آسمان✨ فاطمه یاوری
رفتن به کانال در Telegram
269
مشترکین
+224 ساعت
-37 روز
-430 روز
آرشیو پست ها
۹۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ دوشنبهها با تننامهام: فاطمه: چقدر حرف تویت بود، تویم بود. راستی حرفها توی تو جمع میشوند یا توی دل؟ حنجرهام: به گمانم در تمام تنت ولی گاهی بار آنها را من میکشم و گاهی دل. گاهی روده، گاهی شانه و گردن و... چه خوب که نوشتن هست وگر نه بار همهی اینها را باید ما میکشیدیم، بیدرد دل. فاطمه: آخ آخ راست میگویی دست روی گردن و دل و روده و معده و شونه نگذار که خونه. حنجرهام: همیشه عاشق همسُرایی بودم. آن سالها با حنجرهی خواهرانت در ماشین و پشت سر مامان و بابا آنقدر میخواندیم که سرشان را میبردیم. فاطمه: یادت هست نامزدی سارا؟ بلافاصله پس از دبیرستان بود و در خانوادهی همسرش که پزشک بود و بسیار مذهبی، پخش موزیک ممنوع بود. ترانهها را روی کاغذ نوشته بودم و با زهره، منصوره، فهیمه، لیلا و الهه توی ماشین تا برسیم آنجا تمرین میکردیم. وای چقدر خواندیم و رقصیدیم. فردایش تا ظهر خوابیده بودم. خواهرم زهره زنگ زد و پرسید فاطمه هنوز خوابه؟ مامانتاج گفت: داماد پزشک بوده و برایش استراحت مطلق تجویز کرده. بعد هم دانشجویی و همسُرایی با همنوردان در کوهستان. حنجرهام: خیلی خوب یادم است. مامان سارا از مهربانانی است که به من محبت و توجه کرده بود. پیش از نامزدیش، روزی که تلفن زده بودی به خانهشان و ایشان پاسخ داده بودند. سارا گفت: «مامانم گفته فاطمه چه صدای قشنگی داره.» فاطمه: ای ناقلا، تو هم که مدام حواست به این بود که یکی تعریفت را کند و قند در دلت آب شود. حنجرهام: همان پایان دبیرستان بود با زهره، رفیق شفیقت رفتید دماوند، خانهی دایی زهره و با کلی بچه. آجان خدابیامرزش هم بود. زهره سهتار میزد و من میخواندم. «چه شود به چهرهی زرد من، نظری برای خدا کنی، که اگر کنی همه درد من، به یکی نظاره دوا کنی، تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین، همهی غمم بود از همین که خدا نکرده خطا کنی، همهی غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی» فاطمه: هرگز فراموش نمیکنم، مدیریت بحران زن دایی هما و مهرش را. صبح که بیدار شدیم، گویا شیر آبی باز مانده بود و کل زیرزمین را آب گرفته بود؛ خم به ابرویش نیاورد. همهی ما را جمع کرد و با کاسه و لگن آبها را خارج کردیم. چقدر خندیدیم و خوش گذشت. حجرهام: تنشان سلامت و دمشان گرم. فاطمه: ولی انگار بین من و هنر سد درونی بلند و قطوری قرار داشت. همان سدی که جیمز هالیس در مرداب روح از قول مولانا میگوید: «وظیفهی تو جست و جوی عشق نیست، بلکه تنها وظیفهی تو جست و جو و یافتن تمام سدهایی است که تو در برابر آن (عشق) در درون خود، ساختهای.» یا به قول حافظ «میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز» حنجرهام: فروردین ۱۳۹۲ میدان هفت تیر، آموزشگاه موسیقی ... او گفت: چه صدای خوبی داری. هرگز فراموش نمیکنم. زیرا اصلاً اهل تعارف نبود. فاطمه: آره، هنوز فایلهای ضبط شدهی کلاسمان را دارم. سال ۹۱ بود که همکار هاکوپیانم احمد که یکی از شش مهندس صنایعی (سمانه، کاوه، احمد، میثم و رضا) بود که همزمان با هم، سال ۸۶ استخدام شده بودیم و چه خاطرات خوشی داریم با هم، گفت: « خانم یاوری برو دنبال یک هنری، هر هنری» خودش گیتار میزد. فکر کردم چه هنری؟! حنجرهام: میدانستی آواز را دوست دارم اما باورم نداشتی و تصمیم گرفتی مشورت کنی. فاطمه: انتخابم شاخهای از موسیقی بود. با همکار هنرمندم به کلاس موسیقیش رفتم. مرجان، دوست ناب و بغل دستیم در سرویس کارخانه، که امسال ده سال تمام میشود که مهاجرت کرده و به محض وصل شدن اینترنت ایران در خرداد ماه، پس از سه ماه؛ عکس پسر هجده روزهاش را برایم فرستاد. از دور بوووووییدم (به به، بوی نوزاد) و به پسر سه سالهاش که در نقش برادر بزرگ، چه شیرین و دلرباست، بالیدم. حنجرهام: استادش میگفت چهارده سال، سهتار میزده ولی همیشه در کنسرتها چشمش به دنبال تنبک بوده و در نهایت به عشقش رسیده بود. دفی به دستت داد و ضربهی کوچکی به آن زدی؛ آنچنان شوری داشت که وجودت تحملش را نداشت. فاطمه: احساسم را با هیجان بیان کردم. مرجان گفت: استاد شما فاطمه را نمیشناسید، احساس واقعیش همین است. بعدها که فهمیدم ساز مورد علاقهام پیانو است. به بینشی رسیدم، انگار شوری درونم دارم که با آواز خواندن، برون میریزد و با پیانو آرام میشود. ما با هم به تعادل میرسیم. مانند یک کنسرت که سازهای متفاوت در آن هارمونی ایجاد میکنند. مثلاً مرجان، خودش همان نوای آرام و دلنشین پیانوست و شاید وجودش با شور دف به تعادل میرسد و در دف نوازی میدرخشد. حنجرهام: آواز را انتخاب کردی. همزمان با او آشنا شده بودی و شد معلم و یارت. ادامه دارد...
