مردی نشسته در ایوان؛
رفتن به کانال در Telegram
1 010
مشترکین
+5824 ساعت
+3027 روز
+76230 روز
آرشیو پست ها
1 010
من فکر میکنم هیچچیز به اندازهی سواد انسان را با شخصیتتر نمیکند. دانش و آگاهی قدرت تاثیرگذاری را چندبرابر میکند و باعث میشود در دید همه جنتلمن باشید.
1 010
آدمهای بزرگ خیلی سختی کشیدهاند، پیغمبرانی بودهاند که چوپانی میکردهاند. پیغمبرانی نجار بودهاند.
ص ۱۹۵
1 010
همهی خوشبختی زندگیام را مدیون تو هستم. تو صبورانه با من مدارا کردهای و بیش از اندازه خوب هستی. میخواهم بگویم همه این را میدانند. اگر کسی میتوانست مرا نجات بدهد، آن فرد تو بودی. همه چیز را از دست دادهام جز ایمان به خوب بودن تو. نمیتوانم بیشتر از این، زندگیات را خراب کنم. گمان نمیکنم هیچ دو نفری خوشبخت تر از من و تو بوده باشند.
-نامه خودکشی ویرجینیا ولف به همسرش، 28 مارس 1941
1 010
متن نامه خودکشی ویرجینیا وولف, نویسندهی مشهور انگلیسی در قرن بیستم, به همسرش لئونارد است. ویرجینیا در سال ۱۹۴۱ و در سن ۵۹ سالگی با غرق کردن خود در رودخانه اوز به زندگیاش پایان داد.
1 010
سهشنبه
عزیزترینم!
تردیدی ندارم که دوباره دچارِ جنون شدهام. احساس میکنم که نمیتوانیم یکی دیگر از این دورههای وحشتناک را از سر بگذرانیم؛ و این بار بهبودی نخواهم یافت. شروع به شنیدنِ صداهایی کردهام و نمیتوانم تمرکز کنم؛ بنابراین کاری را میکنم که به گمانم بهترین کارِ ممکن است.
بهترین شادیِ ممکن را تو در اختیارم گذاشتهای. هرآنچه میتوان بود، برایم بودهای. میدانم که دارم زندگیات را تباه میکنم، میدانم که بدون من میتوانی کار کنی؛ و میدانم که خواهی کرد. میدانم. گمان نمیکنم تا پیش از آغازِ این بیماریِ وحشتناک، هیچ دو نفری میتوانستند از این شادتر باشند. بیش از این توانِ مبارزه ندارم. میبینی؟ حتی نمیتوانم این را هم درست بنویسم. نمیتوانم چیزی بخوانم.
میخواهم بگویم همهی شادیِ زندگیام را مدیونِ توأم. تو با همهچیزِ من ساختهای و به طرزی باورنکردنی نسبت به من مهربان بودهای. همهچیز جز اطمینان به نیکیِ تو، مرا ترک گفته است. دیگر نمیتوانم به تباه کردنِ زندگیات ادامه دهم. گمان نمیکنم هیچ دو نفری بتوانند آنقدر که ما شاد بودهایم، شاد باشند.
1 010
وا حبيبي وا حبيبي أي حال أنت فيه
من رآك فشجاك أنت أنت المفتدي
آه محبوبم، آه محبوب من، در چه حالی هستی؟
هر که تو را دید، گریست و ناله برایت سر داد
که تویی تو! آن که فدا شد...
1 010
آن روز، آنا به ایستگاه رسید، اما کسی نبود که منتظرش باشد. جمعیت رفتوآمد میکرد، قطارها سوت میکشیدند، و او وسط این همه حرکت، ایستاده بود و احساس میکرد که همه چیز ایستاده است. در آن لحظه فهمید که تنهایی، همیشه در نبود آدمها نیست، گاهی در میان شلوغترین مکانها سراغت میآید.
آنا کارنینا - لئو تولستوی
1 010
به دریا بنگرم دریا تو میشی
ز جنگل بگذرم بالا تو میشی
به پیشاپیش باد صبحگاهی
نگه تا میکنم پیدا تو میشی
#قهار_عاصی
1 010
هر چه آدمهای بیشتری از رنج کسی خبردار شوند، آن رنج بدتر میشود، جاندارتر میشود، آدم به آن از چشم دیگران، از زوایای دیگر نگاه میکند.
نامه به فلیسه
فرانتس کافکا
