گریزگاه من | ندا احمدی :):
رفتن به کانال در Telegram
نوشتن گریزگاه من است اینم لینک سایتم https://nedayaahmadi.ir
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
239
مشترکین
+124 ساعت
+17 روز
+130 روز
آرشیو پست ها
من + کاغذ = دوستای معذب
با کاغذ دوستم. دوستم؟ نه خیلی. دوستم ها اما شبیه دوستایی که با هم معذبن. دوستایی که با هم حرف میزنن ها زیاد هم میزنن از خیلی چیزها هم میگن اما با سانسور. دوستی من و کاغذم همینجوریه. نمیتونم باهاش راحت باشم. هستم ها اما نیستم. کلمههام سانسور میشن. کاغذ و میبینن معذب میشن. نمیتونن لخت بپرن روی کاغذ و کون قر بدن. پوشیده میان بیرون اون هم به زور.
نمیدونم چرا دوستیم با کاغذ اینجوریه. انگاری کاغذ میگه اینجا سانسور اجباریه. هر کلمه باید اول از فیلتر رد بره و تاییدش که کردم میتونن بیان ثبت بشن روم. بدبختی گیر کردیم. همه با کاغذ دوستترترن من با کاغذ کمتر دوستترترم. اصن حس رهایی بهم نمیده. با اینکه خیلیخیلی زیاد مینویسم باهاش. زیادم حرف میزنم ها از هر دری هم میگم، اما اصن رها نمیتونم بنویسم. اجازشو نمیده. نمیتونم راحت خیال کنم. نمیتونم بدون سانسور کلمات رو بنویسم. نمیتونم خودم باشم.
شاید هم ایراد از منه ها. شاید خودم کاغذ و غریبه کردم؟ هان؟ خیلی تلاش کردم باهاش دوست بشم ها اما نمیشه که نمیشه. کثافت. فکر کنم از دستم، دلش خونه و آشتی ماشتی در کار نیست. هیچ راهی هم سراغ ندارم بخدا. باید چقدر نازشو بکشم که این سانسور اجباری رو برداره؟ کاغذ هم اینقدر لوس. نه واقعنی کاغذ اینقدر لوس داریم؟
اینقدر لوسبازی و اداش زیاده که کلمات میترسن بیرون بیان. کلشونو میارن بیرون، با ترس و لرز هی اینور و اونور و نیگا میکنن. تهشم با چشم غرهی این کاغذه روبرو میشن و از ترس میپرن تو. ایح ایح ایح. عجب وضعیه.
اینقدر نازشو خریدم تا حالا. هی گفتم کاغذ جون چرا اینچنین میکنی با من. من که دوست دارم که. اونم برمیگرده همیشه میگه. ایراد از خودته ندا خودت مشکل داری نه من. من عجیب نیستم. تو عجیبی. تو چیزی نمینویسی. تو به من میرسی خودت و سانسور میکنی. تو فلانی تو پشمدانی. بیا تهشم منو مقصر میکنه پوفیوز جا داره بهش بگم انتر برقی ها. همه رو کرد تقصیر من. خوب الان ایراد از منه یا اونه؟ بخدا که کاغذ خودشو چس میکنه نه من. نِه شما بِگِن مقصر کیه؟
ندا احمدی :):
#منبهعلاوهبازی
@yaddashtneda
من + تاریکی = آرامش؟
از نور فراریام. تو تاریکی که میرم به آرامش میرسم. نور اعصابمو خرد میکنه و باعث سردردم میشه. تا جایی که قد بده و راه داشته باشه اصن لامپ روشن نمیکنم. چیه سیخ میزنه تو چشمت و مشت میکوبه تو سرت. از هر فرصتی استفاده میکنم که همه لامپا رو خاموش کنم. همه هم بهم غر میزنن اما چیکار کنم عشق تاریکیم و تاریکی دوست دارم. تو تاریکی که میرم آروم میشم. اصن آرامش فقط تو تاریکی میاد. همهی برقا خاموش بشه. غرق بری تو تاریکی. وای اینقده خوبه اینقده خوبه. تنها راه درمان سردردمم فقط تاریکیه. شاید هم برای همین دوسش دارم.
