fa
Feedback
◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹

◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹

رفتن به کانال در Telegram

• ارتباط: @Marziyehalishahi_bot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
385
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
+130 روز
آرشیو پست ها
یادمه همیشه با بچه‌ها می‌گفتیم تنها زمانی که خوابگاه غیرقابل تحمله، زمان امتحان‌هاس. الان که روزهای امتحان و بدون «املت‌های ساعت سه صبح»، «گریه‌های قبل امتحان»، «رقص‌های بعد امتحان»، «خنده‌های غیرمجاز توی سالن مطالعه» میگذرونم، میفهمم که چقدر قدر نشناس بودم...

جویس یه جوری ویرجینیا رو زد که خدای من😂😂😂😂😂😂😂 😂😂😂 واقعا خاطرات کتابی کتاب جالبیه
جویس یه جوری ویرجینیا رو زد که خدای من😂😂😂😂😂😂😂 😂😂😂 واقعا خاطرات کتابی کتاب جالبیه

روز ۷۶۳۳ - ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
اگه تا به امروز زنده موندم، مطمئنم خدا من رو بین دوتا بال فرشته‌ نگه داشته و اگر نه با این وضع عقل و اعتمادِ روی هوام به آدم‌ها تا الان بارها باید به خاک سیاه می‌نشستم. آخرین بار یکی بهم گفت اعتماد مفتکی‌ت به همه من رو خیلی می‌ترسونه. با خودم فکر کردم یعنی اگع بابت اعتمادم به آدم‌ها ازشون پول بگیرم درست می‌شه؟ یه سری از ماجرای اعتماد دوران جاهلیتم رو نمی‌تونم تعریف کنم بنا به دلایلی که جاهلیت برای شرمندگیه نه تعریف کردن؛ اما از امروز می‌تونم بگم. از داخل شهرک تا ایستگاه اتوبوس حدود ۷-۸ دقیقه پیاده‌روی داشت. برای اولین بار به جای اینکه برسم دم ایستگاه و بعد اسنپ بگیرم، از لحظه بیرون اومدنم اسنپ رو زدم و دست بدقضا یک دقیقه بعد می‌رسید. من به شدت آدمِ «نباید دیگران رو علاف کنی هستم»، ترجیح می‌دم خودم ۱۰ دقیقه توی ایستگاه اتوبوس علاف شم اما اسنپ منتظر رسیدن من نمونه؛ و این بار برخلاف همیشه تصمیم گرفتم اسنپ رو زودتر بگیرم که تا می‌رسم دم در اون هم برسه و زمان رو از دست ندم. توی مسیر شهرک تا خروجی رو با قدم‌های بلند و تند می‌رفتم، کم‌کم مچ پام سنگین شد و جوری تیر کشید که مجبور شدم آروم‌تر برم بلکه ساکت شه. با اینکه ساعت ۸:۳۰ صبح بود اما آفتاب کف سرم رو داغ کرده بود. یه ماشین کنار پام نگه داشت. یه آقا با صورت آفتاب سوخته‌ با لهجه شیرین جنوبی‌، سرس رو سمت شیشه نزدیک کرد و گفت: بیا بالا برسونمت دم در. یه لبخند گشاد زدم و گفتم وای نه ممنونم چیزی نمونده دیگه. گفت بیا بابا تعارف نکن هوا گرمه عرق می‌کنی. شهرک امن بود، می‌دونستم کسی قصد کاری نداره. دیده بودم که بعضی‌ها برای بقیه نگه می‌دارن و از در اصلی می‌برنشون که اذیت نشن. سوار شدم. اومدم بگم جنوبی‌اید و مهربون؛ اما اون زودتر پیش‌دستی کرد. گفت: کجا می‌ری برسونمت. گفتم: نه اسنپ گرفتم الان می‌رسه. گفت: نه تو بگو کجا می‌ری شاید مسیرم بود ببرمت، پول الکی نده. از من اصرار از اون اجبار، دم ایستگاه اتوبوس نگه داشت و یک بار دیگه پرسید: حالا کجا می‌ری خب؟ گفتم: فلان جا. کلاچ رو ول کرد و گاز رو فشار داد، ناخودآگاه دستم روی دستگیره نشست و بازش کردم، گفتم: آقا ممنون من با اسنپ می‌رم لازم نیست. روی ترمز زدو به سمتم برگشت. دیگه به نظرم صورت آفتاب سوخته مهربون نداشت. حتی چشم‌هاش مهربون نبود. قلبم تصمیم گرفته بود محکم بکوبه و کم‌کم از اعتمادش بترسه. گفت: به خدا کاریت ندارم خانم. گفتم: می‌دونم، لطف کردین. و با سرعت از ماشین بیرون پریدم. اسنپ پشت سرش نگه داشته بود. تقریبا خودم رو توی ماشینش پرت کردم و آرامش وجودم رو گرفت. یه مرد ۴۵ ساله‌ که دور سر کچل شده‌اش تکه‌های موی بور باقی مونده بود. عینکش رو روی چشمش جا‌به‌جا کرد و لبخند مهربونی تحویلم داد. بماند که تا رسیدن به مقصد با مرد مهربون اسنپ کلی صحبت کردم، اون غر می‌زد که در کنار کار روزمره‌اش، با فوق لیسانس شیمی گاهی درس می‌ده و این جور روزها هم اسنپ کار می‌کنه تا یک لقمه نون حلال در بیاره. منم غر می‌زدم که رشته مطالعات خانواده با همه‌ی مفید بودنش هنوز توی کشور جا نیفتاده. تازه داشت درد دلمون تازه می‌شد که رسیدیم و باز از مهربونی آدم‌ها لبخند زدم و لبخند زدم و لبخند زدم و وقتی یادم افتاد اگه درِ ماشین اون مرد باز نمی‌شد و نمی‌تونستم پیاده شم، چه بلایی سرم می‌اومد یا نمی‌اومد لبخند روی لبم ماسید.


