آنه با موهای قرمز 🍒
رفتن به کانال در Telegram
322
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-47 روز
+430 روز
آرشیو پست ها
Repost from Before the Collapse
فقط اینستاگرام میتونه ساعت چهار صبح کسی رو بهم پیشنهاد بده برای فالو کردن که دهنم سرویس شده تا یادم بره این ادم وجود داره.
حتی الان هم گوشی من پر از برج ایفله.
نکه دیگه علاقه ای به بقیه کشور ها نداشته باشم، زبانشونو یاد نگیرم ، راجبشون اطلاعات نداشته باشم و رویا نبافم .
فقط برج ایفل از بچگی برام خاص بوده😭
برج ایفل کوچولوم هم کنارم بود.
صدای مامان اومد که میگفت: کجا رو بیشتر از همه دوست داری بری؟
انگشتم رو روی کرهی زمین گذاشتم، چرخوندمش و بالاخره روی فرانسه نگه داشتم. با ذوق گفتم:
اینجا!
بعد با هیجان ادامه دادم:
مامان، من عاشق اینم که برم پاریس. میخوام برم زیر برج ایفل وایسم.
اون موقع شاید خودم هم نمیفهمیدم «پاریس رفتن» یعنی چی. نمیدونستم فاصلهی بین اتاق کوچیکم تا اون شهر چقدر زیاده.
فقط میدونستم یه جایی اون دورها، برجی وجود داره که من دوستش دارم و یه روز میخوام خودم ببینمش.
اون کرهی زمین دیگه فقط یه وسیلهی اسباببازی نیست؛ برای من یادگار دختربچهایه که هنوز توی وجودم زندگی میکنه. همون دختربچهای که با انگشت کوچیکش کشورها رو پیدا میکرد و برای خودش آینده میساخت.
یه دختر بچه رو میبینم که یه برج ایفل کوچولو رو با ذوق توی دستاش گرفته، کنار کرهی زمین نشسته و با خودش فکر میکنه:
یه روز... من واقعا میام.
یادم میاد وقتی بچه بودم، مامان برام یه کرهی زمین خرید؛ چون بهش گفته بودم آرزومه یه روزی همهی کشورها رو ببینم و دور دنیا بگردم.
هر بار که چشمم به کرهی زمین میافتاد، یه کشور رو نشون مامان می دادم و با ذوق از زیباییهای خاصش براش میگفتم. انگار برای هر نقطهی کوچیک روی اون کره، یه رویای بزرگ توی سرم داشتم. یک روز میگفتم دلم میخواد اینجا رو ببینم، روز بعد انگشتم رو میذاشتم روی یه کشور دیگه و از چیزهایی که دربارهش شنیده بودم تعریف میکردم.
یه روز، توی راه برگشت از مدرسه، جلوی یه اسباببازیفروشی ایستادم. پشت ویترین، یه برج ایفل کوچولوی استیلرنگ بود که از همون لحظهی اول چشمم رو گرفت. اونقدر دوستش داشتم که بدون فکر وارد مغازه شدم تا بخرمش.
وقتی پولم رو شمردم، به اندازهی قیمتش نبود پس با نگرانی به صاحب مغازه نگاه کردم و گفتم: آقا...
میشه این برج رو برام نگه دارید؟ من فردا میام و میخرمش.
و اون آقا با مهربونی گفت: باشه دخترم، برات نگهش میدارم. فکر کنم هیچوقت نفهمید چقدر اون جمله برای یه بچهی کوچیک خوشحالکننده بود.
فردا که شد، با تمام ذوقم برگشتم و بالاخره برج ایفل کوچولوم رو خریدم. حالا دیگه واقعا مال من بود. تمام مسیر برگشت؛ انگار یه تکهی کوچیک از رویام رو توی دستم گرفته بودم.
اون شب هم مثل همیشه کرهی زمینم رو گذاشته بودم جلوم و به کشورها و قارهها نگاه میکردم و برای تکتکشون رویا میبافتم. توی ذهن کودکانهام، دنیا خیلی بزرگ بود، اما در عین حال انگار همهاش همینجا، روی میز اتاقم جا شده بود.
گاهی یکجاهایی،از میانِ خاطراتی باید گذشت،
مقتدرانه عبور باید کرد و در نهایت بهفراموشی باید سپرد هرچیزی که یادآور آنهاست.
فراموشی مثل خوابِ بعد از دویدنهای مکرر روی خردهشیشههای زمان است،خوب و آرام؛
اما جای شکافها در کف پاهایمان همیشه باقیست برای یادآور چیزهایی که فراموش نمیشوند.
یعنی من بهیاد دارم که یکشب تو رفتی و بهیکباره جهان مملو از نیستیِ اشتیاق شد،تو رفتی و من نوشتم که خاطرات فراموش نمیشوند و قلبهای شکسته دیگر هرگز شبیه گذشتهها نخواهند شد.
حالا دیگر هیچ عیبی ندارد،یعنی اگر داشته باشد هم مهم نیست،
من،خسته است و اگر بیش از این کلمات زخمیِ غمدیدهرا کنار هم بنشاند،
جهان غریقهی خون سیاه دردهای من میشود.
