Charlie Brown 🤎
رفتن به کانال در Telegram
.. وصالی در جستجوی وصالش 🌱 ... من ، یک دوربین و یک قلم برای کشف جهان درون و بیرونم ⛵️ .... این جا من بلند بلند فکر می کنم و یک دفتر خاطرات می نویسم برای امروزیان و فردایان 🛵 ..... پروا نکن از حرف زدن : http://t.me/HidenChat_Bot?start=7409041430
نمایش بیشتر226
مشترکین
+124 ساعت
+37 روز
+1130 روز
آرشیو پست ها
یک دفعه یادم اومد یکشنبه کنار میز یک دست فروش کتاب داشتم یک شعر از جبران خلیل می خوندم
صبا گفت : می دونستی خیلی قشنگ شعر می خونی ؟
چشم هامبرق زد اصلا
و الان که دوباره یادم اومد خوشحال شدم 🥲
به قول استادم :
قطعه ساده و مینیمالی هست
ولی تو باید با طراحی و تنظیم خودت بهش داستان و کارکتر بدی .
مشق پیانوی این هفته م مثل این می مونه که باید خودم آهنگساز باشم و اندوخته این سال ها رو پیاده کنم . یک جوری خودم داستان این قطعه رو بر اساس احساساتم طراحی کنم
و این یعنی استادم خیلی به بعد هیجانی شخصیتم توجه کرده و خواسته تو یک بستر خلاقانه ابرازش کنم :))))
تپسی ای که امروز سوار شدم
یک آقای حدودا ۴۰ ساله ای بود
با ریش پروفسوری مشکی که خطوط سفید ریز و درشتی هم مشخص بود بینشون .
سفر عادی ای بود معمولی مثل بقیه روز ها
که موبایلش زنگ خورد صدای خانومی می اومد اولش عادی بود که همین جور آقاهه داشت آروم حرف می زد انگار مکالمه قطع شد
دوباره موبایلش زنگ خورد
این دفعه صدای خانومه خیلی بلند بود شبیه فریاد و آقاهه ساکت گوش می داد و یک جمله می گفت : بذار بعدا صحبت می کنیم .
صدای خانومه بلند و بلند تر می شد
تا این که این مکالمه هم بدون خداحافظی قطع شد
و هر چی دیگه موبایل زنگ خورد آقاهه جواب نداد .
نمی دونم اصلا جر و بحثی در کار بوده یا نه
ولی تمام طول مسیر انگار حس کردم فقط من هستم و ماشین
راننده دیگه نمی دیدمش
سکوتش جوری چشماش رو پر کرده بود که حتی دست انداز ها رو نمی دید
چند بار نقشه رو اشتباه رفت
ما دور خودمون می چرخیدیم
ولی اون انگار ساکن بود و ساکت
می دونستم تابش نبود من رو سریع برسونه تا این مسئولیت از دوشش پیاده شه .
من نمی دونم ماجرا از چه قرار بود
ولی اگر می تونستم به اون خانومه پشت موبایل صدام رو برسونم می گفتم :
من ندیدم
ولی حس کردم آقاهه یک چیزی درونش خاموش شد
که روز روشن هم نمی تونست جایی رو درست ببینه .
حواسم جمع نیست
هیجانات دفرمه درونم کار دستم
می ده مداوم
جوابم برای هر سوال نمی دونم شده
یا برای هر سالی تمام انرژیم می ذارم جواب مرتبط بدم
و بعد می پرسم از خودم : مرتبط بود کوثر ؟
نمی دونم ...
سنجیدن واسه من چیز خیلی غریبیه
گاهی فکر می کنم تک تک اجزای بدنم از همدیگه جدا شدن انگار
زبونم یک چیز داره می گه
چشمام یک چیز دیگه رو می بنیه
گوشام یک چیز دیگه رو می شنوه
و مغزم در بی اختیار ترین و فلج شده ترین حالت خودش فقز تماشاچی هم نه
کلا صحنه رو ترک می کنه .
منطق منطق منطق
گمشده ی زندگی من
از همون بدو آفرینشم ...
توجیه م چیه برای این وضعیت ؟
نمی دونم !
سلام خانومی دوستداشتنی
من از بچه های دانشگاتون نیستم ولی شنبه اومده بودم دانشگاتون پیش یکی از دوستام و تورو دیدم و اینجوری بودم چقدر وایب✨️و دوست داشتنیای میدی و خلاصه که اره دیگه در وجودم یکوچولو پروانهای شدم
ایدیتو از همون دوستم گرفتم و صرفا میخواستم یه کاری بکنم ولی نمیدونستم چه کاری و گفتم فقط بیام تو ناشناس بگم خیلی✨️💘کردی منو و میخواستم بدونم نظرت راجع به کلیت قضیه چیه
هموطن های نازنینم
لطفا از سر راه بنده برید کنار
دقیقا من بچه م رو گازه
شوهرم تو یخچاله
خونه م داره آتیش میگیره
باید به پرواز فرضیم برسم
اصلا هر چی شما بگید
لطفا از سر راه من برید کنار
من تند راه می رم
خیلی تند
اگر کنار نرید می خورم بهتون خودتون تعادلتون رو از دست می دید .
Repost from N/a
متاکاگنتیو برات دادگاهی میسازه که متهم و شاکی و وکیل و قاضیش خودتی؛
و تنها کاری که باید بکنی، فکر کردن به فکر کردن های خودته!
متن و تصویر ربطی به هم ندارن، ولی خب!@SARAACHII