اما نه. از وقتی یادم میایه توی تاریکی میخزیدم. با اینکه از تاریکی میترسیدم اما تا تاریک نمیشد و همهی برقا رو خاموش نمیکردن که خابم نمیبرد که. آرامشی که تو تاریکی هست هیچجا نیست. تو تاریکی باشم آرومم و به کسی کاری ندارم. اما نور عصبانیم میکنه و وحشی. تازه اگه تو تاریکی باشم و داشته باشم از تاریکیم لذت میبرده باشم، بیان روشن کنن لامپو دیگه واویلا قشنگ روانی میشم. حالا اینقدر هم روانی نه ها. کمی تا قسمتی ابری.
تاریکی یعنی آرامش. اصن شبم برای همین تاریکه دیگه تا توش آرامش داشته باشی. استراحت کنی. روانت و درمان کنی. تاریکی رو دوست دارم ها اما تاریکی که خودم تاریکش میکنم. نه تاریکی که با برقی قطع میره. این تاریکی فلجم میکنه و اصن بهم آرامش نمیده. باید بگم من به علاوهی یه تاریکی کوچیک برابر میشیم با آرامش. نه یه تاریکی بزرگ و سراسری.
ولی خدایی تاریکی خیلی خوبه ها. قشنگ میتونی بری تو رویا و غرق بری. تاریکی بهت این فرصت رو میده. فرصت رویا پردازیهای زیاد. خیلی زیاد. هر وقت میخام برم تو خیال و توهم به تاریکی پناه میبرم و اونجا خیالم برای خودش اوف تا کجاها که نمیره. فقط نمیدونم این خیاله که تو تاریکی اینقده پرواز میکنه چرا به کاغذ که میرسه پرواز یادش میره؟ خوب جوابش هم توشه دیگه چون خیاله فقط تو تاریکی میپروازه اسکل. به همین سادگی و خوشمزگی.
تاریکی حتا متمرکزترت هم میکنه. دیگه جاهای دیگه رو نمیبینی و فوکوس میکنی روی همون چیز و موضوع. پس فکر کنم درستش این باشه که من به علاوهی تاریکی میشیم تمرکز. همم. شاید. شاید هم تخیل. داره زیاد میشه. میچسبیم به همون آرامش. آرع آرامش. میشیم آرامش. من و تاریکی.
ندا احمدی :):
#منبهعلاوهبازی
@yaddashtneda
حواسم هست که هست
یه جور عجیبیام. ناامیدی و امید درونم ملق میزنند. دعوا دارند. ولی انگار امید از وسط ناامیدی دارد فریاد میزند که «ندا ببین منو صدای منو میشنوی؟ ببین اینجا نور هست. ببین.»
همین صدایش لبخند روی لبم میآورد .
همین صدایش، همین نوری که میگوید. یکجا، یک گوشهی قلبم را روشن کرده.
در عین ناامیدی امید دارد فریاد میزند که من هستم. نمیروم. فرار نخاهم کرد. میشنوی صدایم را آیا؟
منم لبخند میزنم. میشنوم صدایش را. اما نمیتوانم جوابش را بدهم. میترسم جوابش را بدهم، خیالش راحت شود و برود.
خیال که راحت بشود میرود.
دیگر سعی نمیکند خودش را نشان دهد. فکر میکند دیدمش و حواسم بهش هست. اما باید بداند، بداند که باید خودش را نشان بدهد. چون ناامیدی خیلی بزرگتر و چاق و چلهتر از آن شده و اگر فریاد نزند، اگر خودش را نشان ندهد، اگر نگوید ندا اینجا نور هست، نور هست وسط ناامیدی گم میشود.
جوابش را نمیدهم. اما حواسم بهش هست. حواسم هست که هست. که دارد تلاش میکند تا من ببینمش. جوابش را نمیدهم تا ادامه بدهد و کم نیاورد.
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
Repost from خوابنویس | رضا چمبر
با ادبیات میمانم
چون ادبیات عمق منجمد ذهن را پهن میکند زیر آفتاب.
