fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

Panda world 🐼

Panda world 🐼

رفتن به کانال در Telegram

به دنیای پاندا خوش اومدی✨ برات از نقاشی ها و داستان هام گذاشتم، دوست داشتی نظرت رو بگو، چه تو کامنتا چه ناشناسم. ناشناسم: http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-u0lx29zcHIrD

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
229
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+77 روز
+630 روز
آرشیو پست ها
sticker.webp0.10 KB

بچه ها منو بکشید

انارها خونریزی می‌کردند، شاهزاده بر تخت زرینش خفته بود و به صدای آرام طبیب گوش سپرده بود. " هر آنچه گفتی را، در هفته گذشته نوشیدم. این هفته چطور؟" لمس آرام طبیب روی پوست رنگ پریده، قلقلکی در دل شاهزاده ایجاد می‌‌کرد. قلقلکی که هر ثانیه او را بی قرار‌تر از پیش، و خسته تر می‌کرد. " ای طبیب؟" با آرامش، آستین پیراهن شاهزاده را بالا می‌زد و دستش را نرمش می‌داد. " گوش من با شماست، ای سرورم." فشار آرام انگشتان طبیب بر دستش باعث آرامش عجیبی می‌شد، صدای مودب طبیب، بی هیچ لغزش، همچنان بدون چاپلوسی شنیده می‌شد. " تو... تا به حال سفر رفته‌ای؟" " سفر ها بسیار رفته و زیبایی های نعمات خداوند حق را بسیار دیده‌ام." " گمان می‌کنی... من هم روزی بتوانم زیبایی ها را ببینم؟" لمس انگشتان گرم طبیب، از دستش برداشته شد. به آن ارتباط دوباره احتیاج داشت. ذره ذره وجودش به او نیاز داشت. " من، تمام تلاشم را خواهم کرد اما شفا دهنده خداست." " روزی که خوب شوم! پدر‌... بی گمان هزاران هزار دینار صدقه خواهد داد." صدای ریز تشت و آب، فلزی سبک و قطره‌هایی که بر زمین می‌چکیدند را شنید‌. تشتی را جا به جا می‌کنند. سپس، آرام آرام بوی دودی در هوا می‌پیچد، نه بد، بوی خوشی بود. " تب از جان شما رفته." گوشه لب های شاهزاده، به آرامی بالا کشید. احساسش می‌کرد. آری. لبخندش را احساس می‌کرد:" تمام...تلاش هایت، پاسخ داده." لمس طبیب دوباره بر پیشانی‌اش نشست، و سپس بر روی بینی و دهانش، کمی دستش را فاصله داد. شاهزاده می‌توانست برگشت نفس های گرم خود به صورتش را احساس کند:" چرا دستت را..." طبیب، دستش را برداشت و گفت:" از تو می‌خواهم چشمانت را ببندی." با شنیدن آن حرف، شاهزاده خندید. خنده‌ای آرام، مُرده و پر از تمسخر. " ببندم؟ چقدر فرق است میان بستن و نبستن چشمانم؟" نفسش گرفت. پاهای لختش تا کمی پیش با پارچه های خیس و سردی پوشانده شده بودند، تا تبش را پایین بیاورند. ناگهان، پارچه خیسی بر چشمان بسته‌اش نشست. لرزشی آرام از سردی پارچه بر وجودش نشست:" تبم...پایین آمده، مگر خود این را نگفته بودی؟" سپس، بویی تلخ و تند، از آن نوع بوی دارویی به بینی‌اش رسید. "دارو را بر پارچه میچکانم، اما تا جای ممکنه چشمانت را باز مکن." سرش به آرامی به سمت او تکان خورد، دستش را نیز تکان داد تا فاصله را پر کند و آستین پیراهن او را، محکم میان انگشتانش بگیرد:" اگر خوب نشدم... تا ابدیت اینجا زندانی خواهی شد." صدای خنده آرام و مودبانه طبیب را که به گوش شنید، انگار نسمی خنک از باغ هلو بر دلش وزیده باشد آرام گرفت و لبخند زد. " اگر خوب شدم هم تو را بهترین طبیب خواهم خواند و جایگاه رفیع طبیب مخصوص را به تو خواهم سپرد و رئیس طبیبان این شهر می‌شوی، سپس بیمارستانی بزرگ به نام و برایت خواهم ساخت، و سپس می‌توانی به بیماران زیادی رسیدگی کنی و کتابخانه را در اختيارت..." " شاهزاده، آرام بگیرید. بگذارید در اول، خوب بشوید و دوم دیگر، ماندن و طبیب مخصوص شدن چه فرقی با زندانی شدن دارد؟" آستین طبیب در میان انگشتان شاهزاده کشیده شد، صدایش مانند کودکی سرزنش شده بود:" بمان...نرو" " حتی اگر... خوب نشدید؟" " حتی اگر خوب نشدم!" پارچه گرم و خیس از روی چشمانش بلند شد، خیسی چشمانش باعث می‌شد هر باد ریزی سردی به چشمانش بدهد. اما، چیزی عجیب بود. تاریکی مطلق رفته بود. " نور..." " آیا شاهزاده نور را احساس می‌کند؟" سرش را شدیدا تکان داد:" آری...آری آری نور را در پشت پلکانم احساس می‌کنم! می...می‌توانم، چشمانم را... باز کنم؟" صدایش پر از ترس و امید با هم می‌لرزید. نور را می‌دید. امید را می‌دید. طبیبی که چند روزه آمده، شب تا صبح را کنارش بود و سخن ها با هم گفته بودند با بالاخره می‌دید. " به آرامی، تا به چشمانتان فشاری وارد نشود." پلک های لرزانش به زور باز می‌شدند، نور ناگهانی چشمانش را بسیار می‌آزرد، اما سیاهی‌ای در میان نور ها توجهش را گرفت، تار بود. همه چیز تار بود. بسیار پلک زد، چشمانش می سوختند اما به پلک زدن ادامه داد. آرام خندید، در تاریکی و تاری شدید چشمانش، شبحی از طبیب میدید. هر دم که پس می‌داد با صدای خنده‌ای همراه بود:" هاه... من...من میبینم...تار است، اما می‌بینم!" تلاش کرد تا بنشیند:" نه شاهزاده، هنوز زمان نشستن نرسیده. به چشمانتان هم..." چشمانش را ریز کرد و به چشمان تار طبیب زل زد. صدای قورت دادن از گلوی طبیب شنیده شد. لمس چشمانشان، طولانی بود. آنقدر که حتی شاهزاده کور می‌توانست احساس کند طبیب هم به چشمانش زل زده.
جدید اینو نوشتم فقط

