Charlie Brown 🤎
رفتن به کانال در Telegram
.. وصالی در جستجوی وصالش 🌱 ... من ، یک دوربین و یک قلم برای کشف جهان درون و بیرونم ⛵️ .... این جا من بلند بلند فکر می کنم و یک دفتر خاطرات می نویسم برای امروزیان و فردایان 🛵 ..... پروا نکن از حرف زدن : http://t.me/HidenChat_Bot?start=7409041430
نمایش بیشتر226
مشترکین
+224 ساعت
+37 روز
+1130 روز
آرشیو پست ها
+1
فائزه رو خیلی دوست دارم
امروز بهم گفت :
یک جوری عکس می گیری
از ساده ترین چیز ها
یک عکس قشنگ درمیاری:) ❤️
چهره کوثری که تو عکس آخر کانالت میبینم با کوثری که روزای اول عضو کانالت بودم خیلی فرق کرده، ذره ذره حرفای پشت نگاهت و چهرت وقتی زمان میره جلو، بیشتر میشه
زیباتر، جسورتر...
یک تماشاگر صبوری شدم ؛
با این که می دونم نمایش افتضاحی رو به روم در حال اجراست
ولی باز دندون گرد کردم برای پایانش ، شاید اون جا تمامش جبران بشه ...
نمی دونم
شاید هر دفعه که چشمم می خوره به در خروج دوست دارم صندلی رو با جسارت کامل ترک کنم و برم
فکر می کنم نمایش های دیگه ای هست که می تونه صندلی های بهتری برای من انتخاب شده باشه
ولی یک چیز دوباره من رو می نشونه سر جام ؛ پایانش !
گاهی حس می کنم از این طرف سالن کشیده می شدم روی صحنه
و خودم یکی از اون بازیگر هام
انگار منم دارم مثل اون ها نقد
می گیرم از بقیه
شاید حتی گاهی حس می کنم یک چیزهایی سمتم پرت می شه
صداها و کلمات ...
ولی باز یک تماشاگر صبورم !
نه جا خالی می دم نه جواب دندون شکنی پیدا می کنم
خیره به پایان فکر می کنم ...
پایانی که چه به عنوان تماشاگر چه به عنوان بازیگر
نشستم تا
مدال این جمله رو بگیرم :
ارزشش رو داشت !
تاحالا شده به هیچی فکر کنید ؟
یعنی متوجه باشید دارید به چیزی فکر می کنید ولی اون هیچی باشه !
یک فضای خالی و بی محتوا
اما دارید فکر می کنید ،
کسب ازتون بپرسه خب به چی ؟
بگید نمی دونم !!
ای کاش مثل روح که از کالبد گذشت
میشد شبیه باد شد و تا ابد گذشت
یا رودخانه بود که پا هرکجا گذاشت
از هرکه زد به سینهی او دست رد، گذشت
در کام من چه زهر جدایی چه شهد وصل
ای روزگار، تلخیات اما ز حد گذشت
مرداب ماندهای دل من! صبر تا کجا؟
مانند سیل باش که از هرچه سد گذشت
این یک دو روز عمر که در رفت و آمدیم
این یک دو روز عمر اگر خوب و بد گذشت
گاهی مرا به یاد بیاور: پرندهای
آمد، کمی به شاخهی تو تکیه زد، گذشت
| مژگان عباسلو |
در هزارتوی انجماد های گذشته
می شود گم شد
اما
برای گرم شدن سوزاندن یک خاطره کافی ست
دورش حلقه زد و
موهای شعله را نوازش کرد
برای گرم شدن کافی ست ...
ابوالفضل بعد بیشتر از یک سال رفت آرايشگاه و موهاش رو کوتاه کرد .
نمی دونم گفتم خبر مهمیه .