#با_ادبیات
رضا چمبر
تو توای یا تو منی یا من منم یا من توای؟
من در تو
خودم را میبینم
همین
خودِ خودم را
کمی دیوانه
کمی خنگ
کمی احمق
کمی دستوپاچلفتی
کمی عصبی
کمی درخود
کمی اسکل
کمی عاشق
کمی فارغ
کمی تنها
کمی پرشور
کمی بیحس
کمی پرحس
کمی ساده
کمی وحشی
کمی مودی
کمی تا قسمتی ابری
من در تو
خودم را میبینم
یک برشِ کوچک
از خودم را
شاید هم تو را
در خودم میبینم
که خودم را
در تو میبینم؟
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
یه «ع» کم داره
میخام بنویسم شعری
که باشه پر از حسّولی
اما ندارم هیچی
نه شاعرونگی نه عشقولی
مینویسم و مینویسم
میخام به شعر برسم
اما به شِر میرسم
شِرَم خوبه ولی ها
فقط یه «ع» کم داره
پس مینویسم شِر و شِر
تا که بشم من شاعر
شاید با شِر نوشتن
دوست بشه «ع» هم با من
بیاد قرار بگیره
جای شِر و بگیره
بشه یه شعر خوشگل
دوستی «ع» با شِر وِر
ندا احمدی :): :(
@yaddashtneda
شده دلتون بخاد یه کامنت و قاب بگیرید؟
این از اون نوشتههاس که دلم میخاد قابش بگیرم. پس قابش میگیرم و میذارم اینجا. که هر بار ببینمش اکلیلی بشم و ذوق کنم.
#ذوقیدگی
یک قاشق شاعرانگی لطفن
چرا از بعضی تمرینها فرار میکنم؟
یکی از تمرینهایی که همیشه ازش فرار کردم «تعریف برای یک کلمه» بوده است. برایم خیلی سخت بود. تخیلم توی این موارد به طرز دردناکی افتضاح میشود. نمیتوانم از چارچوبی که معنی یک کلمه توی ذهنم ساخته بیرون بزنم.
تعریفهایم هم... همه داغون. (داغان یا داغون؟)
تعریف شاعرانه که از همه بدتر است. بدتر تر تر تر. خیلیتر.
اگر یک جو، یک ارزن شاعرانگی توی من باشد، که نیست، واقعن نیست. همه چیز تهوعآور میشود.
عاشقانه و شاعرانه؟ اصلن از دایرهی لغات من خارج است.
باید بیشتر بخانم؟ باید بیشتر بنویسم؟
نمیدانم چرا فرار میکنم؟
چرا انجامش نمیدهم؟
چرا با همان افتضاحات خودم روبرو نمیشوم؟
از کجا میتوانم چند قاشق شاعرانگی بخرم و به نوشتهام اضافه کنم؟
عاشقانگی چطور؟
جایی میفروشند؟
سراغ دارید آیا؟
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
خاطرهای که امروز وجدانیدم
سلام شهابسنگ
امروز دوازده مرداد بود. خوب آره دیگر یک روز خاص بوده که میخاهم ازش بنویسم. تا حالا برایت گفته بودم ازش؟ اگه گفتم هم مهم نیست. دوباره میگویم.
امروز استاد توی وبینار پرسید: امروز چه چیزی شما رو به وجد آورده؟ خاطرهای، چیزی..
کل روز خاطرهی آن روز جلوی چشمهایم بود. دوازده مرداد. دو سال پیش. چهارصدودو. سمینار. نویسندگی. شاهین کلانتری. اولین باری بود که توی یک جمع نویسنده بودم. توی اون جمع من نانویسندهترین بودم. از همونجا نویسندهی مردهام دوباره زنده شد.
یادش بخیر. با محبوب رفتم. هر دویمان عشق نویسندگی بودیم. هر دویمان شاهین کلانتری را میشناختیم. و خوب همیشه دلمان میخاست در کلاس حضوری باشیم. یکروز نشسته بودم پای وبینار اهلنوشتن. خرداد بود. استاد گفت میخاهد سمینار برگذار کند. حرفش تمام نشده زنگ زدم محبوب.
-محبوب استاد سمینار گذاشته بریم؟
او هم سریع موافقتش را اعلام کرد. سرپرستمان را راضی کردیم به هر دویمان مرخصی بدهد. نمیخاست راضی شود اما از عشق ما به نویسندگی خبر داشت. تازه نمیتوانست نه بگوید. ما مصمم بودیم که میرویم. و این چنین شد که بلیط را گرفتیم و راهی شدیم. تازه عجیبتر اینکه خانواده محبوب خیلی راحت راضی شدند.
