اسقاط کافه خیارات
رفتن به کانال در Telegram
تکههایی معمولی از یک ذهن و زندگی غیرمعمولی
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
262
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+37 روز
+4930 روز
آرشیو پست ها
+1
امروز ساعت ۵:۳۰ بیدار شدم و آن سهپایه و آن جعبهی شیرینی(پر از تکهکیکهای ادایی) زیرش را همراهم بردم، ۶:۳۰ رسیدم به در خوابگاه و ۶:۴۵ راه افتادیم.
چون دیدم رفیقم دفاع دارد، کت وشلوار را که همیشه اکراه دارم و معذبم بپوشمش، تنم کردم، ولی آقا با شلوار لی زاپدار آمده بود برای جلسهی دفاع:))))
انعام
(126) وَهَٰذَا صِرَٰطُ رَبِّكَ مُسۡتَقِيمࣰاۗ قَدۡ فَصَّلۡنَا ٱلۡأٓيَٰتِ لِقَوۡمࣲ يَذَّكَّرُونَ
(127) ۞لَهُمۡ دَارُ ٱلسَّلَٰمِ عِندَ رَبِّهِمۡۖ وَهُوَ وَلِيُّهُم بِمَا كَانُواْ يَعۡمَلُونَ
داشتم با رفیقم حرف میزدم و گفتم: تو همانی که کارشناسی را با چنان صلابتی گذراندی که ۷ترمه تمامش کردی و الآن به فلاکتی افتادهای که ارشد را ۷ترمه تمام میکنی!
یک گوشه توی حال خودم نشسته بودم، هندزفری توی گوشم بود و داشتم لیمونادم را سر میکشیدم(لیمونادِ زمزم نبود و مال شرکت بهنوش بود و رکب خوردم)؛ پیرزن آمد و خواست لپم را بکشد که سرم را عقب بردم و نگذاشتم.
یک آن حس بد و ناخوشایندی بهم دست داد...
فکر میکردم تنها باید از پیرمردهای پارک دانشجو ترسید، اما مثل اینکه اوضاع خیلی خیطتر از این حرفهاست و پیرزنهای دیگر نقاط هم خطرناک شدهاند.
همین حین که چندصد کیلومتر پایینتر همسایه را زدهاند اینجا دارند صداهایی تولید میکنند که برایمان یادآور صدای پدافند آن جنگ دوازده روزه بود؛ با کله به سمت بالکن هجوم بردیم ببینیم جدی خیال برمان داشته یا همان داستان است که فهمیدیم دارند به مناسبت ولادت منور میزنند.
تازه دور و بر ولیعصر که بودم داشتند شیرینی هم پخش میکردند و اقصی نقاط شهر هم به همین منوال...
جدای از وضع خیطمان از لحاظ امنیت روانی که هر صدای ناهنجاری برایمان تداعی بمب و موشک و پدافند است، از یک ور دیگر حساب کنی مصداق "آفتابه لگن هفت دست و شام ناهار هیچی "هم هستیم.
توی نسخههای گوگلپلی تلگرام فایل پیوست به محض اینکه رویش میزنی محو میشود و میگوید موجود نیست.
Repost from اسقاط کافه خیارات
إلى اللّه أشكو غربتي ثمّ كربتي...
به درگاه خداوند از غربتم شکایت میکنم، سپس از غم و اندوهم...
حس پیری فقط آن موقعی که دخترهای دهه نودی بهت پیشنهاد دوستی میدهند.
عمویی فارغ از این که دهنت بوی شیر میدهد و کارت درست نیست نمیدانی چقدر بهم حس پیری القا میکنی!
وقتی بادمجانهای در آبنمک خوابانده را برای گرفتن تلخیشان بیرون میآوردم، به این فکر کردم که شاید دوام تلخی من هم به این دلیل است که هیچگاه اشک شورم جاری نمیشود تا تلخیام را ببرد.
دوستم باهام حرف میزد که گفت مثل خودت یاد گرفتهام که همه چیز به یک ورم باشد....
من اگر ویژگیهای خوب نادری هم داشته باشم این جزوشان نیست و میان فروان بدیهایم شاید این جزو بدترینهایشان باشد.
کسی که همه چیز به یک ورش است برای کوچکترین کارها(از جمله تایپ کردن همین نوشته)، عزمی سترگ و همتی قوی میخواهد و چون اصولاً برای انجام امور و دنیا "خوب که چه؟!" شعارش است اصل را بر عدم انجام و هیچ کار نکردن میگذارد و برای انجام ناچیزترین ها نیز باید فشاری زیاد بیاورد که انگار باید کوه بکند و اگر کاری میکند بیشتر مواقع برحسب ضرورت و احبار و مضیقه است تا میل و علاقه و اشتیاق و ذوق.
مفاهیم دنیا و آدمها بیشترش برایش جای سوال اند و همین هم که چرا باید شکمش را سیر کند هم برایش مسئله است و اگر مجبور نبود همین را هم نمیکرد،
این تقابل بین بیتفاوتی ظاهری و تلاش بیاندازه درونی برای تحرک و انجام امور بیمقدار را شما نمیبینید، خلاصه همه چیز از دور زیباست حتی اسقاط بودن!
احترام دربرابر بزرگتر برای خیلی از بزرگترها یعنی تن دادن به خواری و خفت و زورگوییشان.
من به آن سن برسم به بردباری و نجابتم افزوده میشود نه به نخوت و لجاجتم.
کسی که مفهوم احترام را خراب میکند من نیستم اویی است که کلمات را خالی از معنا میکند؛ من بسیار به احترام معتقد و پایبندم ولی کسی را که بخواهد از مفاهیم سوءاستفاده کند و حق به جانب باشد حالم را به هم میزند.
این مصداق ناچیزی بود که شاید بگویید ارزش این قدر بها دادن ندارد ولی همین رفتارهای جرئی در دیگر ابعاد هم تسری مییابند و این آدم[ها] از آنچه برای حفظ انسجام جامعه و سفت کردن مناسبات است برای دل بخواه خودش[ان] در هر جایی که نباید استفاده میکند/میکنند تا قِی کند/کنند به همان مناسبات و چارچوبها!
یعنی قبل هر بار ویس گذاشتن باید فروارد را ببندم که مبادا حیثیتمان را به فنا دهید؟!
پیرزن گفت: پاشو برو اون ور بشین من این جا میشینم، گفتم: چرا خودت آن ور نمیشینی؟! گفت همسن مادبزرگتم. گفتم خب قبول، ولی چرا زور میگی حاجخانوم؟!
گفتم: میرم ولی حاجخانوم داری زور میگی!
حاجآقا هم دارد از آن ور میآید و من الان همان وریم که سرکار خانم امر فرمودند...