.
ایستگاه رقص پنجاه و پنجم 🦋
۱۸:۳۰ امروز ۰۵/۰۵/۱۱
#با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست
#زاد_شاد #ایستگاه_رقص
.
ایستگاه رقص پنجاه و چهارم 🦋
۱۸:۳۰ امروز
#زاد_شاد #ایستگاه_رقص
#با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست
.
ایستگاه رقص پنجاه و سوم 🦋
۱۸:۳۰ امروز
#زاد_شاد #ایستگاه_رقص
#با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست
.
پاسخ به پرسش سامان مفیدی در نرمالویش
ای کوششگر و نگارشگرم
شکر که شوکران شرم را نوشیدی و مرا آغوش انتشار پوشاندی. با سرانگشتان شکیبایت، شب به شب نوازشم دادی؛ ویرایشم دادی. سرکشیام را به شکوه ستایش شبگردی عاشق کشاندی. در کش و واکش، اشکها چکیدی و چکاندی. خندهها بر لبها نشاندی. شیرینی شوقت را چشیدی و چشاندی به چشمهای همیشه شاهد شعر و شورت.
شکر که عشق ما دو سویه بود و من ماندم و تو ماندی در من؛ تا همیشه در شهر شاهدان و شاکران اندیشه.
✍ نگاشتهات / معشوق و عاشقت
#هم_نویس #نامه
۸۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ دوشنبهها با تننامهام: همهی توجهم را به گلو، حلق و حنجرهام میدهم، بغض ماندهای نمیگذارم بماند. منبسطش میکنم و اشک چشم میشود و رهای رها. گلو و حنجرهام: شاید دبستانی بودی که نیمهشبی از خواب پریدی، ترسیده بودی و هر چه تلاش کردی و کوشش کردم، صدایی از من در نیامد و نتوانستم داد بزنم. چرایی ترسیدنت اما از آن رازهای مگوست. فاطمه: از همان زمان بود که به حساس بودنت پی بردم. هراس خاموش شدنت در دلم آتش به پا میکرد. گلو و حنجره ام: به گمانم آن جیغ بنفشم سال ۹۶ در کوچهی مخابرات، زمانی که دزد تازهکار نابهکار با چاقو بالای سرت سبز شد؛ آتش ترس را به نور امید مبدل کرد. فاطمه: در عالم خودم بودم که ناگهان خودم را پخش زمین و تو را در حال داد، دادت، جان و اموالم (همان موبایل سامسونگ سه ساله و...) را نجات داد. گلو و حنجره ام: خانم و آقایی که از انتهای کوچه برگشتند و کارکنان مخابرات که با مهرشان و شربتی که نوشاندندم، هم مرا هم جگرت را خنک کردند. فاطمه: واقعاً دمت گرم و دمشان گرم و جگرشان همیشه خنک. گلو و حجرهام: دانشآموز راهنمایی بودی شاید سوم، لیلا، همان دختر کوچولوی باهوش که از امتحان نهایی پنجم دبستان در حوزهی امتحان نهایی با او دوست شده بودی، چون او لیلا ه بود و تو فاطمه ی، دو حرف آخر الفبای فارسی که شما را در دو نیمکت پشت هم نشانده بود. تو از دبستان فاطمیه اسلامی و او از سلمان و حوزهتان به گمانم هجرت نام داشت. گفت: فاطمه تو صدات برای قرآن خوبهها، برو تمرین کن و توی مسابقهها شرکت کن. ولی تو ترجیح میدادی در همان جمع دو یا نهایت سهتاییتان ترانهی «لحظهی وداعمون اون روز تماشایی بود، تو سکوت هر دو فریاد بی فردایی بود» را با سوز بخوانم و از این که دوران راهنمایی دارد تمام میشود و هنوز معلوم نیست هر کدام به کدام دبیرستان میروید، غصه بخورید و بغضی کنم و گاهی هم اشکی بریزی. از تو با آن خندههای معروف بعید بود ولی