اولین مسافرت تنهاییام بود. البته بدون خانواده. چقدر خوب بود. یادش بخیر. امروز به محبوب هم گفتم که از اینکه دو سال پیش با من به تهران آمد ازش ممنون هستم. شاید اگر او نمیآمد من هم نمیتوانستم بروم. و شاید اگر نمیرفتم، آن نویسندهای که خودش را به خاب زده بود بیدار نمیشد. نمیدانم. ولی خب رفتم و بیدار هم شد و من الان اینجا هستم. یک ندا با یک نویسندهی زنده.
باید بگویم دوازه مرداد روزی است که هیچوقت از خاطرم پاک نمیشود. آن سمینار. آن جمع. واقعن عالی بود.
وقتی رفتیم سمینار، هیچکس را جز استاد نمیشناختم. نمیشناختیم. حالا که فیلم آن روز را نگاه میکنم، بیشتر بچهها را میشناسم. تازه ناعمه دقیقن پشت سر ما بود. من و محبوب آن گوشه نشسته بودیم و آنقدر در خودمان بودیم که حتا نفهمیدیم که همهی بچهها کتاب استاد(شاهراه تاثیرگذاری) را گرفتهاند. (همینقدر بچههای خوبی بودیم.)
وقت خداحافظی بود. همه میرفتند و با استاد صحبت میکردند. من و محبوب یک گوشه ایستاده بودیم و جلو نمیرفتیم. آخرش هم محبوب رفت و با استاد صحبت کرد و تشکر کرد. من اما شبیه به خنگولا بودم. حتا نتوانستم یک کلمه حرف بزنم. وقتی استاد دید کتاب نداریم، بیرون رفتیم تا به ما کتاب بدهد. اما تمام شده بود. بعله. ما بیکتاب ماندیم.
ولی چه روز خوبی بود. دو سال گذشته است و وقتی بهش فکر میکنم لبخند روی لبهایم جا خوش میکند. خاطرهی آن روز هنوز هم برایم زنده است. بله حتا فحشهایی که بعد از سمینار محبوب به خاطر حرفنزدن و تشکر نکردنم از استاد حوالهام کرد آنها هم زندهاند.
آره امروز این خاطره من را به وجد آورد. خاطرهی دو سال پیش سمینار نویسندگی.
تو چی شهابسنگ؟ امروز چه چیزی تو را به وجد آورد؟ خاطرهای داری که تو را به وجد بیاورد؟ حتا با وجود خنگولبازیهایت؟
ندا احمدی :):
#نامههایشهابسنگ
#نامه
@yaddashtneda
صد سال تنهایی یا صد سال بگایی؟
صد سال تنهایی را خاندم. باید بگویم صد سال بهگایی بود. واه، صد سال. درست مثل دیدن صد قسمت از یک سریال بود. آنقدر اتفاقات پشتسرهم میافتاد که به تو فرصت نفس کشیدن را نمیداد. پشت هم، بوم بوم بوم، به رگبارت میبست.
دنیایی جادویی بود. جادویی که خیلی راحت باورش میکردی. از همان اولش به تو میگفت: «آماده باش، قرار است با دنیایی عجیب روبرو شوی» و تو خیلی راحت همه چیز را میپذیرفتی و با آن کنار میآمدی. خلق کردن همچین دنیایی زیادی سخت است و خب، نویسنده به خوبی از پس این کار برآمده. (گفتم یکم با کلاس هم بنویسم.)
اینکه بخاهم بگویم داستانش چطور بود و چی بود... نچ نچ، از گفتنش عاجزم. فقط همین را بگویم که یک خانواده بودن که هر چی بچه میآوردند، اسم آئورلیانو یا آرکادیو را رویشان میگذاشتند. یکیشان هفده تا پسر داشت و همه آئورلیانو. تازه هفده به علاوهی یک. آن هم آئورلیانو.
بابا آئورلیانو.
پسرش آئورلیانو.
نوهاش آئورلیانو.
نبیره آئورلیانو.
نتیجه؟ بله این هم آئورلیانو.
خلاصه ندیده و نشنیده و نمیدانم، هر کس میآمد یک اسم را رویشان میگذاشتند.
اما کتاب خوبی بود. برخلاف اینکه همیشه از شروعش ترس داشتم و همه میگفتند زیادی اسم دارد و زیادی گیج میشوی و نمیدانم چیکار و فلان است، جز اولش که برادرها را با هم اشتباه گرفتم، دیگر آنقدر گیج نشدم و خیلی راحت با اسمهایشان و این تعداد زیادشان کنار آمدم.