بعضی از قرارام با هستی واقعا عجیب‌غریبن

این اسم فقط به خاطر علاقه جدیدم به ایشونه🩵✨
این اسم فقط به خاطر علاقه جدیدم به ایشونه🩵✨

بچه‌ها من خیلی رندوم توی خیابون دارم مغازه‌هایی با اسم کانالم می‌بینم، آرایشگاه مردانه رازان، پت‌شاپ رازان… و رازان به معنای آرامشی هست که از طبیعت گرفته می‌شه. نه این چنل نه مغازه‌ها به این معنی هیچ ربطی ندارن😂 به نشانه اعتراض اسم کانالو عوض می‌کنم عادی رفتار کنید🦦✊

چرا آخه فریدون چرا، از منگنه زدن به کتابام متنفرممممممم😭 از انتشارات‌ها خواهشمندیم طوری چسب نزنن که انگار فقط از کنار برگه‌ه
چرا آخه فریدون چرا، از منگنه زدن به کتابام متنفرممممممم😭 از انتشارات‌ها خواهشمندیم طوری چسب نزنن که انگار فقط از کنار برگه‌ها رد شده🧌

داشتم نون و ماستم رو می‌خوردم و یهو دیدم فریدون عزیزم از شعر رنج، نصف شده😭
داشتم نون و ماستم رو می‌خوردم و یهو دیدم فریدون عزیزم از شعر رنج، نصف شده😭

بابا حالا من یه چیزی گفتم شما چرا باور کردین😭😂😂😂 مسخره‌ها، راحت باشین، خیلیم لذت می‌برم می‌بینم🍓✨

از ۴۰۴ به این ور چیشد که یهو همه عروسی کردن؟

Vesal Alavi - Mah.mp35.87 MB

یا حضرت عباس این از کجا ارسال شد

Vesal Alavi - Ghesse.mp34.13 MB

بچه‌ها من واقعاً دارم پیر می‌شم؟ نمی‌تونم با تکنولوژی جدید موزیک فرستادن تلگرام کنار بیام. الان موزیکای خودم کجان چرا موزیکایی که مال من نیستن رو نشون میده😭

قدمت و تمدن بابابزرگمو حساب کنیم از اسرائیل بیشتره.

+1
Soosan – Yadet Miad.mp34.84 MB

Repost from N/a
اسم "مرضیه" واسه همچین موجود کوچک و ظریفی خیلی اسم بلندیه. مِن بعد می‌خوام بهش بگم "مَرضَک". (Mar zak)

امروز یکی از خانوم‌ها بعد از نقد داستانم بهم گفت دقت کردی شخصیت داستان‌هات همه پیر و مسن‌ان؟ و من تا دو ساعت داشتم فکر می‌کردم که چرا خودم حواسم به این نکته نبوده؟ هفته پیش داشتم فکر می‌کردم شخصیت داستان‌هام تنهان و از این تنهایی به ستوه رسیدن و سیر اتفاقاتی که براشون میفته در همون تنهاییه. اما هیچ وقت حواسم نبود که پیر هم هستن. و داشتم فکر می‌کردم که نکنه در ناخودآگاهم از تنهایی و پیری می‌ترسم که انقدر توی داستان‌هام قرار می‌گیرن.

در روستای کورپه -پاکستان- وقتی برای اولین بار با کسی چای می‌خوری غریبه‌ای، دومین بار مهمانی، سومین بار عضوی از خانواده.
سه فنجان چای | گرگ مورتنسون