد دانشگاه با یکی از بچه‌ها کنار خیابون نشستیم، نون بربری تازه با خامه عسل خوردیم. هرکی هم که رد می‌شد با یه قیافه متعجب یه نگاه به وضعیت ما می‌نداخت و می‌رفت.

هرجا که احساس کردید دیگه از دست این آدما و زندگی نمی‌کشید فقط به یه گوشه پناه ببرید و پلی کنید.

زندگی هنوزم داره در مقابل قلبی که می‌خواستم بهم یه دایره می‌ده. یه دایره که تظاهر می‌کنه قلبه ولی زرشک.

نمی‌دونم شاید مثلا اگه الان پفک قلبی داشتم حالم بهتر بود.

«من واقعا نمی‌دونم این روزها دارم چکار می‌کنم. انگار که هیچ‌کاری نمی‌کنم و بازم وقت کم میارم. به طرز مسخره‌ای خیلی سریع شب می‌شه و همین که چشم روی هم می‌ذارم فرداش صبح از راه می‌رسه. تماشای تکرار ملال آور این روزهای بیخودی که بدون هیچ‌ هدف خاصی فقط می‌گذرن و در آخر یک روز دیگه هم بیهوده تموم می‌شه حسابی کلافم کرده.»

photo content
+1

«کِی قراره برم سراغ کتابایی که نیمه‌ی راه رهاشون کردم؟ نمی‌دونم شاید فردا، شاید هیچوقت. توی زندگیم چیزای زیادی هست که نصفه رها کردم، چیزایی که یک روز فکر می‌کردم هیچوقت قرار نیست ازشون دست بکشم ولی کشیدم. من توی زندگیم گاهی شبیه یه دونده شکست خورده ماراتُن بودم. همون دونده ترسویی که به محض طی کردن یک سوم مسیر، بجای ادامه دادن، فقط با فکر به طولانی بودن دو سوم باقی مونده از مسیر همه چیز رو زمین انداخت و فرار کرد. ما فراری‌های ترسو مدام فرار کردیم. از خودمون، از زندگی، از رویاهامون، از آینده. هربار بجای ادامه دادن فقط فرار کردیم. به کجا؟ احتمالا به دنیای کاغذای مچاله شده توی سطل زباله زرد گوشه اتاق. شاید منم می‌خواستم مثل اون تیکه‌های مچاله شده کاغذای خط خطی رها بشم‌ از بند سیم‌های دفتر زندگیم. من و رویاهای فراموش شده‌ام یه گوشه افتادیم و توی تنهایی خودمون هی مچاله شدیم. ما کاغذای مچاله شده هیچوقت نتونستیم بندِ دفتری باشیم که روزی خودمون رو جزوی از اون می‌دونستیم. ما هیچوقت کتاب نشدیم؛ چونکه ما فقط یه مشت کاغذ مچاله شده بودیم با هزاران حروف درهم برهمی که کسی حوصله‌ی رمزگشایی معنی عجیب اون کلمات بدخط رو نداشت.»

و این کتاب هم مثل باقی کتاب‌های چند ماه اخیر نصفه رها شد.