من بر عکس همه هستم. کتابهایی که بقیه میگوید سخت است برایم سخت نیست. و کتابهایی که برای بقیه سخت نیست، برای من سخت است. ایح ایح ایح. خوب این هم یه وضعش (دیوانگی) است دیگر. چه کنم.
صد سال تنهایی یا همان صد سال بگایی. داستان صد سال بگایی خانوادهی بوئندیا بود. اتفاقات عجیب و غریبی. رابطههای عجیب و غریب. آدمهای عجیب و غریب.( یک آدم سالم در این خانواده وجود نداشت. همه به طریقی دیوانه بودند.) بالا و پایینهایی که داشت، همه و همه تو را به خاندن مجبور میکرد.
فکر نمیکردم بتوانم اینقدر سریع بخانمش. یک سال بود روی قفسه جا خوش کرده بود و حتا جرات نمیکردم سمتش بروم، اما کتابران باعث شد بروم و برش دارم. و گفتم: «احتمالن صد سال خاندنش طول بکشد.»
چند صفحهی اول گیج بودم و اصلن نمیفهمیدم کی به کی و چی به چی است. اما فصل اول که تمام شد، خاندنش راحت شد. و خوب، غیر از کتابران و کتابخانی با فرشته، خودم هم میخاندمش. و خوب، تمامش کردم.
فکر میکردم صد سال طول بکشد اما خوب نکشید.
دوری لا لی لام. (نشانهی ذوق)
باری بخانیدش. حتا اگر صد سال هم طول کشید، بخانید. جالب بود. شاید لذت بردید. من که بردم.
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
تو بازی دنبال چیای؟
بازی برای بردن نیست
توی بازی برد و باخت برایتان مهم است یا لذت بردن از آن؟
روند بازی یا فقط نتیجهاش؟
بازی برای لذت بردن و حال خوب است. اگر قرار است که فقط حرص بخوری و اعصابت خرد بشود و فحش بدهی و مو بکشی و جیغ بزنی و چند باری این وسط قلبت بگیرد و سکتهی ناقص بکنی و از حرص کچل شوی که فایدهای ندارد. اصلن بازی نکنی که بهتر است.
با بچهها که بازی میکنیم. کلی حرص میخورند و کلی در تلاشند برای بردن. منم تلاش میکنم که نبازم و برنده بشوم اما یادم نمیآید که حرص خورده باشم.
از بازی بیشتر لذت میبرم. نتیجهاش مهم نیست. تازه وقتی که اولین نفر میبازم را بیشتر دوست دارم. دیدن بازی و حرصخوردن و وحشیبازی بقیه برایم لذت بخشتر از بردن است.
حمله کردنشان به هم. دفاع کردنشان. طوری که هم را گول میزنند. آخ واقعن دیدنی است.
هر وقت که بازی میکنیم به دوست کم و به دشمن بیشتر شبیه هستیم.
ولی مگر در بازی برد و باخت مهم است؟
برایم مهم نبود. در بچگی هم؟ مهم نبود. الان هم. در آینده هم. بردن هیچوقت برایم مهم نبوده. مهم آن دقایقی بود که بازی میکردیم. آن دقایقی که از زمین و زمان جدا میشویم و تمام تمرکزمان میرود روی بازی. هیچ چیز دیگری مهم نیست. همان لحظه فقط. همان بازی فقط. همان لذت از حرصخوردنهای بقیه فقط.
شما چی؟
کل مدت بازی فقط به بردن فکر میکنید و موقع باخت عصبانی میشوید و حرص میخورید؟
یا فقط لذت میبرید و حال میکنید؟
ندا احمدی :):
@yaddashtneda
نوشتنِ ننوشتن
دلم میخاهد که بنویسم که نمیتوانم بنویسم.
اما دلم نمیخاهد که بنویسم که نمیتوانم بنویسم.
پس نمینویسم که نمیتوانم بنویسم.
و نمیتوانم بنویسم که نمیتوانم بنویسم.
نمیخاهم بنویسم که نمیتوانم بنویسم.
بنویسم که نمیتوانم بنویسم.
که نمیتوانم بنویسم.
نمیتوانم بنویسم.
بنویسم.
مینویسم.
ندا احمدی :):
پ.ن: بعله، نمیتوانم بنویسم که نمیتوانم بنویسم.
@yaddashtneda