من خیلی از ایده هامو ننوشتم چون اسم نداشتم واسه شخصیتا

63705200.m4a1.47 MB

+1
Akatsuki_no_Yona_Ending_2_OFFICIAL_MAY_BEGINNIG_ORCHESTRAL_D.m4a4.77 MB

دوستان داستان عربی و در عراق رخ میدوهه

کمک یه جوریه انگار پیامبر و امام دارن با هم صحبت می‌کنن...
کمک یه جوریه انگار پیامبر و امام دارن با هم صحبت می‌کنن...

+1
632b8bb2_0fa7_473c_97c4_eb1a19e5069fNA_140_audio_only_medium.m4a4.01 MB

وی روحشم خبر نداره چه بلایی قراره سرش بیاد
وی روحشم خبر نداره چه بلایی قراره سرش بیاد

🫠 کاش ناپدید شم
🫠 کاش ناپدید شم

وقتی داری با دوستت راجب ایده جدیدت حرف میزنی و یهو میگه واو آره دقیقا مثل فیلمی که دارم میبینم<<<<<< خیلی بده

ویپ‌اخر شبی. دارم کم‌کم ب سیاه سفید علاقمند میشم
ویپ‌اخر شبی. دارم کم‌کم ب سیاه سفید علاقمند میشم

شمام ببینید
شمام ببینید

اونوقت هر بار شانسم با آمریکن و بریتیش پپل امتحان کردم پشیمون شدم شدید

واقعا تا الان هر چی دوست چینی داشتم یه چیز دیگه بودن هم احترام میذارن و مهربونن و تلاش میکنن و کمکت میکنن متواضع فروتن با ادب گل اصلا مگه داریم

هر چقدر با افراد بیشتری از سراسر جهان آشنا میشم بیشتر میفهمم : توف تو انگلیس و آمریکا این چی بود دیگه تفاوت فرهنگ از کجا تا کجا

Repost from N/a
#art

دلیلی که اینو گفتم: ترجمه ژاپنی قران و پخش صدای اذان و یک سری احکام اسلامی داره توش

یه چیزی راجب ایرانی جماعت یادم اومد اونم اینه که نفهمیدنش بهتر از فهمیدنشه