fa
Feedback
•آسـیمه•

•آسـیمه•

رفتن به کانال در Telegram

آســیمه: پریشان پریشانی‌های پیرِ پرنیان‌اندیش «آخوندی در روپوش سفید» گاهاً نغزِ پرمغز بعضاً پوچ بی‌محتوا به هر شکل لطفا مانع کسب نشوید. تلگرام روزمره و بله سیاسی👇🏻: https://ble.ir/assimeh ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=6e52f9336ef6

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
196
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
Repost from •آسـیمه•
Touraj Shabankhani - Hanoozam (320).mp310.52 MB

این می‌تونه از اون آیتم‌هایی باشه که چندسال کلید کنم روش😭

Najva نجوا - Aram-Bash آرام باش.mp31.34 MB

Repost from Ascetic
اون می‌گه کی بره به غسال‌خونه

+ مگه تو چقدر به آدمها بامحبتی؟ - خواب دوتا دوست بی‌معرفت سابقم رو می‌دیدم دلم نمی‌خواست بیدار بشم.

ما هنوز فکر می‌کنیم اینا شوخی می‌کنن🤣

وای من تو باشگام دختره کنارم خبر لیندزی رو داشت به دوستش می گفت دو تایی همدیگه رو بغل کردن اینا جدی جدی این طورین🗿

عزرائیل: رهبرمون هرچی بگه همونه

آقا دیدن آبی از مسئولین گرم نمی‌شه پروژه رو با عزرائیل بستن.

‌ دل را ز بى‌خودى سرِ از خود رمیدن است جان را هواى از قفس تن پریدن است از بیم مرگ نیست که سرداده‌ام فغان بانگ جرس زشوقِ به منزل رسیدن است دستم نمیرسد که دل از سینه برکنم بارى علاجِ شوق گریبان دریدن است شامم سیه‌تر است ز گیسوى سرکِشت خورشید من برآى که وقت دمیدن است سوى تو اى خلاصه‌ى گلزار زندگی مرغ نگه در آرزوى پرکشیدن است بگرفته آب و رنگ ز فیض حضور تو هر گل در این چمن که سزاوار دیدن است با اهل درد شرح غم خود نمیکنم تقدیر غصّه‌ى دل من ناشنیدن است آن را که لب به دام هوس گشت آشنا روزی «امین» سزا لبِ حسرت گزیدن است -شهید سیدعلی حسینی خامنه‌ای‌

‌ چون شیشه، دل نه از ستمِ آسمان پُر است مینایِ ما تهی است دلِ ما از آن پُر است

‌ فراتر از همه تحلیل‌ها، آری خدایی هست! تماشاچی مَباش ای دل! تو را هم کربلایی هست - محمد رسولی -

من زنجیره‌وار در یک شرایط لاینحلی گیر کردم و دیگه خیلی زیاد دارم زندگی رو نمی‌تونم

من خیلی حالم بده و من دیگه بوی بهبود ز اوضاع جهان نمی‌شنوم...

این سه تا، سه شعر اولیه که بعد از شهادت اقا نوشتم ... از بعد اون اکثر شعرام مربوط یه خودش بوده و اشاره ای ازش اومده و کلا از تم عاشقانه و .. پرت شدم بیرون در آرزوی دیدنش ، عمرم به باد رفت قلبم ربود رفت، با هرآنچه داد رفت چشمم تر است و یادش به کنج دل هر دم زند فریاد که صد فریاد ، رفت یا رب مباد روزی ببینم قاب عکس او یارب مباد در این روز بگویم ز یاد رفت آن شب کنار مادرم بودم به یاد تو ناگه سحر بگفتند، روحش شاد، رفت هرچه خدا خدا کردم که روزی ببینمش هرچه خواندم دعا و ان یکاد، رفت ... سلام بر تو آقا و ای امام من ای ستاره صبح، ای ماه تمام من سلام من بر تو و بر همرهانت باد ای حسرت و ای رویای ناتمام من سلام بر تو و بر خاطرت سلام باد سلام ای راه خدایی ، التیام من ای کاش از آن آسمان مرا دعا کنی ای کاش رسد به عالم بالا سلام من به قاب عکس تو خیره می‌شوم حیف شد ، عاقبت ندیدم تورا تو همچون گلی به باغ میماندی دیر جنبیدم ، نچیدم تورا یک بار نشد از نزدیک ببینمت صد بار بر صفحه دل کشیدم تورا برای عاقبت بخیری ام دعایی بکن شبی به خوابم بیا بگو خریدم تورا #ناشناس

رو سنگ مزار پدر بزرگم یه شعر نوشته، خیلی قشنگه ، احتمالا شنیدین. خوشا انان که با نیکی و اخلاص حریم دوست بوسیدند و رفتند خوشا آنان که پا در وادی حق نهادند و نلغزیدند و رفتند ... این روزا بیشتر از زندگی مدام میگم ، چی میشه منم همینطوری برم .. هرچند میدونم که اینگونه رفتن رو در زندگی کردن باید بدست آورد، نه در یک لحظه ی رفتن. #ناشناس

ما خدایی کوکبی گم کرده ایم آفتابی ، در شبی گم کرده ایم #ناشناس

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود
#سعدی