آنه با موهای قرمز 🍒
رفتن به کانال در Telegram
In the dream of traveling around the world in eighty days 🪭 https://t.me/safeCht_bot?start=AnneShirley
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
347
مشترکین
+4724 ساعت
+547 روز
+6730 روز
آرشیو پست ها
امیدوارم خوشحال باشم؛ و تا پایان امسال کامل زبان اسپانیایی رو یاد گرفته باشم🪭🇪🇸
Repost from رادیو آناناس؛
از ۱۹ اردیبهشت تا ۱۹ تیر:
سعادت در ادامه دادن است. زیستن جرعه جرعهی این زندگی. زندگی شبیه خواب است، گاه رویا، گاه کابوس. با این حال، ماهیت زنده بودنش را نمیتوان ازش زدود. زندگی، آبی است در جریان. یا میتوانم رودی پر خروش باشم، یا هم مرداب، باتلاق، لجنزار! باید باشم. عاشق بودن باشم. عاشق زندگی. عاشقِ عاشق بودن. بودن را پاس بدارم و ببینم، گوش کنم، بیاموزم و پیش بروم. زندگی همین است! شبهایی که از دلتنگی، شرحه شرحه میشوی و صبحهایی که برمیخیزی و به میمنت زنده بودن، جامه میدری و پیش میروی. عزیز شرقی غمگینم، زندگی همین تشویشی است که میبینی. این جرعهها را سر نکشی، تمام میشوی و فرصت مزه مزه کردنش را از تو میگیرند. زندگی را بنوش و مست شو. مست شدن، سردردی است سرورانگیز.
«تو گل نیلوفر منی تو این مرداب زندگی»
سالهاست که یکی از دوستام همیشه منو «گل نیلوفر» صدا میزد.
یک روز ازش پرسیدم: «چرا همیشه بهم میگی گل نیلوفر؟»
گفت:
«چون نیلوفر تنها گلیه که بین یه عالمه جلبک، لجن و آبهای گل آلود رشد میکنه و سر از آب درمیاره.
زیبایی که داره رو مدیون آرامش محیط دورش نیست؛ قدرتش رو از دل سختی ها می گیره.
مهم نیست اطرافش چقدر آلوده یا تاریک باشه، اون بازم شکوفه میزنه.
نیلوفر ثابت میکنه که تو سختترین شرایط، میشه زیبا موند و رشد کرد.»
بعد گفت:
«تو هم برای من شبیه نیلوفری.
هر بار که زندگی سختتر شده، به جای اینکه بشکنی و از بین بری، ریشه دوندی.
هربار که دنیا سعی کرد روشنایی روحت رو خاموش کنه، سبزتر از قبل شکوفه زدی.
مهم نیست چقدر اطرافت پر از سختی، محدودیت یا آدمهای اشتباه بوده؛ تو بازم راه خودتو پیدا کردی و رشد کردی.
تو همیشه بهم یادآوری میکنی که آدم میتونه حتی وسط تاریکی هم سبز بشه.»
حالا یاد گرفتم؛
زیبایی واقعی، شکوفه زدن در روزهای آسان نیست؛ هنر، شکوفه زدن میان تمام سختی هاست.
امروز تراپیستم یه چیزی بهم گفت که هنوز دارم بهش فکر میکنم.
گفت:
بنین اون داستان رو از اول بنویسش. از همون روز اولی که همهچی شروع شد تا روزی که بعد از چهار سال تموم شد. همهشو. آدمها، دیدارها، حرفها، نگاهها، پیامها، آغوش ها، تاریخهایی که هنوز حفظی. مثل یه رمان بنویسش. اگه دفتر کم آوردی، یه چنل بزن و پارتپارت بنویس.
اگه حس میکنی نیاز داری کسی اونو بخونه، اگه نیاز داری حس کنی یه تشویق گر ناظر احساسات، خاطرات و نوشته هاته؛ منو اد کن تا پارت به پارت کنارت داستان رو از اول بخونیم.
بعد چند ثانیه مکث بهش گفتم:
«منظورت برای بار شیشم؟»
پرسید:
«تا کجاشو تونستی بنویسی؟»
گفتم:
«تا جایی که یازده تا دفتر پرکردم؛ تا حدی که جای جای دفتر یجاش پر از ذوق و شوقه و یه جاش پر از رد اشک.
یه جاهایی انقدر گریه کردم و هق زدم که خودکار از روی خطها رد شده و نامنظم نوشتم.
یه جاهایی هم از شدت حرص و خشم؛ کاغذ رو خطخطی کردم.
چند ثانیه فقط نگام کرد و گفت:
«پس برای بار دوازدهم بنویس.
چهاردهم. حتی بیستم.
انقدر بنویس که یه روز وسط نوشتن، خودت بفهمی دیگه تموم شده.
نه اینکه یادت بره، نه... فقط بپذیری که تموم شده.»
بعد آرومتر گفت:
«بنین...
اون خاطرات دیگه برنمیگردن. تو دیگه آدم یکسال پیش نیستی.
ادم دوسال یا حتی چهار سال پیش هم نیستی.
اون آدم، اون آدمها هم دیگه همون آدمهای سابق نیستن. قرار نیست چیزی به همون شکل برگرده.»
نمیدونم دوباره نوشتنش چقدر سخته...
حتی نمیگم همین الان هم بیخیال گفتنش شدم و دیگه دفترم رد اشکمو به خودش نمیبینه.
اما کمتر میرم سراغش، دیگه سعی ندارم تا دفتر رو باز کنم یا نوت گوشی رو باز کنم همون اول بنویسم چرا؟
نه برای اینکه بگم اون «چرا» تو ذهنم حل شده؛
نه!
فقط انگار دارم عادت میکنم، انگار دارم سعی میکنم بپذیرم شاید باید بیخیال اون چرا بشم.
شاید اون چرا؛ هیچ جوابی نداره که روح سوخته منو آروم کنه.
حالا تصمیم گرفتم دوباره بنویسمش...
از اولین روز، از اولین نگاه و از اولین آغوش.
چرا که شاید بعضی قصهها با یه بار نوشتن تموم نمیشن.
شاید باید اونقدر نوشتشون تا بالاخره دلت هم چیزی رو قبول کنه که عقلت مدتهاست فهمیده.
4/17