خب این هم روی دیگر سکه بود. فاطمه: چه آتشها که با لیلا، ندا خواهرش و فهیمه و دیگران در راهنمایی فاطمیه و دبیرستان هاجر نسوزاندیم. ساختمان نوساز مدرسه که با ورود ما افتتاح شده بود را زلزلهوار ویران کردیم. چند ریشتری لازم بود که دیوار پشت کلاس ۱/۳ را بترکاند. دیواری که سرتاسر بالایش پنجرهی مستطیلی بزرگی بود و به راهروی روبه روی راه پله و جلوی نمازخانه منتهی میشد. چگونگیش بسیار شرمآور اما همبستگی در اجرای نقشههای شوممان شبیه مورچهها ستودنی. هنوز نمیدانم چه کسی آغازگرش بود. آنقدر متحد و هماهنگ پیش میرفت که واقعاً سردستهای را من یکی به خاطر ندارم. به هم کوبیده شدن و قفل شدن در کلاس و عدم امکان ورود آموزگار، شروعش شد. آقا مشهدی که خدایش بیامرزد، آمد و کلی از وقت کلاس گرفته شد برای باز کردنش. این معطلی به مذاقمان بسیار خوش آمد. باز کوبیدیمش آنقدر که دیوار پشت کلاس کنار پنجره ترک برداشت. سوژهی تازه پیدا گشت. همگی با هم گفتیم، ما میترسیم در این کلاس بمانیم و دیوار روی سرمان خراب شود. دیوار بیچاره اصلا کاری به سر ما نداشت این مغز و دستان ما بود که آن را داغان و ترس بود که از ما هراسان. کلاسمان به دلیل ناامن بودن به نمازخانه منتقل شد. گلو و حنجره ام: کلاسها در زنگ تفریح باید خالی میشد. نمازخانه را فراموش میکردند کنترل کنند و ما در هنگام کنترل راهروها سکوت میکردیم. فاطمه: میز معلم را بر میگرداندیم چون روی موکت نمازخانه سر میخورد و نوبتی سوارش میشدیم و یکدیگر را هول میدادیم. گلو و حنجره ام: چسباندن سه ردیف کل نیمکتهای کلاس به هم که وقتی معلم، درس میپرسد طول بکشد تا یکی به جلوی کلاس بیاید و از تعداد کمتری درس پرسیده شود. فاطمه: خرید هدیه برای خودشیرینی پیش معلمی که تا دیروزش میگفت: شما شلوغترین و بدترین، کلاس کل عمرم هستید. آن روز گفت: شما یکی از بهترین دانشآموزانی هستید که تا به حال داشتم. و نگاههای پیروزمندانهی ما به یکدیگر. گلو و حنجره ام: آخر دانش چه آموزی؟ همان معلمی بود که دست در بینیاش میکرد و مثلاً یواشکی محتویاتش را میمالید زیر میز ، تهوعآمیز... فاطمه: دقیقاً. ما رویشان چسب نواری چسباندیم و نوشتیم آثار باستانی خانم....گفتی میز، میز معلم دستور زبان فارسی را با چه دقتی، لب به لب سکو گذاشتیم. چون میدانستیم عادت دارد وقتی مینشیند میز را با شتاب هل میدهد و هل داد و میز پرت شد و همه غش کردیم از خنده و به همهی ما یک داد. منیره که جلوی کلاس نشسته بود گفت: خانم ما که کاری نکردیم چرا به ما یک میدید. در پاسخ گفت: کیفش را که کردی. خیلی هم خوب درس میداد و جدی و جذاب بود. گلو و حنجره ام: حالا شما مدام به معلمتان، شاهین کلانتری یک میدهید، خوشحال هم میشود. گفتگو با گلو و حنجره، ادامه دارد
.
ایستگاه رقص پنجاه و دوم🦋
۱۸:۳۰ امروز
#زاد_شاد #ایستگاه_رقص
#با_هم_رقصیدن_تمرین_برابریست
https://t.me/channelelahehalizade/1077?comment=6690
گفتگوی من و جورجور الهه جان
بماند به یادگار به دلیل استقبال دوستان🤡
