◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹
رفتن به کانال در Telegram
387
مشترکین
+124 ساعت
+37 روز
+430 روز
آرشیو پست ها
امروز اعصابم جا موند.
خودم جا گذاشتمش، با سنگدلی تمام.
بچهی کمپیدای من، اعصاب.
بعضی وقتا فکر میکنم انقدر ندید گرفتمش کمبود محبت گرفته، الان منم که دنبالش میگردم. بین هزاران دم و دستگاه دیگهی وجودم. اونایی که توی خردکن افتادن و یادم رفته درشون رو ببندم. هربار که یکی میاد و و دکمهی تغییر رو فشار میده تا یه بخش دیگه وجودم رو خرد کنه، میپرن بیرون. شکستهتر، معیوبتر.
اعصاب اما گم شده، نه توی خرد کنه، نه توی بخشی که باید سالم بمونه. شاید هم درست نمیشناسمش، شاید اگه بیشتر پای بچهبازیاش مینشستم، الان میدونستم وقتی قایم میشه کجاست.
این روزها به خاطر یه سری آدما سعی میکنم دستش رو محکم بگیرم تا گم نشه؛ اما یاد گرفته، وقتی حواسم پرت میشه و دستام شل، ول میکنه میره.
اونم رفتن و یاد گرفته.
هر آدمی ویژگی درونی زیبایی داره...
و جامعه به مردم در مدلهای مختلف نیازمنده.
سعی کردن برای تبدیل شدن به آدمی که نیستی میشه همون ادا.
خودت باش، خودت بودن مگه چشه؟
مرضیه چطوری میتونی حرفهای خندهدار بزنی؟
هر کار میکنم نمیشه، یا بعضیاش خنده دار میشن😔
تو فضای مجازی زیاد نمیتونم طناز باشم، یعنی بیشتر ادا درمیارم.😂😭
باید قیافهمو ببینن.😭
واقعا خندوندن مردم یکی از سختترین کاراست
نمیدونم شاید چون اول راهم اینجوریه
ترکیب خواب و کابوس و صدای آژیر آتش نشانی، پخش شدن صدای جنگنده و یک انفجار دیگه توی ذهنم باعث شد از خواب بپرم. گوشیو بردارم و اولین کانال خبریای که دم دستمه رو چک کنم.
خبری نیست...
خداروشکر.
امروز شانسم خواب موند. من رفتم و حواسم نبود اون جا مونده.
وقتی فهمیدم، کار از کار گذشته بود. قهر کرد. هرکار کردم آشتی نکرد.
و اون نفهمید برای آشتی کردن باهاش هم باید شانسی وجود داشته باشه.
شانس عزیز لطفاً به وجودم برگرد. امروز بی تو زیادی عجیب گذشت.
به مادرهای نسل بعد یاد بدهید از همسرانشان جلوی فرزندان بدگویی نکنند.
رابطه پدر و مادر بعد از بحث درست میشود اما ذهنیت فرزند هرگز.
Repost from پارس توییت
من خیلی "ساعت ۱۰ باید اونجا باشم پس ۹ باید بزنم بیرون یعنی ۸ باید حاضر شم و ۷ باید بیدار شم پس از ۶:۳۰ آلارم میذارم" هستم.
🕊 @ParsTwt | Setayesh
شدیدا به مرضیه ورژن سال کنکور احتیاج دارم.
چطوری 11 ساعت درس میخوندم، روابطم رو با آدما حفظ میکردم، انجمنم در بهترین حالت پیشرفتش بود، ساعت خوابم 11 شب بود، ورزش میکردم، آهنگای گوشیم شاد بود، در عرض یک هفته سریالمو کامل میدیدم، وبینار شرکت میکردم، استاتوس رگباری میذاشتم و بازم وقت اضافه برای چرت و پرت گویی با بقیه داشتم🗿
تنها چیزی که در اولین فکر به نظرم میاد اینه که اینستا نداشتم 🗿محمود دولت آبادی نوشته فلانی غین خواب را پاره کرده🤌🏻
خلاصه که آره... الان میشه ادبی حرف زد😔😂
وقتی پانتهآ رو برای پیشکش میارن، کوروش میگه:
آنقدر به جنگآوری و کشورگشایی مشغول بودهاید که آموزههای هخامنشیان را از یاد بردهاید؟ کجا دیده یا شنیدهاید که هخامنشی زنی را به عنوان پیشکش قبول کند؟ کجا دیده یا شنیدهاید که هخامنشی به حریم زنی شویدار متعرض شود.
کجا شنیدهاید که هخامنشی بیش از یک زن اختیار کند؟چه فکر کردهاید؟ مرا چه فرض کردهاید؟ مرا با کاساندان پیوندی است که فقط با مرگ گسسته میشود و من به این پیوند خیانت نخواهم کرد.
پانتهآ| جمال هادیان
با خوندن این کتاب فهمیدم اصلا ژانر تاریخی مورد پسندم نیست😂💔
•| راجع به دوران فرمانروایی کوروشه که پانتهآ رو هنگام فتح بابل به اسارت میارن ایران. کوروش حاضر نیست پانتهآ رو به عنوان پیشکش بپذیره و میفرستتش خونهی آراسپ و ادامش... که اسپویل نشه🫴🏻
به طور کلی قلم آنچنان قوی نیست، انتظار خوندن شاهکار ادبی نداشته باشید. اما قابل پذیرشه، توصیفاتش زیاده و دیالوگهای اضافی هم زیاد داره. احتمالا به خاطر اینکه میخواسته حقایق تاریخی رو استفاده کنه.
اگه رمان تاریخی دوست داشته باشید میتونه پسندتون باشهراستی داستان عاشقانهاس.
بعضی وقتا یه سری صداها میشنوم که بقیه نمیشنون، انگار از تصوراتم میاد.
به مامانم گفتم تو میشنوی این صدا رو؟ گفت صدای گازه. گفتم نه غیر اون... مثل جیغ دلفین میمونه.
خدا جلوی دهنمو بگیره ایشالله، از اون موقع هر پنج دقیقه یه بار میاد تو اتاق زل میزنه بهم، صلوات میفرسته، فوت میکنه، میره...
در حال حاضر در شرایط ادامه خواندن این کتاب نیستم. آقای دولت آبادی؛ من از همدردی با شخصیت اصلی میترسم؛ پس رهاش میکنم تا زمانی که مطمئن باشم با جای خالی کسی رو به رو نخواهم شد، اون وقت ادامه میدم.
فعلا تا فصل اول:
نه دست بود، نه چشم بود و نه قلب. روحش، حسش؛ خودش گم شده بود. | جای خالی سُلوچ
من با ترس اجتماعی ارتباط با افراد بزرگتر از سن خودم، هم اکنون در کارگاهی به سر میبرم که مدرسشم و جز کوچک تریناشون هستم...
